ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
شب زنده داری میکنی، تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی من بیقرارت نیستم
امشب بیا تا جرعه یی ازشعر مهمانت کنم
تك بيت اشعار منى سر فصل ديوانت كنم

تنديس زيباى تو را از نو بسازم با غزل
زيباترين اسطوره ى تاريخ ايرانت كنم

هرشب خيال ياد تو در من چه غوغا می كند
امشب در آغوشم بيا تا مست و حيرانت كنم

چون ماه شبهايت شوم امشب ميان آسمان
تا در مدار عاشقى مانند كيوانت كنم

از جام لبهايت بيا بر من بنوشان جرعه یى
آنگه به من فرصت بده تا بوسه بارانت كنم

هرشب كنار پنجره مشتاق ديدار توام
تا چون نسيم آيى و من مانند طوفانت كنم
#طاهره_داوری
ساختِمآنِ مَتروکه
"ساختمان متروکه" – Flying
گویا نغمه‌ای دور، از دلِ سکوت برخاسته است...
گویا دلی شکسته، در آغوش شب پناه گرفته است...
گویا زمان ایستاده، میان نفسِ آخر و امید نخست...
گویا پرنده‌ای خسته، بی‌مقصد در آسمان می‌چرخد...
گویا اشک، بی‌آن‌که فرو افتد، در چشم جا خوش کرده...
گویا صدا، نه برای گفتن، که برای رهایی زاده شده...
گویا جهان، یک لحظه از درد خود آگاه می‌شود...
گویا پرواز، تنها راهِ نجات از فروپاشی‌ست...
امدی جانم به قربانت ولی در غیبتت
یک نفر امد که حالا کل دنیایم شده
یک نفر مانند تو اما کمی دلرحم تر
یک تهی یک عشق خیالی،که رویایم شده
من میان آغوشی زندگی می‌کنم که به من تعلق ندارد؛
سرمای دستانت ،  سرمای نگاهت، استخوانم را می‌لرزاند.
تو نام مرا صدا می‌زنی، امّا واژه‌هایت بوی بی‌قراری کسی دیگر را می‌دهند.
من را دوست می‌خوانی، امّا عشقِ تو در کوچه‌های دیگری قدم می‌زند.
لبخندت را قرض می‌گیری تا وانمود کنی با منی، امّا حقیقت در عمق چشمانت می‌سوزد و فریاد می‌زند که جایت اینجا نیست.
من اینجا مانده‌ام، با تظاهر تو، با سایه‌ای که جای آغوشت را گرفته،
و با قلبی که هنوز، احمقانه، برای کسی می‌تپد که هرگز برای من نمی‌تپد.
گفتمش بی من مرومن بی توویران میشوم
گفت از  ویرانی ات سـر در گـریبان میشوم

گفتمش بعــد از تو میسوزم من از داغ فراق
گفت از حــال تو من آتش به دامــان میشوم

گفتمش یوسـف منم افتـاده ام در قعر چاه
گفت اینجــا من زلیخــــا ، بدتر از آن میشوم

گفتمش تنهــــا منم تنها تر از من دیده ای ؟
گفت درتنهایی ات من مونس ِجان میشوم

گفتمش آرام جــان ، جان را فــدایت میکنم
گفت باعشق تو من شاد و خرامان میشوم

گفتمش من  شهــــریار و  تو ثـــریا  در غزل
گفت من باعشق تومست وغزلخوان میشوم ...
#جواد_الماسی