ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
من اگر عاشق شوم بی پرده شیدا میشوم
در میان مردمان شهر رسوا میشوم

کل عالم گر تو را بد نام سازند نزد من
یک تنه در بینشان دیوار حاشا میشوم

تو اگر مجنون شوی در عشقمان این را بدان
تا دم آخر برایت مثل لیلا میشوم

دست پاچه میشوم گم میشوم در شعر تو
در عوض با هر نگاهت تازه پیدا میشوم

گر بیایم در دل شب در میان خانه ات
شک نکن چیزی شبیه کودتا ها میشوم

این زن عاشق اگر منها شود از عشق تو
هیچ وپوچ و صفر و خالی؛بی سر و پا میشوم

یک شبی آرام و ساکت آمدی در قلب من
هر شب اما در دلت آشوب و غوغا میشوم.
#شعر
یه جایی بین خستگیِ مزمن و بی‌حوصلگیِ فلسفی گیر افتادم. نه حوصله‌ی رفتن دارم، نه انگیزه‌ی موندن. همه‌چی انگار توی یه سکوت سنگینِ کش‌دار معلقه، مثل یه آهنگ قدیمی که هزار بار پخش شده ولی هنوز یه چیزی ته دل آدمو تکون می‌ده. هیچ خبری نیست، اما یه جور عجیبی دلم آشوبه.
یه وقتایی انگار حتی غم هم دیگه نمی‌سوزه، فقط یه خالیِ سرد می‌مونه که از تو می‌جوشه. لبخندم قلابیه، خوابم پریشون، و دلم... دلم یه جوری گرفته که انگار هیچ‌وقت قرار نیست وا شه. نه امیدی مونده، نه انگیزه‌ای برای ترمیم. فقط یه مشت آهنگ غمگین، یه سری فکرِ نصفه‌نیمه، و یه مغز که داره یواش یواش خاموش می‌شه.
کتاب، خانه‌ی ابدی خرد است؛ پناهگاهی برای آن‌که از هیاهوی بی‌معنای جهان خسته است، و مشتاق فهم عمیق‌تری از هستی.
گاه دل‌تنگی شکل واژه نمی‌گیرد،
در سکوتی عمیق، پشت نت‌های پیانویی قدیمی پنهان می‌شود...
جایی میان عطر کاغذهای کهنه، نوری که از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌تابد،
و فنجانی قهوه که هنوز داغ است...
شب‌ها که همه‌چیز آرام می‌شود،
صدای عقربه‌ها، حکم شعر می‌گیرد...
دلم هوای نامه‌هایی را می‌کند که هرگز فرستاده نشدند،
با جوهر مشکی، روی کاغذی زردرنگ، کنار شمعی نیمه‌سوخته...