دِل به خون می غَلتَد از یادِ تبسُم های یار
هَمچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند.
هَمچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند.
دلم مجروح و سرتاپا ملاحت از تو می بارد
تو را با نمکپاشی نگاه دارم چه سان در دل؟
تو را با نمکپاشی نگاه دارم چه سان در دل؟
میان خواب و بیداری شبی دیدم خیال او
از آنشب والهوحیران نه در خوابم نه بیدارم
از آنشب والهوحیران نه در خوابم نه بیدارم