تنهایی، تنها میراثی بود که زندگی برایش به جا گذاشت.
نه دستی برای گرفتن داشت، نه نگاهی برای یافتن.
در هیاهوی دنیا، صدای گامهایش گم شد و نامش در سکوتِ روزگار محو.
شبها، ستارهها یگانه همدمش بودند و روزها، سایهاش تنها شاهد عبورش.
او آمد، زیست، و در نهایت،
بیآنکه دیده شود، در دلِ غروب گم شد.
نه دستی برای گرفتن داشت، نه نگاهی برای یافتن.
در هیاهوی دنیا، صدای گامهایش گم شد و نامش در سکوتِ روزگار محو.
شبها، ستارهها یگانه همدمش بودند و روزها، سایهاش تنها شاهد عبورش.
او آمد، زیست، و در نهایت،
بیآنکه دیده شود، در دلِ غروب گم شد.
دیگه ستارهها رو نمیشمرم…
نه به خاطر اینکه آسمون ابریه،
به خاطر اینکه چشمهام دنبال هیچ چیزی برای برق زدن نمیگرده.
و اینو تو از من گرفتی.
نه به خاطر اینکه آسمون ابریه،
به خاطر اینکه چشمهام دنبال هیچ چیزی برای برق زدن نمیگرده.
و اینو تو از من گرفتی.
در شلوغی و ازدحام این جهان،نگاه او راهش را به قلب من پیدا کرد؛