در جهان موازی من کتابفروشی دارم
که هنگام بارش باران به گریه ها پناه میبرم
آدمها قهوه سفارش میدهند و غرق در دنیای کتاب میشوند .
که هنگام بارش باران به گریه ها پناه میبرم
آدمها قهوه سفارش میدهند و غرق در دنیای کتاب میشوند .
همیشه نیمه شب ها برایم آزار دهنده بوده، انگار سقفِ اتاق دهان باز میکند. خاطره ها را جزء به جزء تعریف میکند. هیچ منطقی هم ندارند؛ حسِ دردِ مضحکِ آشنا دوباره در قفسه سینه ام خودنمایی میکند و چنان وزن میگیرد که تبدیل به غمی بی نام میشود، دقیقا همانند سایه های ترسناکِ کودکی که فقط در تاریکی و شب دیده میشدند.
حسِ دلتنگی! عزیز کرده چرا نیمه شب ها؟ گویا مینشیند کنار تختم و برایم قصه هایی آشنا تعریف میکند. خواب را از من دور میکند. چه خاطرات قشنگی! خاطرات قشنگی هستند اما چرا اشک هایم بالشتم را کامل خیس کردند؟
چرا این خاطره ها شب ها صورت دیگری به خود میگیرند؟ چرا همیشه میخواهند به من ثابت کنند که هنوز در من جا دارند؟ از گوشههای بیرحمِ ذهن، با لحنی مضحک و گاهی حتی کودکانه، میآیند و پرده را کنار میزنند: ببین… هنوز منی وجود دارد. یا به عبارتی به من «دالی» میگویند و میخندند...
هیچ دفاعی در برابرشان ندارم. میان آواری از خاطرات میمانم. بر من هجوم می آورند. همان خاطراتی که روزها جرئت بیرون آمدن ندارند. میتوانیم اینطور در نظر بگیریم که نیمه شب ها خاطره ها قلب و ذهن را در دست میگیرند و اندوه به اوجِ خودش میرسد.
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵ | ۴:۱۹ بامداد.
حسِ دلتنگی! عزیز کرده چرا نیمه شب ها؟ گویا مینشیند کنار تختم و برایم قصه هایی آشنا تعریف میکند. خواب را از من دور میکند. چه خاطرات قشنگی! خاطرات قشنگی هستند اما چرا اشک هایم بالشتم را کامل خیس کردند؟
چرا این خاطره ها شب ها صورت دیگری به خود میگیرند؟ چرا همیشه میخواهند به من ثابت کنند که هنوز در من جا دارند؟ از گوشههای بیرحمِ ذهن، با لحنی مضحک و گاهی حتی کودکانه، میآیند و پرده را کنار میزنند: ببین… هنوز منی وجود دارد. یا به عبارتی به من «دالی» میگویند و میخندند...
هیچ دفاعی در برابرشان ندارم. میان آواری از خاطرات میمانم. بر من هجوم می آورند. همان خاطراتی که روزها جرئت بیرون آمدن ندارند. میتوانیم اینطور در نظر بگیریم که نیمه شب ها خاطره ها قلب و ذهن را در دست میگیرند و اندوه به اوجِ خودش میرسد.
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵ | ۴:۱۹ بامداد.
_در اخرین نامهاش نوشت
من هنوز هم با قسمت و تقدیری که مرا به تو نرساند، کنار نیامدم
من هنوز هم با قسمت و تقدیری که مرا به تو نرساند، کنار نیامدم
💔6
دو عاشقِ خوشبخت
از یک نان، نانی مشترک میسازند؛
از یک قطرهی ماه،
مهتابی بر علفها مینشانند.
هنگام راه رفتن،
دو سایه میآفرینند که در هم جاری میشوند؛
و وقتی از خواب برمیخیزند،
تنها یک خورشید را در بسترشان جا میگذارند.
از میان همهی حقیقتهای ممکن،
آنها روز را برگزیدند؛
آن را نه با طناب،
بلکه با عطر عشق در کنار خود نگه داشتند.
آرامش را پاره نکردند،
واژهها را نشکستند؛
خوشبختیشان
برجی شفاف و استوار است.
هوا و شراب،
همراه عاشقاناند.
شب،
با گلبرگهای شادش آنها را نوازش میکند.
آنها حق دارند
از همهی میخکهای جهان بهرهمند باشند.
دو عاشقِ خوشبخت،
بیپایان،
بیمرگ؛
بارها در طول زندگی
میمیرند و دوباره زاده میشوند،
و از همین رو
زندگی جاودانهی طبیعت را در خود دارند.
