ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
من هم میخواستم صدای سکوتم را کسی می‌شنید؛
او با قلبی شکسته اما مقاوم، بی‌وقفه می‌جنگد. هر بار که امیدی در دلش جوانه می‌زند، سرنوشت آن را با طوفانی از درد می‌روبد. قدم برمی‌دارد، اما زمین زیر پایش می‌لغزد. لبخند می‌زند، اما در پس آن، چشمانی خاموش از اندوه فریاد می‌زنند.

خسته است، اما هنوز ایستاده. زخمی است، اما هنوز می‌جنگد. شاید روزی، در انتهای این تاریکی، نوری چشم‌انتظارش باشد… شاید.
دیگران را با حرف هایی آرام میکنم که آرزو میکردم کسی آن حرف هارا به من میزد؛
زیبارو غمت از خودت وفادار تر است
يا گرمى يك بوسه به پيشانى من باش
يا علت يك عمر پريشانى من باش
با فاصله‌اى امن كه آسيب نبينى
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش
هر بار كه عاقل شده‌ام خير نديدم
يك‌بار بيا و تو به نادانى من باش
من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزل‌خوانى من باش

ناچار به مرگم ته اين قصه بيا و
يك معجزه در قسمت پايانى من باش

#سیدتقی_سیدی
بعضی وقت ها انقدر توی غمم غرق میشم که حتی نمیفهمم غمگینم.
همه‌چیز در سکوت است، جز صدای قطرات باران که به شیشه می‌خورند و با هر ضربه، خاطره‌ای قدیمی را بیدار می‌کنند. مثل نواری که در ذهنم تکرار می‌شود، لحظه‌ها یکی پس از دیگری می‌گذرند، اما هرگز آنچه که از دست رفته است، بازنمی‌گردد. با دست خودم، خاطراتم را به قفل انداختم، و اکنون کلیدش را گم کرده‌ام.
چراغ‌های دوردست هنوز می‌درخشند، ولی من می‌دانم که در دل تاریکی، تنها باید منتظر سپیده‌دم بود. شاید روزی دوباره آفتاب به قلبم بتابد، اما تا آن روز، باید این شب را با خودم تنها بمانم، در دل خاطرات و آرزوهایی که در دل دارم.