ساختِمآنِ مَتروکه
"خونین دل" – Divenire
در میان امواج آرام موسیقی، روح من در سکوتی عمیق غرق میشود. نُتهای اول، همچون قطرات باران بر سطح دریا، آرام و نرم فرود میآیند، و زمان، بیصدا در پسزمینه محو میشود. انگار در دل شب، زیر آسمانی پرستاره، روی جادهای بیانتها قدم برمیدارم؛ جادهای که هر قدم، مرا به نقطهای ناشناخته و درعینحال آشنا نزدیکتر میکند.
هر نُت که پیش میرود، قلبم تندتر میزند. جهان اطراف در تپش موسیقی شکل میگیرد، کوهها از دل مه بیرون میآیند، باد در میان درختان زمزمه میکند، و نور ماه بر سطح دریا میرقصد. گویی در میانهی یک رؤیا گم شدهام؛ رؤیایی که مرا به چیزی عظیمتر از خودم پیوند میدهد، جایی که مرز بین گذشته و آینده محو میشود.
و ناگهان... اوج موسیقی از راه میرسد. احساسی آشنا و غریب درونم شعلهور میشود، شبیه پرواز، شبیه رسیدن، شبیه آن لحظهای که میدانی سرنوشت تو را به جایی میبرد که همیشه در رویاهایت لمس کردهای.
سپس، موسیقی آرام میگیرد. مثل موجی که پس از طغیان، به ساحل بازمیگردد. چشمانم را میبندم و در آخرین نُتها، خودم را در میان نور، در آغوش سکوت، رها میکنم…
هر نُت که پیش میرود، قلبم تندتر میزند. جهان اطراف در تپش موسیقی شکل میگیرد، کوهها از دل مه بیرون میآیند، باد در میان درختان زمزمه میکند، و نور ماه بر سطح دریا میرقصد. گویی در میانهی یک رؤیا گم شدهام؛ رؤیایی که مرا به چیزی عظیمتر از خودم پیوند میدهد، جایی که مرز بین گذشته و آینده محو میشود.
و ناگهان... اوج موسیقی از راه میرسد. احساسی آشنا و غریب درونم شعلهور میشود، شبیه پرواز، شبیه رسیدن، شبیه آن لحظهای که میدانی سرنوشت تو را به جایی میبرد که همیشه در رویاهایت لمس کردهای.
سپس، موسیقی آرام میگیرد. مثل موجی که پس از طغیان، به ساحل بازمیگردد. چشمانم را میبندم و در آخرین نُتها، خودم را در میان نور، در آغوش سکوت، رها میکنم…
تلخ ترین صحنه را در چشم های کسی دیدم که پس از مهربان بودن های طولانی تصمیم گرفته بود که تا همیشه منطقی بماند..
در گوشهای از خاطرات، جایی که غبار زمان هم جرأت ندارد قدم بگذارد، نام تو هنوز با طراوتِ نخستین نجواها زمزمه میشود. بارانِ شبهای بیقراری، هنوز ردّ انگشتانت را بر شیشهی روحم نقاشی میکند، و در هر طلوع، انعکاس خندهات را میان پردههای نور میبینم.
عشق تو زخمی نبود که کهنه شود، گلی بود که حتی در زمستانِ جدایی هم شکفتن را فراموش نکرد. عطرش در واژههایم ماند، در نفسهایم، در نگاههایی که به آسمان میدوزم به امید نشانی از تو.
گاهی گمان میکنم، این جهان نقشهای دارد که ما را در هزار توی لحظهها گم کند، اما مگر میشود تو را گم کرد؟ تو جاری شدی در رگهای رویاهایم، در نجواهای شبانهی باد، در موسیقی که بیاختیار به لبانم مینشیند.
فراموشی؟ چه واژهی غریبیست! عشق ما نه بر دیوار زمان نوشته شد، نه در خطوط ناپایدار روزمرگی؛ که در تار و پود هستیام ریشه دواند. تو را فراموش کردن، یعنی خودم را از یاد ببرم، یعنی جهان بیمعنا شود، یعنی نفسهایم بوی زندگی ندهند.
