ساختِمآنِ مَتروکه
"خونین دل" – ایندفعه | سینا ساعی
قلبی نبود، اون قلبو پس بهم داد
جونی نبود، اون جون بهم اضافه کرد
چشامم تازه دید تا شدم از کنارش رد
حاضرم اینا رو نشون ندم له شم
ولی اگع دستمو بگیره ببوستم زنده ام
کنارم نشستهای، اما انگار هزار سال از من دوری…
چشمانت را به من بدوز، حتی اگر مرا نمیشناسی…
همان نگاهی که حال در چهره ام سرگردان اند, بی انکه مرا بشناسند،
بیآنکه بدانند این دستهای لرزان، روزی پناهگاهشان بودند.
نامم را صدا نمیزنی، دیگر از عشق نمیگویی…
میبینمت، کنارم نشستهای، اما چشمانت مرا نمیجویند.
حافظهات مرا از خود رانده، حتی به لبخندم هم پاسخی نمیدهی...
درد، در رگهایم میدود،جانم را میسوزاند،
وقتی میبینم که بیاحساس و خاموش، مرا چون غریبهای مینگری.
کجای راه را گم کردی، عشق من؟
چرا خاطراتمان را باد برد؟
چرا تمام آن لحظههایی که در آغوشت جان میگرفتم،
در ظلمت فراموشی دفن شد؟
تو گم شده ای در دنیایی که درآن،من هیچ نیستم.
دلم میخواهد گریه کنم، اما اشکهایم تو را بازنمیگردانند.
میخواهم فریاد بزنم، نامم را در گوشَت تکرار کنم،
شاید از میان این تاریکی، دوباره به من برسی…
شاید لحظهای، یک لحظه کوتاه،
دوباره مرا به یاد بیاوری…
منی که در سکوت این فراموشی سالهاست مرده ام.
چشمانت را به من بدوز، حتی اگر مرا نمیشناسی…
همان نگاهی که حال در چهره ام سرگردان اند, بی انکه مرا بشناسند،
بیآنکه بدانند این دستهای لرزان، روزی پناهگاهشان بودند.
نامم را صدا نمیزنی، دیگر از عشق نمیگویی…
میبینمت، کنارم نشستهای، اما چشمانت مرا نمیجویند.
حافظهات مرا از خود رانده، حتی به لبخندم هم پاسخی نمیدهی...
درد، در رگهایم میدود،جانم را میسوزاند،
وقتی میبینم که بیاحساس و خاموش، مرا چون غریبهای مینگری.
کجای راه را گم کردی، عشق من؟
چرا خاطراتمان را باد برد؟
چرا تمام آن لحظههایی که در آغوشت جان میگرفتم،
در ظلمت فراموشی دفن شد؟
تو گم شده ای در دنیایی که درآن،من هیچ نیستم.
دلم میخواهد گریه کنم، اما اشکهایم تو را بازنمیگردانند.
میخواهم فریاد بزنم، نامم را در گوشَت تکرار کنم،
شاید از میان این تاریکی، دوباره به من برسی…
شاید لحظهای، یک لحظه کوتاه،
دوباره مرا به یاد بیاوری…
منی که در سکوت این فراموشی سالهاست مرده ام.
نیمهشب است و باز هم قلب خونینم در تب درد میتپد.
حالم آشفتهتر از سکوت شب، در حصار اندوهی بیانتها سرگردانم.
خاطرات، همچون خنجری زهرآلود، بر تار و پود مغزم فرود میآیند،
مرا در تاریکی گذشتهای که زخمهایش هنوز تازهاند، اسیر کردهاند.
حالم آشفتهتر از سکوت شب، در حصار اندوهی بیانتها سرگردانم.
خاطرات، همچون خنجری زهرآلود، بر تار و پود مغزم فرود میآیند،
مرا در تاریکی گذشتهای که زخمهایش هنوز تازهاند، اسیر کردهاند.
نوروز میرسد، اما انگار دلِ زمین هم خسته است.
باد، شکوفهها را بیرحمانه از شاخهها میتکاند، آسمان، ابرهایش را از بغضی کهنه سنگین کرده، و درختها با هزار زخم از زمستان گذشته، خاموش به استقبال بهار میروند.
کوچهها پر از نور و خندهاند، اما این شورِ ساختگی دردی را دوا نمیکند.
چشمانم به سفرهی هفتسین خیره میماند، به سبزهای که بیجانتر از همیشه سر از خاک برآورده، به سکههایی که بوی نیاز میدهند، نه برکت.
سال نو میشود، اما چیزی تغییر نمیکند، جز تقویمی که برگ میخورد و دلی که هر سال پیرتر از پیش میشود.
میگویند نوروز نویدبخش امید است، اما امید برای آنهاییست که هنوز چیزی برای از دست دادن دارند.
برای من، نوروز تنها فصلی دیگر از دلتنگیست، بوی بهاری که هیچگاه قرار نیست از راه برسد، نوای خندههایی که دیگر در این خانه طنین نمیاندازند.
زمان میگذرد، گلها میشکفند، زمین بیدار میشود، اما در دلِ من، زمستانی هست که هیچ بهاری توانِ آب کردن یخهایش را ندارد...
باد، شکوفهها را بیرحمانه از شاخهها میتکاند، آسمان، ابرهایش را از بغضی کهنه سنگین کرده، و درختها با هزار زخم از زمستان گذشته، خاموش به استقبال بهار میروند.
کوچهها پر از نور و خندهاند، اما این شورِ ساختگی دردی را دوا نمیکند.
چشمانم به سفرهی هفتسین خیره میماند، به سبزهای که بیجانتر از همیشه سر از خاک برآورده، به سکههایی که بوی نیاز میدهند، نه برکت.
سال نو میشود، اما چیزی تغییر نمیکند، جز تقویمی که برگ میخورد و دلی که هر سال پیرتر از پیش میشود.
میگویند نوروز نویدبخش امید است، اما امید برای آنهاییست که هنوز چیزی برای از دست دادن دارند.
برای من، نوروز تنها فصلی دیگر از دلتنگیست، بوی بهاری که هیچگاه قرار نیست از راه برسد، نوای خندههایی که دیگر در این خانه طنین نمیاندازند.
زمان میگذرد، گلها میشکفند، زمین بیدار میشود، اما در دلِ من، زمستانی هست که هیچ بهاری توانِ آب کردن یخهایش را ندارد...