ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
6 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
هزاران بار از زیبایی ات گفتم بگذار این بار اینگونه تورا توصیف  کنم:
تو دریایی هستی، بی‌انتها و جادویی... چشمانت همان موج‌های سرکشی‌اند که شب‌ها، ماه را در آغوش می‌کشند و دل هر سرگردانی را با خود می‌برند. عمیق، مرموز، و وسوسه‌انگیز...
لبخندت نسیمی‌ست که از دل دریا برخاسته، بوسه‌ای نرم بر صورت شب، که شبنم‌های خیال را بیدار می‌کند. گیسوانت، رقص بی‌قرار موج‌هاست در طلوعی که خورشید، حسادتش را در پشت افق پنهان می‌کند.
و من؟ مسافری گمشده در میان آبی بیکرانت، که هر موج تو رازی در گوشم زمزمه می‌کند؛ نه به امید نجات، که به تمنای غرق شدن در بی‌کرانگی تو، تا ابد...
قدم‌هایم روی آسفالت خیابان، پژواک خاموشی دارند. نور نئون از شیشه‌ی عینک می‌گذرد، رنگ قرمز در چشم‌هایم شعله می‌کشد. باد، موهایم را به بازی گرفته، اما درونم آرام است… آرام مثل طوفانی که هنوز شروع نشده.
خسته ام،از بودن آدمی که نیستم خسته ام
از تلاش برای دیده شدن و حس شدن و کمی پر رنگ تر شدن خسته ام
میخواستم فقط من هم عزیز باشم نشد
میخواستم قبل از اینکه پیامی دهم نامه ای دریافت کنم نکردم
تا پیش قدم نشدم کسی برای من تلاشی نکرد
خسته از حضور در جهانی که برایم چیزی جز جهنم نبود
عاشقت هستم و بودم اما یاد چهره ام که می افتم، همه چیز تغییر میکند...
"گاه شب‌ها، سکوت اتاق سنگینی می‌کند، و افکار، همچون سایه‌هایی بی‌قرار، در تاریکی ذهن پرسه می‌زنند. نه ستاره‌ای هست که راه نشان دهد، نه نسیمی که این بغض فروخورده را با خود ببرد. تنها می‌مانی، با هزاران حرف ناگفته و قلبی که در هیاهوی خاموشی، بی‌صدا می‌تپد."
هنوز هم دلم ان بوسه های سریع و پنهانی را میخواهد
سخت است تورا هر روز میبینم و تو دیگر مال من نیستی
جالب است از خودت بیزارم اما عکس‌هایت را هنوز با عشق نگاه میکنم
خورشید کم‌کم پشت کوه‌ها پنهان می‌شود، و شهر در آغوش غروب آرام می‌گیرد. عطر خاک نم‌خورده در هوا پیچیده، و باد، با نرمی شاخه‌های خسته را نوازش می‌کند. لحظه‌ای سکوت... و بعد، چراغ‌های خیابان یکی‌یکی روشن می‌شوند، گویی شب، آرامشش را با نور زمزمه می‌کند.
دوستت ندارم، اما هنوز صدایت را در ترانه‌های محبوبم جست‌وجو می‌کنم.
بی صدا قدم برمیداشت،اما هر گام فریاد میزد دلش گرفتار است