سرنوشتِ من شاید شبیه چراغی در انتهای کوچهای فراموششده است؛ میسوزد، بیآنکه رهگذری از روشناییاش بهره ببرد، و خاموش میشود بیآنکه کسی بفهمد روزگاری نوری در آن تاریکی بوده است.
گاهی حقیقت شبیهِ ستارهای دور است؛ هرچه بیشتر به آن خیره میشویم، بیشتر درمییابیم که فاصلهاش از آن چیزی که گمان میکردیم بسیار عمیقتر است.
چه سخت است هر روز، جامهٔ آرامش بر تن کردن، آنگاه که روح در خفاء به دنبال مرحمی برای زخم هایش است.
دِل به خون می غَلتَد از یادِ تبسُم های یار
هَمچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند.
هَمچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند.
من ازت عکس میگیرم چون ادما ممکنه برن یا عوض بشن اما اون ادمی که تو اون لحظه بوده تا ابد باقی میمونه