ساختِمآنِ مَتروکه
"ساختمان متروکه" – Flying
گویا نغمهای دور، از دلِ سکوت برخاسته است...
گویا دلی شکسته، در آغوش شب پناه گرفته است...
گویا زمان ایستاده، میان نفسِ آخر و امید نخست...
گویا پرندهای خسته، بیمقصد در آسمان میچرخد...
گویا اشک، بیآنکه فرو افتد، در چشم جا خوش کرده...
گویا صدا، نه برای گفتن، که برای رهایی زاده شده...
گویا جهان، یک لحظه از درد خود آگاه میشود...
گویا پرواز، تنها راهِ نجات از فروپاشیست...
گویا دلی شکسته، در آغوش شب پناه گرفته است...
گویا زمان ایستاده، میان نفسِ آخر و امید نخست...
گویا پرندهای خسته، بیمقصد در آسمان میچرخد...
گویا اشک، بیآنکه فرو افتد، در چشم جا خوش کرده...
گویا صدا، نه برای گفتن، که برای رهایی زاده شده...
گویا جهان، یک لحظه از درد خود آگاه میشود...
گویا پرواز، تنها راهِ نجات از فروپاشیست...
امدی جانم به قربانت ولی در غیبتت
یک نفر امد که حالا کل دنیایم شده
یک نفر مانند تو اما کمی دلرحم تر
یک تهی یک عشق خیالی،که رویایم شده
یک نفر امد که حالا کل دنیایم شده
یک نفر مانند تو اما کمی دلرحم تر
یک تهی یک عشق خیالی،که رویایم شده
من میان آغوشی زندگی میکنم که به من تعلق ندارد؛
سرمای دستانت ، سرمای نگاهت، استخوانم را میلرزاند.
تو نام مرا صدا میزنی، امّا واژههایت بوی بیقراری کسی دیگر را میدهند.
من را دوست میخوانی، امّا عشقِ تو در کوچههای دیگری قدم میزند.
لبخندت را قرض میگیری تا وانمود کنی با منی، امّا حقیقت در عمق چشمانت میسوزد و فریاد میزند که جایت اینجا نیست.
من اینجا ماندهام، با تظاهر تو، با سایهای که جای آغوشت را گرفته،
و با قلبی که هنوز، احمقانه، برای کسی میتپد که هرگز برای من نمیتپد.
سرمای دستانت ، سرمای نگاهت، استخوانم را میلرزاند.
تو نام مرا صدا میزنی، امّا واژههایت بوی بیقراری کسی دیگر را میدهند.
من را دوست میخوانی، امّا عشقِ تو در کوچههای دیگری قدم میزند.
لبخندت را قرض میگیری تا وانمود کنی با منی، امّا حقیقت در عمق چشمانت میسوزد و فریاد میزند که جایت اینجا نیست.
من اینجا ماندهام، با تظاهر تو، با سایهای که جای آغوشت را گرفته،
و با قلبی که هنوز، احمقانه، برای کسی میتپد که هرگز برای من نمیتپد.
گفتمش بی من مرومن بی توویران میشوم
گفت از ویرانی ات سـر در گـریبان میشوم
گفتمش بعــد از تو میسوزم من از داغ فراق
گفت از حــال تو من آتش به دامــان میشوم
گفتمش یوسـف منم افتـاده ام در قعر چاه
گفت اینجــا من زلیخــــا ، بدتر از آن میشوم
گفتمش تنهــــا منم تنها تر از من دیده ای ؟
گفت درتنهایی ات من مونس ِجان میشوم
گفتمش آرام جــان ، جان را فــدایت میکنم
گفت باعشق تو من شاد و خرامان میشوم
گفتمش من شهــــریار و تو ثـــریا در غزل
گفت من باعشق تومست وغزلخوان میشوم ...
#جواد_الماسی
گفت از ویرانی ات سـر در گـریبان میشوم
گفتمش بعــد از تو میسوزم من از داغ فراق
گفت از حــال تو من آتش به دامــان میشوم
گفتمش یوسـف منم افتـاده ام در قعر چاه
گفت اینجــا من زلیخــــا ، بدتر از آن میشوم
گفتمش تنهــــا منم تنها تر از من دیده ای ؟
گفت درتنهایی ات من مونس ِجان میشوم
گفتمش آرام جــان ، جان را فــدایت میکنم
گفت باعشق تو من شاد و خرامان میشوم
گفتمش من شهــــریار و تو ثـــریا در غزل
گفت من باعشق تومست وغزلخوان میشوم ...
#جواد_الماسی
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
#غزل_مولانا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
#غزل_مولانا
به گفته سهراب سپهری:
گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم میگویم
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟
به که باید دل بست؟
حس تنهایی درونم میگوید:
بشکن دیواری که درونت داری
چه سوالی داری؟
تو خدا را داری
و خدا اول و اخر توست....
گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم میگویم
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟
به که باید دل بست؟
حس تنهایی درونم میگوید:
بشکن دیواری که درونت داری
چه سوالی داری؟
تو خدا را داری
و خدا اول و اخر توست....
آه از آن دم که تو را در کنار دیگری ببینم و کابوس دیرینهام جامهی حقیقت بپوشد.
چگونه از منِ دلباخته میخواهی لب بر لبانت ننهم، در حالیکه جنونم از هر دیوانهای دیوانهتر است؟