ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
ما در پایان این میهمانی، خسته تر از آن هستیم که بتوانیم به خانه برگردیم. پس بگذار بنوشیم، به افتخار تمامِ شکست هایی که در آستین داریم، به افتخارِ این جنونِ شیرین که تنها یادگار ما از زندگی‌ست.
شاید فردا، وقتی چراغ‌ها خاموش شدند و آخرین مهمان از خاطره‌مان بیرون رفت، بفهمیم که هیچ‌وقت برای پیروزی به این‌جا نیامده بودیم؛ ما فقط آمده بودیم کمی کمتر تنها باشیم، کمی بلندتر بخندیم، و برای چند ساعت، فراموش کنیم که بیرون از این اتاق، جهان هنوز از ما چیزی می‌خواهد.
God🔥🛐
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یک لحظه فکر می‌کنم کسی صدایم زد، اما نه… خیالات است. دیگر هیچ‌کس مرا صدا نمی‌زند. دیگر هیچ‌کس نمی‌داند که من اینجا بوده‌ام، که زمانی نفس کشیده‌ام، که روزی خندیده‌ام.
چشم‌هایم را می‌بندم. شاید اگر کسی از کنار این اتاق بگذرد، فکر کند که هنوز زنده‌ام، که هنوز می‌توانم برخیزم، چیزی بگویم، بخندم… اما نه.
آخرین صدایی که در این اتاق پیچید، همان بود که هیچ‌کس نشنید.
قلبش، بی‌آنکه مرگی رسمی را اعلام کند، پیش از تن، مُرده بود. دیگر هیچ‌چیز مهم نبود.
🤌
زمان میگذرد، از ما فقط خاطره باقی می ماند.
«چشمانِ فلان رنگ و پول آنچنان و قد بلند را بگذاریم کنار، با صدایش آرام میشوی؟»
2