سکوت میکنم، نه از آرامش، که از طوفانی که در من میگذرد و هیچ دستی توان مهارش را ندارد.
شب که میشود، سایهها بلندتر از خاطرات قد میکشند، و من در تاریکی، به چیزی که نیست خیره میمانم.
گاهی آنقدر دور میشوم که حتی خودم هم راه برگشت را به یاد نمیآورم.
کجایی؟ کجای این شبِ بیانتها گم شدی که دیگر حتی رد پایت را باد هم با خود نبرد؟ هنوز هم گاهی خیال میکنم اگر دست دراز کنم، انگشتانم نوکِ پرِ خاطرههایت را لمس خواهد کرد، اما هوا تهیتر از آن است که رویاها را در آغوش بگیرد.
ای گمشده در پیچوخمِ سرنوشت، ای نانوشته در صفحاتِ فردا، اگر گذرت بر این سطور افتاد، بدان که هنوز هم کسی در گوشهای از جهان با هر باران، بویِ قدمهایت را از خاک نفس میکشد. بدان که رویالِ من، قصری از خاطراتِ تو ساخته، قصری که در آن، تو هنوز هستی، حتی اگر دیگر هیچ کجای این دنیا نباشی.