می دانم که تصمیم درستی گرفته ام اما کاش تصمیم درست این نبود!
«صد سال تنهایی»
«صد سال تنهایی»
"اما در آن لحظه دریافت که هیچچیز وحشتناکتر از تردید و ناتوانی نیست. هیچچیز دردناکتر از این نیست که بدانی باید کاری را انجام دهی اما حتی قدمی هم نمیتوانی برداری."
«جنایات و مکافات- فئودور داستایوفسکی»
«جنایات و مکافات- فئودور داستایوفسکی»
"پسری که بودم، در آن شب، میان شعلههای آتش سوخت و از بین رفت. دیگر هیچچیز همان نخواهد شد."
«شب- الی ویزل»
«شب- الی ویزل»
ماه، چون نقرهای مذاب بر بام دنیا میچکد و سکوت را در آغوش شب میریزد. ویولن آرام در دستانم بیدار میشود. زخمهی آرشه روی سیمها، شبیه نسیمی است که از میان شاخههای یاس عبور میکند لطیف، عمیق، و بیانتها.
آرشه را بر سیمها میلغزانم، و نخستین نُت، همچون نخستین قطرهی باران، بر بام شب مینشیند. لرزش صدا، گویی بازتاب روح من است رها، بیقرار، و سرشار از ناگفتهها. موسیقی، مثل نسیمی که گندمزار را به رقص وا میدارد، بر هوای اتاق جاری میشود و مرزهای سکوت را میشکند.
ویولن در آغوشم میلرزد، گویی او نیز در شور این روایت شریک است. نغمههایش چون موجی از احساس در شب طنین میاندازند، در گوش زمین زمزمه میکنند و ستارگان را به رقص وامیدارند.
در این لحظه، مرز میان من و سازم محو میشود. من ویولنم، و ویولن من است یک روح، یک نَفَس، یک سرود بیپایان در ظلمت شب.
من خودِ موسیقیام، خودِ نوایی که میان هستی و نیستی، میان خواب و بیداری، در جریان است.
آرشه را بر سیمها میلغزانم، و نخستین نُت، همچون نخستین قطرهی باران، بر بام شب مینشیند. لرزش صدا، گویی بازتاب روح من است رها، بیقرار، و سرشار از ناگفتهها. موسیقی، مثل نسیمی که گندمزار را به رقص وا میدارد، بر هوای اتاق جاری میشود و مرزهای سکوت را میشکند.
ویولن در آغوشم میلرزد، گویی او نیز در شور این روایت شریک است. نغمههایش چون موجی از احساس در شب طنین میاندازند، در گوش زمین زمزمه میکنند و ستارگان را به رقص وامیدارند.
در این لحظه، مرز میان من و سازم محو میشود. من ویولنم، و ویولن من است یک روح، یک نَفَس، یک سرود بیپایان در ظلمت شب.
من خودِ موسیقیام، خودِ نوایی که میان هستی و نیستی، میان خواب و بیداری، در جریان است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باد، هراسزده از لابهلای شاخههای خشک میگذرد، انگار که در گوش شب رازی نگفتنی زمزمه کند. آسمان، ابری و غمزده، ستارههایش را از زمین دریغ کرده و مهتاب، رنگپریده و خاموش، در مرداب تاریکی غرق شده است.
سایهای بینام، در سکوت کوچههای متروک قدم میزند. ردپاهایش روی سنگفرش سرد، زخمی کهنه را بیدار میکنند. خانهای در دوردست، چراغی خاموش دارد، و پنجرهای که سالهاست چشمبهراه کسی باقی مانده است.
زمان، بیاعتنا میگذرد، اما بعضی دردها جاودانهاند. در انتهای این شب بیرحم، جایی در قلب کسی، شمعی کمسو هنوز میسوزد… اما دیگر امیدی به طلوع نیست.
سایهای بینام، در سکوت کوچههای متروک قدم میزند. ردپاهایش روی سنگفرش سرد، زخمی کهنه را بیدار میکنند. خانهای در دوردست، چراغی خاموش دارد، و پنجرهای که سالهاست چشمبهراه کسی باقی مانده است.
زمان، بیاعتنا میگذرد، اما بعضی دردها جاودانهاند. در انتهای این شب بیرحم، جایی در قلب کسی، شمعی کمسو هنوز میسوزد… اما دیگر امیدی به طلوع نیست.
ون گوگ در ۳۷ سالگی درگذشت. او دو روز قبل، در ۲۷ ژوئیه، به سینه خود شلیک کرد و پس از تحمل جراحات ناشی از آن درگذشت.
آخرین حرفی که به برادرش، تئو ون گوگ، گفت این بود:
"La tristesse durera toujours."
که به معنای "اندوه برای همیشه باقی خواهد ماند."
آخرین حرفی که به برادرش، تئو ون گوگ، گفت این بود:
"La tristesse durera toujours."
که به معنای "اندوه برای همیشه باقی خواهد ماند."
تو را که میبینم، زمان میایستد، جهان در سکوتی شیرین غرق میشود، و قلبم تنها نام تو را زمزمه میکند. کنار تو، هر لحظه رنگ عشق میگیرد و هر نفس، عطر خوش با هم بودن را دارد.
"The walls we build around us to keep out the sadness also keep out the joy."
— Jim Rohn
— Jim Rohn
"به دنیا آمدم، گریه کردم و دنیا خندید. آنچنان زندگی کنم که وقتی میمیرم، دنیا گریه کند و من بخندم."
— اُوِرِت هِیل
— اُوِرِت هِیل