ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
فقط
چشم هاي تو مانده در یادم
و صدایت در گوشم...
بگو
چگونه دیوانه نباشم
وقتی با هر صدایی
یا هر نگاهی
تنها
تو مجسم میشوی....
7💔5
7
تو ماه خونین شده ی او بودی
همچون نیلوفرابی تمام کثیفی ها را از بین میبردی و جگوار درون او را ارام میکردی تا سرکشی نکند و مردم این شهر را خونی نکند
ولی الان چی؟؟
تو بردی و او تبدیل شده به کافرترین مردم این شهر
7💔1
او عاشق شعر و ادبیات است اما در نهایت
عاشق مردی میشود که حتی بلد نیست حرف
دلش را بزند.
8💔4
تا به حال از اقیانوس عبور کرده‌ای، دونالد؟
با یک قایق بادبانی، در میان دریا... جایی که تا چشم کار می‌کند فقط آب باشد؛ جایی که روزها بگذرد و حتی کوچک‌ترین امیدی به دیدن خشکی نداشته باشی؟
این‌که پشت سکانِ سرنوشت خودت بایستی... فقط یک بار دیگر، همان را می‌خواهم.
می‌خواهم یک بار دیگر در میدان دل کامپوِ سیه‌نا باشم... و هیجان عبور ده اسب مسابقه را که با غرش از کنارم می‌گذرند، احساس کنم.
می‌خواهم یک وعده غذای دیگر در پاریس، در رستوران لامبروآزی داشته باشم.
یک بطری دیگر شراب می‌خواهم... و بعد، یکی دیگر.
گرمای تنِ زنی را می‌خواهم، در میان ملحفه‌های خنک.
فقط یک شب دیگر جَز در «وَنگارد».
می‌خواهم بر فراز قله‌ها بایستم، سیگار برگ کوبایی بکشم، و تا هر زمانی که بتوانم، گرمای خورشید را روی صورتم حس کنم.
دوباره روی دیوار قدم بزنم.
از برج بالا بروم.
در رودخانه قایق‌سواری کنم.
خیره به فرسکوها بمانم.
می‌خواهم در باغ بنشینم و فقط یک کتاب خوب دیگر بخوانم.
اما بیش از همه... می‌خواهم بخوابم.
می‌خواهم همان‌طور بخوابم که وقتی پسربچه بودم می‌خوابیدم.
فقط همان را به من بده. فقط یک بار دیگر.
برای همین است که نمی‌گذارم آن بچه‌قلدرِ بیرون، بهترینِ وجودم را از من بگیرد... چه برسد به آخرین ذره‌ی باقی‌مانده از من...
💔8
این باده ها دیگر کفاف مستی را نمیدهد....
💔61
من واقعا اعتقاد دارم که زن ها عاشق نمیشوند، آنها معشوق هستند، یعنی عشقی که به آنها بدهی را به تو باز میگردانند.
💔8
گاهی عذر خواهی لازم نیست
جبران لازم است..
💔104
این مسلمان چشم هایش بوی الکل میدهد
7💔3
دلش میخواست به دور از همه چیز ،
در گوشه ای از جهان که زمان در آن جریان ندارد آرام بگیرد.
7💔4
به ياد خاطره‌هاى تو چاى مینوشم تمام تلخى دنيا درون چاى من است .
💔72
او ترجمه‌ای از تمام کتاب‌هایی بود که علاقه داشتم بخوانم.
💔72
در آخر تو راضی به اندوه من شدی و این جواب همه چیز بود.
💔9
در جهان موازی من کتاب‌فروشی دارم
که هنگام بارش باران به گریه ها پناه میبرم
آدم‌ها قهوه سفارش میدهند و غرق در دنیای کتاب میشوند .
13
همیشه نیمه شب ها برایم آزار دهنده بوده، انگار سقفِ اتاق دهان باز میکند. خاطره ها را جزء به جزء تعریف میکند. هیچ منطقی هم ندارند؛ حسِ دردِ مضحکِ آشنا دوباره در قفسه سینه‌‌ ام خودنمایی میکند و چنان وزن میگیرد که تبدیل به غمی بی نام میشود، دقیقا همانند سایه های ترسناکِ کودکی که فقط در تاریکی و شب دیده میشدند.
حسِ دلتنگی! عزیز کرده چرا نیمه شب ها؟ گویا مینشیند کنار تختم و برایم قصه هایی آشنا تعریف میکند. خواب را از من دور میکند. چه خاطرات قشنگی! خاطرات قشنگی هستند اما چرا اشک هایم بالشتم را کامل خیس کردند؟ 
چرا این خاطره ها شب ها صورت دیگری به خود میگیرند؟ چرا همیشه میخواهند به من ثابت کنند که هنوز در من جا دارند؟ از گوشه‌های بی‌رحمِ ذهن، با لحنی مضحک و گاهی حتی کودکانه، می‌آیند و پرده را کنار می‌زنند: ببین… هنوز منی وجود دارد. یا به عبارتی به من «دالی» میگویند و می‌خندند...
هیچ دفاعی در برابرشان ندارم. میان آواری از خاطرات میمانم. بر من هجوم می آورند. همان خاطراتی که روزها جرئت بیرون آمدن ندارند. میتوانیم اینطور در نظر بگیریم که نیمه شب ها خاطره ها قلب و ذهن را در دست میگیرند و اندوه به اوجِ خودش میرسد.

- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵ | ۴:۱۹ بامداد.
6