ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
شب که می‌شود، سایه‌ها بلندتر از خاطرات قد می‌کشند، و من در تاریکی، به چیزی که نیست خیره می‌مانم.
خسته نیستم، فقط دیگر دلیلی برای جنگیدن نمی‌بینم.
گاهی آن‌قدر دور می‌شوم که حتی خودم هم راه برگشت را به یاد نمی‌آورم.
کجایی؟ کجای این شبِ بی‌انتها گم شدی که دیگر حتی رد پایت را باد هم با خود نبرد؟ هنوز هم گاهی خیال می‌کنم اگر دست دراز کنم، انگشتانم نوکِ پرِ خاطره‌هایت را لمس خواهد کرد، اما هوا تهی‌تر از آن است که رویاها را در آغوش بگیرد.
ای گمشده در پیچ‌وخمِ سرنوشت، ای نانوشته در صفحاتِ فردا، اگر گذرت بر این سطور افتاد، بدان که هنوز هم کسی در گوشه‌ای از جهان با هر باران، بویِ قدم‌هایت را از خاک نفس می‌کشد. بدان که رویالِ من، قصری از خاطراتِ تو ساخته، قصری که در آن، تو هنوز هستی، حتی اگر دیگر هیچ کجای این دنیا نباشی.
مزخرف است!