چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدمزدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد. این جا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.
رفتی و پشت سرت گریه فراوان کردم
شبِ مهتاب هوای غم باران کردم
نیمه شب بود که با موی پریشان رفتی
دل به موی تو گره بسته، پریشان کردم
رفتی و همسفرت شد دل دیوانه ی من
هر چه پل پشت سرش، یکسره ویران کردم
خیره دنبال قدمهای رهت این همه سال
پرسه ها بی تو در این کوچه خیابان کردم
خانه زندان من و زندگیم حبس ابد
روز و شب یاد تو را مونسِ زندان کردم
حال از دل بگذر بی تو شبی تنها نیست
چون خیالات تو را جای تو مهمان کردم.
- امیر ابوالفضل عباسیان.
شبِ مهتاب هوای غم باران کردم
نیمه شب بود که با موی پریشان رفتی
دل به موی تو گره بسته، پریشان کردم
رفتی و همسفرت شد دل دیوانه ی من
هر چه پل پشت سرش، یکسره ویران کردم
خیره دنبال قدمهای رهت این همه سال
پرسه ها بی تو در این کوچه خیابان کردم
خانه زندان من و زندگیم حبس ابد
روز و شب یاد تو را مونسِ زندان کردم
حال از دل بگذر بی تو شبی تنها نیست
چون خیالات تو را جای تو مهمان کردم.
- امیر ابوالفضل عباسیان.
Liz: Why won't you tell me who you are?
Red: Because the truth has a way of destroying the things we love most.
ساختِمآنِ مَتروکه
Photo
رد: «تو منو داری. و من نمیذارم هیچ اتفاقی برات بیفته.»
لیزی: «میدونم فکر میکنی به من اهمیت میدی. اما هر بار کاری میکنی که باعث میشه باور کنم واقعاً برات مهمم، یه کار دیگه میکنی که یادم میاندازه تو اصلاً قادر به این کار نیستی.»