و من هنوز، در هر عبورِ عابری ناشناس، در هر عطرِ گلی که بیهوا در خیابانهای خلوت میپیچد، در هر آوای دوردستی که از پنجرهی شب میگذرد، حضورت را حس میکنم. تو رفتهای، اما عشق تو هرگز...
عشق تو زخمی نبود که کهنه شود، گلی بود که حتی در زمستانِ جدایی هم شکفتن را فراموش نکرد. عطرش در واژههایم ماند، در نفسهایم، در نگاههایی که به آسمان میدوزم به امید نشانی از تو.
گاهی گمان میکنم، این جهان نقشهای دارد که ما را در هزار توی لحظهها گم کند، اما مگر میشود تو را گم کرد؟ تو جاری شدی در رگهای رویاهایم، در نجواهای شبانهی باد، در موسیقی که بیاختیار به لبانم مینشیند.
فراموشی؟ چه واژهی غریبیست! عشق ما نه بر دیوار زمان نوشته شد، نه در خطوط ناپایدار روزمرگی؛ که در تار و پود هستیام ریشه دواند. تو را فراموش کردن، یعنی خودم را از یاد ببرم، یعنی جهان بیمعنا شود، یعنی نفسهایم بوی زندگی ندهند.
و من هنوز، در هر عبورِ عابری ناشناس، در هر عطرِ گلی که بیهوا در خیابانهای خلوت میپیچد، در هر آوای دوردستی که از پنجرهی شب میگذرد، حضورت را حس میکنم. تو رفتهای، اما عشق تو هرگز...
"بزرگترین تراژدی زندگی، مرگ نیست، بلکه چیزی است که درون ما میمیرد در حالی که هنوز زندهایم."
— نورمن کازینز
— نورمن کازینز
اتاقش مثل حصاری مقدس بود، جایی که هیچکس اجازه نداشت وارد شود، جایی که بوی کاغذهای کهنه و چوب کهنهی سازش در هوا میپیچید. شبها کنار پنجره مینشست، انگشتانش میان سیمهای ساز سرگردان، و نگاهش به چراغهای دوردست، که هیچکدام به اندازهی چراغ کمنور اتاقش دلنشین نبودند.
تمام حرفهای نگفتهاش را روی کاغذ میریخت، کلماتی که اگر به زبان میآمدند، شاید دنیا را ویران میکردند. بیرون، شهر زنده بود، خیابانها پر از هیاهو، اما او میان دیوارهایش در دنیای خودش غرق میشد. کسی نمیفهمید چرا اینهمه از رفتن امتناع میکرد، چرا همیشه به جای آغوشهای زنده، به عطر کتابها و نتهای قدیمی پناه میبرد.
گاهی فکر میکرد شاید اگر در را باز کند، کسی انتظارش را بکشد، اما حقیقت این بود که هیچکس منتظرش نبود. پس دوباره در را میبست، سایهی تنهاییش را روی دیوار تماشا میکرد و در خلوت اتاقش، با عشقهای نزیستهاش زندگی میکرد.
تمام حرفهای نگفتهاش را روی کاغذ میریخت، کلماتی که اگر به زبان میآمدند، شاید دنیا را ویران میکردند. بیرون، شهر زنده بود، خیابانها پر از هیاهو، اما او میان دیوارهایش در دنیای خودش غرق میشد. کسی نمیفهمید چرا اینهمه از رفتن امتناع میکرد، چرا همیشه به جای آغوشهای زنده، به عطر کتابها و نتهای قدیمی پناه میبرد.
گاهی فکر میکرد شاید اگر در را باز کند، کسی انتظارش را بکشد، اما حقیقت این بود که هیچکس منتظرش نبود. پس دوباره در را میبست، سایهی تنهاییش را روی دیوار تماشا میکرد و در خلوت اتاقش، با عشقهای نزیستهاش زندگی میکرد.