یه جایی بین خستگیِ مزمن و بیحوصلگیِ فلسفی گیر افتادم. نه حوصلهی رفتن دارم، نه انگیزهی موندن. همهچی انگار توی یه سکوت سنگینِ کشدار معلقه، مثل یه آهنگ قدیمی که هزار بار پخش شده ولی هنوز یه چیزی ته دل آدمو تکون میده. هیچ خبری نیست، اما یه جور عجیبی دلم آشوبه.
یه وقتایی انگار حتی غم هم دیگه نمیسوزه، فقط یه خالیِ سرد میمونه که از تو میجوشه. لبخندم قلابیه، خوابم پریشون، و دلم... دلم یه جوری گرفته که انگار هیچوقت قرار نیست وا شه. نه امیدی مونده، نه انگیزهای برای ترمیم. فقط یه مشت آهنگ غمگین، یه سری فکرِ نصفهنیمه، و یه مغز که داره یواش یواش خاموش میشه.
کتاب، خانهی ابدی خرد است؛ پناهگاهی برای آنکه از هیاهوی بیمعنای جهان خسته است، و مشتاق فهم عمیقتری از هستی.
گاه دلتنگی شکل واژه نمیگیرد،
در سکوتی عمیق، پشت نتهای پیانویی قدیمی پنهان میشود...
جایی میان عطر کاغذهای کهنه، نوری که از پنجرهی نیمهباز میتابد،
و فنجانی قهوه که هنوز داغ است...
در سکوتی عمیق، پشت نتهای پیانویی قدیمی پنهان میشود...
جایی میان عطر کاغذهای کهنه، نوری که از پنجرهی نیمهباز میتابد،
و فنجانی قهوه که هنوز داغ است...
شبها که همهچیز آرام میشود،
صدای عقربهها، حکم شعر میگیرد...
دلم هوای نامههایی را میکند که هرگز فرستاده نشدند،
با جوهر مشکی، روی کاغذی زردرنگ، کنار شمعی نیمهسوخته...
صدای عقربهها، حکم شعر میگیرد...
دلم هوای نامههایی را میکند که هرگز فرستاده نشدند،
با جوهر مشکی، روی کاغذی زردرنگ، کنار شمعی نیمهسوخته...