ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
کجایی؟ کجای این شبِ بی‌انتها گم شدی که دیگر حتی رد پایت را باد هم با خود نبرد؟ هنوز هم گاهی خیال می‌کنم اگر دست دراز کنم، انگشتانم نوکِ پرِ خاطره‌هایت را لمس خواهد کرد، اما هوا تهی‌تر از آن است که رویاها را در آغوش بگیرد.
ای گمشده در پیچ‌وخمِ سرنوشت، ای نانوشته در صفحاتِ فردا، اگر گذرت بر این سطور افتاد، بدان که هنوز هم کسی در گوشه‌ای از جهان با هر باران، بویِ قدم‌هایت را از خاک نفس می‌کشد. بدان که رویالِ من، قصری از خاطراتِ تو ساخته، قصری که در آن، تو هنوز هستی، حتی اگر دیگر هیچ کجای این دنیا نباشی.
مزخرف است!
در حیاط قدیمی، سماور آرام می‌جوشد و بوی چای، خاطره را قلقلک می‌دهد.
گربه‌ای بر لب طاقچه چرت می‌زند، بی‌خیال هیاهوی جهان.
رادیو از دور، تصنیفی قدیمی را زمزمه می‌کند؛
دلِ پیرِ کوچه، هنوز در انتظار قدم‌های کسی می‌تپد.
و آسمان، مثل گذشته، دلش برای شاعران تنگ شده است.
نقاشی، جادویی‌ست که رنگ‌ها را به زبان بدل می‌کند، و قلم‌مو، عصای جادوگری‌ست در دستان روحی بی‌قرار.
وقتی بوم سفید پیش رویت آرام می‌گیرد، انگار جهان سکوت می‌کند تا تنها تو باشی و خیالِ بی‌مرزت.
رنگ‌ها، بی‌هیچ واژه‌ای، رازهای پنهانت را فاش می‌کنند؛ آبیِ غم، قرمزِ شور، سبزِ امید...
در لحظه‌ای میان دو ضربه‌ی قلم‌مو، گم می‌شوی؛ نه زمان هست، نه مکان، فقط تویی و جهانی که خودت می‌سازی.
هر قطره رنگ، ضربان دل است، هر خط، زمزمه‌ای از روحی که چیزی برای گفتن دارد.
گاهی نقاشی، پناه است؛ جایی امن برای فرار از شلوغی فکرها.
و گاهی هم، مبارزه است؛ با خطوطی که نمی‌خواهند رام شوند و رنگ‌هایی که با هم کنار نمی‌آیند.
اما در پایان، آرامشی می‌ماند شبیه بوی رنگ تازه و سکوتی پر از حرف.
انگار تکه‌ای از جانت را روی بوم جا می‌گذاری، و با هر تابلو، خودت را دوباره می‌شناسی.
نقاشی، نه فقط هنر، که اعترافی‌ست بی‌صدا... اما پر از معنا.
بگذار دنیا به درک واصل شود من باید چایم را بنوشم؛
لطفا به کسی نگو برایت گریه کردم، شایعه است بی احساس ترین مرد این شهرم.