گفتم: «چو کُشتی ام چه دهی خونبهایِ ما؟
گر خونبها کنند تقاضا برایِما »
گفتا: «هزار چون تو به میدانِ عاشقی
سر می بُریم و خون نچکد بر قبایِ ما»
گر خونبها کنند تقاضا برایِما »
گفتا: «هزار چون تو به میدانِ عاشقی
سر می بُریم و خون نچکد بر قبایِ ما»
#حیدر_یغما
ایشون سرافین هستند، چندروزی هست عضو جدید اتاقم شدند.
حال و هوای گرم و پرمحبتی داره اما قلبش سنگین و صداش زخمیه.
آرشه قشنگش که اسمش هزار موج هست کمی سرد و خشن هست اما مطمعنم قلب مهربونی داره که هنوز قلقش دستم نیومده.
خلاصه که دوستشون دارم✨
حال و هوای گرم و پرمحبتی داره اما قلبش سنگین و صداش زخمیه.
آرشه قشنگش که اسمش هزار موج هست کمی سرد و خشن هست اما مطمعنم قلب مهربونی داره که هنوز قلقش دستم نیومده.
خلاصه که دوستشون دارم✨
میان دیوارهای بیپاسخ، دلم چون شمعی بیجان میسوزد و خاموش نمیشود.
زمان میگذرد، اما اندوه، چون خزهای سرد، بر جانم میروید و ریشه میدواند.
قلبم، این تکهگوشت بیپناه، دیگر تاب ضرباهنگ زندگی را ندارد؛ در هر تپشش، مرگی تدریجی نهفتهست.
هیچ واژهای، توان وصف این خلأ را ندارد؛ این خستگیِ بیدلیل، این حسِ گمشدگی میان هزار حضورِ بیروح.
امشب، تنها یک چیز را میدانم: انسان، گاه آنچنان تهی میشود، که حتی خدا نیز صدایش را نمیشنود...
زمان میگذرد، اما اندوه، چون خزهای سرد، بر جانم میروید و ریشه میدواند.
قلبم، این تکهگوشت بیپناه، دیگر تاب ضرباهنگ زندگی را ندارد؛ در هر تپشش، مرگی تدریجی نهفتهست.
هیچ واژهای، توان وصف این خلأ را ندارد؛ این خستگیِ بیدلیل، این حسِ گمشدگی میان هزار حضورِ بیروح.
امشب، تنها یک چیز را میدانم: انسان، گاه آنچنان تهی میشود، که حتی خدا نیز صدایش را نمیشنود...
ساختِمآنِ مَتروکه
"ساختمان متروکه" – Autumn Day
گر وصف حال خود با آوا کنم
هزارسال پس از مرگ من چو بازآیی
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست.
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست.
- بچه کجایی؟
من اسطوره شعر فردوسی ام
قهرمان شاهنامه،همان قرآن تو!
دختر شاه کابل.
دل داده زال و مادر رستم
تهمینه مادر سهراب
که هویت تورا برای فخرفروشی افرید.
من زبان دربار ام
شاهرگ آسیا
نقطه عطف هند و کش
قله سرکش پامیر
زادگاه بودا
پرورده مولانا
-لینا روزیه حیدری
من اسطوره شعر فردوسی ام
قهرمان شاهنامه،همان قرآن تو!
دختر شاه کابل.
دل داده زال و مادر رستم
تهمینه مادر سهراب
که هویت تورا برای فخرفروشی افرید.
من زبان دربار ام
شاهرگ آسیا
نقطه عطف هند و کش
قله سرکش پامیر
زادگاه بودا
پرورده مولانا
-لینا روزیه حیدری
در وادی عشق ِ تــو دلم خسته ترین است
وای از دل دیوانه که دل بسته ترین است
رفتن نتــوانم به رهــی گر تو نباشــی
در راه ِ غمت گام ِ من آهسته ترین است
وای از دل دیوانه که دل بسته ترین است
رفتن نتــوانم به رهــی گر تو نباشــی
در راه ِ غمت گام ِ من آهسته ترین است
آنانی که غم در دل داشتند و لب از سخن فروبستند،
نه ضعیف بودند، نه ناتوان…
فقط جهان را بیارزشتر از آن دیدند که اندوهشان را بفهمد.
دست به ساز بردند، تا با هر نُت، زخمی را تسکین دهند
و در لرزش سیمها، بغضهایی را پنهان کنند که مجال ترکیدن نداشتند.
رنگ به بوم پاشیدند، نه برای خلق زیبایی،
بلکه تا مرز میان دیوانگی و دوام را محو کنند.
قلم برداشتند و کاغذ را از اندوه لبریز کردند،
چرا که واژه، آخرین پناهِ آدمیست وقتی دیگر هیچ آغوشی نمانده.
و اینگونه شد که سکوتشان، بلندترین فریادِ قرنها شد.
نه ضعیف بودند، نه ناتوان…
فقط جهان را بیارزشتر از آن دیدند که اندوهشان را بفهمد.
دست به ساز بردند، تا با هر نُت، زخمی را تسکین دهند
و در لرزش سیمها، بغضهایی را پنهان کنند که مجال ترکیدن نداشتند.
رنگ به بوم پاشیدند، نه برای خلق زیبایی،
بلکه تا مرز میان دیوانگی و دوام را محو کنند.
قلم برداشتند و کاغذ را از اندوه لبریز کردند،
چرا که واژه، آخرین پناهِ آدمیست وقتی دیگر هیچ آغوشی نمانده.
و اینگونه شد که سکوتشان، بلندترین فریادِ قرنها شد.