ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
کتاب، خانه‌ی ابدی خرد است؛ پناهگاهی برای آن‌که از هیاهوی بی‌معنای جهان خسته است، و مشتاق فهم عمیق‌تری از هستی.
گاه دل‌تنگی شکل واژه نمی‌گیرد،
در سکوتی عمیق، پشت نت‌های پیانویی قدیمی پنهان می‌شود...
جایی میان عطر کاغذهای کهنه، نوری که از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌تابد،
و فنجانی قهوه که هنوز داغ است...
شب‌ها که همه‌چیز آرام می‌شود،
صدای عقربه‌ها، حکم شعر می‌گیرد...
دلم هوای نامه‌هایی را می‌کند که هرگز فرستاده نشدند،
با جوهر مشکی، روی کاغذی زردرنگ، کنار شمعی نیمه‌سوخته...
غم این بی کلام»»
آخرین بار در خیابان Camden Passage دیدمت؛ همان کوچه‌ی سنگ‌فرش‌شده‌ی آرام که همیشه بوی قهوه‌ی تازه و کتاب‌های کهنه می‌داد.
روز عجیبی بود… انگار همه چیز برای رفتنت آماده شده بود، حتی آسمان که بی‌دلیل گرفته بود.
من حرفی برای گفتن نداشتم، تو هم انگار بیشتر از آنکه بمانی، آماده‌ی نماندن بودی.
چشم‌هایت را از من دزدیدی، مثل کسی که نمی‌خواهد لحظه‌ی آخر را به یاد بیاورد.
کلمات بینمان مُردند، درست وسطِ همان کوچه‌ی خلوت، جایی که هیچ‌کس نفهمید دل دو نفر دارد بی‌صدا می‌شکند.
دستت را نکشیدی، اما حس کردم که دیگر هیچ وقت به عقب برنمی‌گردی.
همه چیز کوتاه بود، حتی خداحافظی‌ات؛ مثل نفس آخر یک شمع.
تو رفتی، و Camden Passage از آن روز به بعد، برایم فقط یک راه باریک نیست، یک زخمِ باز است.
و من هنوز هر شب، قدم‌زنان از آن‌جا می‌گذرم، با این خیال احمقانه که شاید یک روز، دوباره روبه‌رویم بایستی.