«روح بهجا مانده از هنر»
در جایی که مرز میان واقعیت و خیال محو میشود، روحی سرگردان بر دیوارهای کهنهی گالریها، میان نتهای رهاشدهی پیانوها و در خطوط مواج نقاشیها نفس میکشد. انگار زمان در برابرش زانو زده، انگار در هر اثری که آفریده شده، تکهای از جاودانگیاش باقی مانده است.
او از رنگهای سرخورده، از واژههای نیمهتمام و از نواهای خاموششده زاده شده است. گاهی در انعکاس یک تابلو، گاهی در لرزش انگشتان یک نوازنده، خود را به جهان نشان میدهد. چشمهایی که با شوق به هنر مینگرند، همیشه ردپای او را در میان خطوط و نواها خواهند یافت.
هر هنرمندی که قلم در دست میگیرد، هر شاعری که مصرعی را زمزمه میکند، روح او را در آفرینش خویش شریک میسازد. او از بین نمیرود، تنها از شکلی به شکل دیگر درمیآید، در صدای بازیگران، در حرکت قلمموها، در شعری که از لبها جاری میشود. و تا زمانی که هنر زنده است، او نیز جاودانه خواهد ماند.
در جایی که مرز میان واقعیت و خیال محو میشود، روحی سرگردان بر دیوارهای کهنهی گالریها، میان نتهای رهاشدهی پیانوها و در خطوط مواج نقاشیها نفس میکشد. انگار زمان در برابرش زانو زده، انگار در هر اثری که آفریده شده، تکهای از جاودانگیاش باقی مانده است.
او از رنگهای سرخورده، از واژههای نیمهتمام و از نواهای خاموششده زاده شده است. گاهی در انعکاس یک تابلو، گاهی در لرزش انگشتان یک نوازنده، خود را به جهان نشان میدهد. چشمهایی که با شوق به هنر مینگرند، همیشه ردپای او را در میان خطوط و نواها خواهند یافت.
هر هنرمندی که قلم در دست میگیرد، هر شاعری که مصرعی را زمزمه میکند، روح او را در آفرینش خویش شریک میسازد. او از بین نمیرود، تنها از شکلی به شکل دیگر درمیآید، در صدای بازیگران، در حرکت قلمموها، در شعری که از لبها جاری میشود. و تا زمانی که هنر زنده است، او نیز جاودانه خواهد ماند.
"انگشتانش، آرام و با ظرافت، بر دکمههای سیاه و سفید سر میخوردند، گویی که هر لمس، زمزمهای از روحش را به جهان میسپرد. پیانو برای او تنها یک ساز نبود؛ رازهایی ناگفته بود که در میان نُتها پنهان میشد، قصههایی که کلمات از بیانشان عاجز بودند.
هر کلید، گویی دری بود به دنیایی دیگر؛ دنیایی که در آن، زمان متوقف میشد و تنها موسیقی جریان داشت. شبها، در سکوتی که تنها ماه شاهد آن بود، او و پیانویش به نجوا مینشستند، صدای دلش را در میان ملودیها جاری میکردند، و با هر آوای نرم، زخمی کهنه را مرهم مینهادند.
او عاشق پیانویش بود؛ نه به خاطر صدای سحرآمیزش، بلکه به خاطر آرامشی که در هر نُت آن مییافت. سازش را لمس میکرد، چشمانش را میبست، و گویی جهان از نو آفریده میشد—جهانی که در آن، تنها عشق و موسیقی حقیقت داشتند."
هر کلید، گویی دری بود به دنیایی دیگر؛ دنیایی که در آن، زمان متوقف میشد و تنها موسیقی جریان داشت. شبها، در سکوتی که تنها ماه شاهد آن بود، او و پیانویش به نجوا مینشستند، صدای دلش را در میان ملودیها جاری میکردند، و با هر آوای نرم، زخمی کهنه را مرهم مینهادند.
او عاشق پیانویش بود؛ نه به خاطر صدای سحرآمیزش، بلکه به خاطر آرامشی که در هر نُت آن مییافت. سازش را لمس میکرد، چشمانش را میبست، و گویی جهان از نو آفریده میشد—جهانی که در آن، تنها عشق و موسیقی حقیقت داشتند."