-پابلو نرودا
از یک نان، نانی مشترک میسازند؛
از یک قطرهی ماه،
مهتابی بر علفها مینشانند.
هنگام راه رفتن،
دو سایه میآفرینند که در هم جاری میشوند؛
و وقتی از خواب برمیخیزند،
تنها یک خورشید را در بسترشان جا میگذارند.
از میان همهی حقیقتهای ممکن،
آنها روز را برگزیدند؛
آن را نه با طناب،
بلکه با عطر عشق در کنار خود نگه داشتند.
آرامش را پاره نکردند،
واژهها را نشکستند؛
خوشبختیشان
برجی شفاف و استوار است.
هوا و شراب،
همراه عاشقاناند.
شب،
با گلبرگهای شادش آنها را نوازش میکند.
آنها حق دارند
از همهی میخکهای جهان بهرهمند باشند.
دو عاشقِ خوشبخت،
بیپایان،
بیمرگ؛
بارها در طول زندگی
میمیرند و دوباره زاده میشوند،
و از همین رو
زندگی جاودانهی طبیعت را در خود دارند.
-پابلو نرودا
نه ناخوشم نه ناامید، اما هیچ چیز در مکان و زمان خودش نیست. احساس میکنم نیاز مبرمی به سفر به مکانی ناشناخته دارم یا به سکوت و ماندن در سایههای تاریک.
عبدالرحمن منيف
عبدالرحمن منيف
گلِ محافظتشده
سرانجام شکوفا شد،
و اکنون
آرامآرام رو به پژمردگی میرود؛
زیر آخرین پرتوهای خورشید خشک میشود،
و در انتظار بادهای نیرومند است.
زیرا وقتی تندباد بر دشت «کورا» میوزد،
آن زیباییِ پیشین
به پرواز درمیآید؛
غنچهای که تکهتکه میشود،
تا در سرزمینهای بسیار بذر بپاشد.
به امید آنکه دوباره شکوفا شود،
تا دیگران نیز
زیباییاش را تحسین کنند.
دیگر نیازی به محافظت نیست،
زیرا نگهبانان بسیاری خواهد داشت.
و آن گل که روزی محافظت میشد،
برای همیشه از میان خواهد رفت؛
اما در تکههای پراکندهاش
در امان خواهد ماند،
و ویژگیهای منحصربهفردش
میان بیش از یک نفر تقسیم خواهد شد.
سرانجام شکوفا شد،
و اکنون
آرامآرام رو به پژمردگی میرود؛
زیر آخرین پرتوهای خورشید خشک میشود،
و در انتظار بادهای نیرومند است.
زیرا وقتی تندباد بر دشت «کورا» میوزد،
آن زیباییِ پیشین
به پرواز درمیآید؛
غنچهای که تکهتکه میشود،
تا در سرزمینهای بسیار بذر بپاشد.
به امید آنکه دوباره شکوفا شود،
تا دیگران نیز
زیباییاش را تحسین کنند.
دیگر نیازی به محافظت نیست،
زیرا نگهبانان بسیاری خواهد داشت.
و آن گل که روزی محافظت میشد،
برای همیشه از میان خواهد رفت؛
اما در تکههای پراکندهاش
در امان خواهد ماند،
و ویژگیهای منحصربهفردش
میان بیش از یک نفر تقسیم خواهد شد.
— هانتر کول
ساختِمآنِ مَتروکه
گلِ محافظتشده سرانجام شکوفا شد، و اکنون آرامآرام رو به پژمردگی میرود؛ زیر آخرین پرتوهای خورشید خشک میشود، و در انتظار بادهای نیرومند است. زیرا وقتی تندباد بر دشت «کورا» میوزد، آن زیباییِ پیشین به پرواز درمیآید؛ غنچهای که تکهتکه میشود، تا در سرزمینهای…
این شعر استعاری از «گل» که نماد جانِ انسانی، فرزندِ کوچک، یا هر گوهرِ باارزشی است که بیش از حد در دامنِ محافظت شدن است. (اما یادِ استاد، گلِ درونِ دیوارِ باغچه چگونه میتواند شکوفا شود؟) برای رشدِ حقیقی، باید روزی رها شد؛ حتی اگر آن رهایی به تغییر، پراکندگی یا از دست رفتنِ شکلِ نخستین منجر شود، بخشی از زیبایی و اثرِ آن در مکانهای گوناگون باقی میماند.
