ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
تو چنان شجاع و ساکتی که فراموش کردم توهم درد میکشی؛
به مادرش گفت.
تنهایی، تنها میراثی بود که زندگی برایش به جا گذاشت.
نه دستی برای گرفتن داشت، نه نگاهی برای یافتن.
در هیاهوی دنیا، صدای گام‌هایش گم شد و نامش در سکوتِ روزگار محو.
شب‌ها، ستاره‌ها یگانه همدمش بودند و روزها، سایه‌اش تنها شاهد عبورش.
او آمد، زیست، و در نهایت،
بی‌آنکه دیده شود، در دلِ غروب گم شد.
دیگه ستاره‌ها رو نمی‌شمرم…
نه به خاطر این‌که آسمون ابریه،
به خاطر این‌که چشم‌هام دنبال هیچ چیزی برای برق زدن نمی‌گرده.
و اینو تو از من گرفتی.
ولی من هم مثل "تو" خستم
او تندخو نبود
آنها از سمت شکسته اش به او نزدیک میشدند؛
چشمهایش چیزی جز لبخند نگفت،شاهد بیاورم؟
آرام راه میرفت،اما سایه اش فریاد میزد که دلش گرفتار است.
در سکوت قدم میزد،اما هرگامی که برمیداشت صدای دلتنگی میداد؛