قدمهایم روی آسفالت خیابان، پژواک خاموشی دارند. نور نئون از شیشهی عینک میگذرد، رنگ قرمز در چشمهایم شعله میکشد. باد، موهایم را به بازی گرفته، اما درونم آرام است… آرام مثل طوفانی که هنوز شروع نشده.
خسته ام،از بودن آدمی که نیستم خسته ام
از تلاش برای دیده شدن و حس شدن و کمی پر رنگ تر شدن خسته ام
میخواستم فقط من هم عزیز باشم نشد
میخواستم قبل از اینکه پیامی دهم نامه ای دریافت کنم نکردم
تا پیش قدم نشدم کسی برای من تلاشی نکرد
خسته از حضور در جهانی که برایم چیزی جز جهنم نبود
از تلاش برای دیده شدن و حس شدن و کمی پر رنگ تر شدن خسته ام
میخواستم فقط من هم عزیز باشم نشد
میخواستم قبل از اینکه پیامی دهم نامه ای دریافت کنم نکردم
تا پیش قدم نشدم کسی برای من تلاشی نکرد
خسته از حضور در جهانی که برایم چیزی جز جهنم نبود
عاشقت هستم و بودم اما یاد چهره ام که می افتم، همه چیز تغییر میکند...
"گاه شبها، سکوت اتاق سنگینی میکند، و افکار، همچون سایههایی بیقرار، در تاریکی ذهن پرسه میزنند. نه ستارهای هست که راه نشان دهد، نه نسیمی که این بغض فروخورده را با خود ببرد. تنها میمانی، با هزاران حرف ناگفته و قلبی که در هیاهوی خاموشی، بیصدا میتپد."
جالب است از خودت بیزارم اما عکسهایت را هنوز با عشق نگاه میکنم
خورشید کمکم پشت کوهها پنهان میشود، و شهر در آغوش غروب آرام میگیرد. عطر خاک نمخورده در هوا پیچیده، و باد، با نرمی شاخههای خسته را نوازش میکند. لحظهای سکوت... و بعد، چراغهای خیابان یکییکی روشن میشوند، گویی شب، آرامشش را با نور زمزمه میکند.
دوستت ندارم، اما هنوز صدایت را در ترانههای محبوبم جستوجو میکنم.
خب اگر برای من باشی من
قصه میگم برات،موهات رو نوازش میکنم، آهنگ های مورد علاقم رو برات میفرستم،من جهانم رو توی دستات میبینم و دست هاتو میبوسم، چشم هاتو میبوسم، لبهاتو میبوسم، مهم نیست حتی اگر در شلوغ ترین نقطه شهر هم باشیم تا زمانی که بخوای من توی بغلم نگهت میدارم.
قصه میگم برات،موهات رو نوازش میکنم، آهنگ های مورد علاقم رو برات میفرستم،من جهانم رو توی دستات میبینم و دست هاتو میبوسم، چشم هاتو میبوسم، لبهاتو میبوسم، مهم نیست حتی اگر در شلوغ ترین نقطه شهر هم باشیم تا زمانی که بخوای من توی بغلم نگهت میدارم.
نگو که یاد تو با گریه پاک خواهد شد
که قلب من به هوای تو خاک خواهد شد
تمام مردم اگر از تو روی گردانند
کسی برای تو اینجا هلاک خواهد شد
اگر بهای تو مرگ است، جان که چیزی نیست
اشاره کن به تنم، سینه چاک خواهد شد
بخند و جلوهگری کن، که رنگ لبهایت
برای بادهفروشان ملاک خواهد شد
به جز دلم که به دستت سپردهام، تنها
"زمان" گواهی این عشق پاک خواهد شد
بگو بمیرم اگر انتظار، بیهودهست
که بی تو زندگیام هولناک خواهد شد...
محسن_نظری
که قلب من به هوای تو خاک خواهد شد
تمام مردم اگر از تو روی گردانند
کسی برای تو اینجا هلاک خواهد شد
اگر بهای تو مرگ است، جان که چیزی نیست
اشاره کن به تنم، سینه چاک خواهد شد
بخند و جلوهگری کن، که رنگ لبهایت
برای بادهفروشان ملاک خواهد شد
به جز دلم که به دستت سپردهام، تنها
"زمان" گواهی این عشق پاک خواهد شد
بگو بمیرم اگر انتظار، بیهودهست
که بی تو زندگیام هولناک خواهد شد...
محسن_نظری