چنتل عزیز،
یادت هست آن زمانی را که کاملاً از هم پاشیده بودی؟ غرقِ آشفتگی و احساسات شده بودی و نمیدانستی آیا اصلاً دوباره میتوانی خودت را جمعوجور کنی یا نه.
با این حال، توانستی؛ همانطور که همیشه از پسش برمیآیی. اما آیا میدانی که فقط خودت را جمعوجور نکردی؟
هر بار که همهچیز از هم میپاشد، تو فقط کمی بیشتر به من نزدیک میشوی. در عمیقترین لحظههای ناامیدیات، ما یکدیگر را پیدا میکنیم و به یاد میآوریم که واقعاً چه کسی هستیم. و وقتی این اتفاق میافتد، بذرهای بزرگی را در وجودمان میکاریم. کمی بعد، آن بذرها همیشه به گل مینشینند.
به خاطر داشته باش: گاهی لازم است فروبپاشی تا بتوانی جهشی بزرگ به جلو داشته باشی.
با نور خورشید و آب،
چراغِ راهنمای درونیات
یادت هست آن زمانی را که کاملاً از هم پاشیده بودی؟ غرقِ آشفتگی و احساسات شده بودی و نمیدانستی آیا اصلاً دوباره میتوانی خودت را جمعوجور کنی یا نه.
با این حال، توانستی؛ همانطور که همیشه از پسش برمیآیی. اما آیا میدانی که فقط خودت را جمعوجور نکردی؟
هر بار که همهچیز از هم میپاشد، تو فقط کمی بیشتر به من نزدیک میشوی. در عمیقترین لحظههای ناامیدیات، ما یکدیگر را پیدا میکنیم و به یاد میآوریم که واقعاً چه کسی هستیم. و وقتی این اتفاق میافتد، بذرهای بزرگی را در وجودمان میکاریم. کمی بعد، آن بذرها همیشه به گل مینشینند.
به خاطر داشته باش: گاهی لازم است فروبپاشی تا بتوانی جهشی بزرگ به جلو داشته باشی.
با نور خورشید و آب،
چراغِ راهنمای درونیات
میدانی، سالها پیش مردی را میشناختم که هر پنجشنبه، درست ساعت هفت عصر، به یک کافهی کوچک در حاشیهی شهر میرفت.
همیشه همان میز را انتخاب میکرد؛ کنار پنجره.
یک فنجان قهوه سفارش میداد، روزنامه را باز میکرد و تا ساعت هشت و ده دقیقه، حتی یک کلمه هم نمیخواند.
یک بار از او پرسیدم چرا.
گفت: «بیستوهفت سال پیش، ساعت هشت و ده دقیقه، زندگیام تمام شد. فقط بدنم متوجه نشد.»
آن روز خندیدم. جوان بودم و هنوز فکر میکردم آدمها یا زندهاند یا مرده.
اما حالا میدانم اشتباه میکردم.
برخی غم ها خیلی مؤدبتر از این حرفها هستند.
میگذارند زندگی کنی. کار کنی. عاشق شوی. حتی گاهی از ته دل بخندی.
فقط هر از گاهی، در ساعتی مشخص، با بویی آشنا یا آهنگی که سالها نشنیدهای، دستشان را روی شانهات میگذارند تا یادت بیندازند:
«من هنوز اینجایم.»
و بدترین بخش این است که بعد از این همه سال، دیگر نمیدانی اگر آن غم را از تو بگیرند… چه چیزی از خودت باقی میماند.
همیشه همان میز را انتخاب میکرد؛ کنار پنجره.
یک فنجان قهوه سفارش میداد، روزنامه را باز میکرد و تا ساعت هشت و ده دقیقه، حتی یک کلمه هم نمیخواند.
یک بار از او پرسیدم چرا.
گفت: «بیستوهفت سال پیش، ساعت هشت و ده دقیقه، زندگیام تمام شد. فقط بدنم متوجه نشد.»
آن روز خندیدم. جوان بودم و هنوز فکر میکردم آدمها یا زندهاند یا مرده.
اما حالا میدانم اشتباه میکردم.
برخی غم ها خیلی مؤدبتر از این حرفها هستند.
میگذارند زندگی کنی. کار کنی. عاشق شوی. حتی گاهی از ته دل بخندی.
فقط هر از گاهی، در ساعتی مشخص، با بویی آشنا یا آهنگی که سالها نشنیدهای، دستشان را روی شانهات میگذارند تا یادت بیندازند:
«من هنوز اینجایم.»
و بدترین بخش این است که بعد از این همه سال، دیگر نمیدانی اگر آن غم را از تو بگیرند… چه چیزی از خودت باقی میماند.