تو چنان شجاع و ساکتی که فراموش کردم توهم درد میکشی؛
به مادرش گفت.
به مادرش گفت.
تنهایی، تنها میراثی بود که زندگی برایش به جا گذاشت.
نه دستی برای گرفتن داشت، نه نگاهی برای یافتن.
در هیاهوی دنیا، صدای گامهایش گم شد و نامش در سکوتِ روزگار محو.
شبها، ستارهها یگانه همدمش بودند و روزها، سایهاش تنها شاهد عبورش.
او آمد، زیست، و در نهایت،
بیآنکه دیده شود، در دلِ غروب گم شد.
نه دستی برای گرفتن داشت، نه نگاهی برای یافتن.
در هیاهوی دنیا، صدای گامهایش گم شد و نامش در سکوتِ روزگار محو.
شبها، ستارهها یگانه همدمش بودند و روزها، سایهاش تنها شاهد عبورش.
او آمد، زیست، و در نهایت،
بیآنکه دیده شود، در دلِ غروب گم شد.
دیگه ستارهها رو نمیشمرم…
نه به خاطر اینکه آسمون ابریه،
به خاطر اینکه چشمهام دنبال هیچ چیزی برای برق زدن نمیگرده.
و اینو تو از من گرفتی.
نه به خاطر اینکه آسمون ابریه،
به خاطر اینکه چشمهام دنبال هیچ چیزی برای برق زدن نمیگرده.
و اینو تو از من گرفتی.
در شلوغی و ازدحام این جهان،نگاه او راهش را به قلب من پیدا کرد؛