در کافهای خاموش میان خیابانهای خیسِ پاریس، بخار قهوه با بوی کهنهی کتاب آمیخته بود. جهان آن بیرون میگذشت، بیآنکه به درون این صفحهها سرکی بکشد. من اما، در پناه واژهها، فهمیدم که گاهی یک جرعهی تلخ و یک جملهی درست، نجاتبخشتر از هزار گفتوگوی ناتماماند.
آدمها همیشه با صدای بلند نمیروند، گاهی در سکوت، در میان خندهها، در میان جملههای نصفه، کمرنگ میشوند و محو. و تو فقط وقتی میفهمی، که دیگر نیستند؛ نه برای شنیدن، نه برای ماندن، فقط برای یادآوری.