ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
دیگران را با حرف هایی آرام میکنم که آرزو میکردم کسی آن حرف هارا به من میزد؛
زیبارو غمت از خودت وفادار تر است
يا گرمى يك بوسه به پيشانى من باش
يا علت يك عمر پريشانى من باش
با فاصله‌اى امن كه آسيب نبينى
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش
هر بار كه عاقل شده‌ام خير نديدم
يك‌بار بيا و تو به نادانى من باش
من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزل‌خوانى من باش

ناچار به مرگم ته اين قصه بيا و
يك معجزه در قسمت پايانى من باش

#سیدتقی_سیدی
بعضی وقت ها انقدر توی غمم غرق میشم که حتی نمیفهمم غمگینم.
همه‌چیز در سکوت است، جز صدای قطرات باران که به شیشه می‌خورند و با هر ضربه، خاطره‌ای قدیمی را بیدار می‌کنند. مثل نواری که در ذهنم تکرار می‌شود، لحظه‌ها یکی پس از دیگری می‌گذرند، اما هرگز آنچه که از دست رفته است، بازنمی‌گردد. با دست خودم، خاطراتم را به قفل انداختم، و اکنون کلیدش را گم کرده‌ام.
چراغ‌های دوردست هنوز می‌درخشند، ولی من می‌دانم که در دل تاریکی، تنها باید منتظر سپیده‌دم بود. شاید روزی دوباره آفتاب به قلبم بتابد، اما تا آن روز، باید این شب را با خودم تنها بمانم، در دل خاطرات و آرزوهایی که در دل دارم.
در شهری که خورشید با ضربه‌های نرم قلم‌مو بر بوم آسمان نقش می‌بست، نقاشی می‌زیست که رنگ‌ها را نه بر بوم، بلکه در روح خویش می‌ریخت. هر خطی که بر صفحه‌ی سفید می‌کشید، پژواکی از افکار خاموشش بود، هر سایه‌ای، رازی نهفته در گوشه‌های ذهنش.
او با قلم‌مویش نمی‌کشید، می‌نوشت. واژه‌ها را با ضربه‌های نرم رنگ‌ها به تصویر می‌کشید و جهان را با نگاه متفاوتی می‌دید؛ آبی‌هایش آرامشی بود که هرگز نیافت، قرمزهایش شور و جنونی که در سینه می‌جوشید، و سیاه‌هایش زمزمه‌های شب‌هایی که در تاریکی غرق می‌شد.
گاه در میان خطوط منحنی گم می‌شد، درون موج‌های رنگ فرو می‌رفت و چشمانش دیگر دیوارها را نمی‌دید، بلکه افق‌های بی‌کران ذهنش را پیش رویش می‌یافت. گویی بوم سفید، آیینه‌ای بود که رؤیاهای او را در آغوش می‌گرفت، آیینه‌ای که تنها حقیقتش در آن نقش می‌بست.
مردم آثارش را تحسین می‌کردند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که هر تابلو، برگی از دفتر خاطراتی‌ست که هرگز نوشته نشد. هر نقش، اندیشه‌ای بود که در دل شب متولد شد و در سپیده‌دم بر بوم نشست. و او، همان‌گونه که رنگ‌ها را می‌آفرید، آرام‌آرام در میانشان محو می‌شد، بی‌آنکه کسی بداند این آخرین پرده از رؤیای بی‌پایان یک نقاش است...