نیمه شب ها چنان بر خویش تنگ میشوم که انگار جانم در صندوقچهای کهنه و بیکلید گذاشتهاند؛ جایی میان غبارِ سالهایی که برنمیگردند. هرچه درونم میجوشد، راهی به گفتن نمییابد و همچون رودخانهای بیمخرج، آرام و بیهیاهو در تاریکی فرو میرود. دنیا از کنارم میگذرد، بیآنکه ردّی بر من بماند یا من بر آن؛ گویی وجودم حاشیهای کمرنگ بر صفحهٔ بلند روزگار است. و در این میان، تنها صدای آهِ خودم را میشنوم که چون نسیمی پیریافته بر درزهای خاموش دل میوزد و از فرسودگیِ پنهانیام حکایت میکند.
او نیز خدایی داشت خدایی به وسعت تمام جهان
خدایی که از عدالت حرف میزد ولی هیچ عدالتی از او ندید
خدایی که به زیبایی معروف بود ولی هر زیبایی که دید باطنی کثیف داشت
خدایی که مثل نور روشن بود ولی همه ی نور ها حقیقت را پشت تابش بیش از حدش قایم کرده بود
خدایی که گفت مهربان تر از مادر است ولی اونو فراموش کرده بود، حضورشو در کنارش حس نمیکرد، به حال خود رها شده بود،
تصمیم گرفت در تاریکی ملطق فرو برود وکنج متروکی را انتخاب گزیند او نمیخاست ولی مجبور بود ساختمانی متروک را به تمام زیباایی ظاهر ترجیح دهد
اری او شیطان شد، او کافرترین مردم شد.
خدایی که از عدالت حرف میزد ولی هیچ عدالتی از او ندید
خدایی که به زیبایی معروف بود ولی هر زیبایی که دید باطنی کثیف داشت
خدایی که مثل نور روشن بود ولی همه ی نور ها حقیقت را پشت تابش بیش از حدش قایم کرده بود
خدایی که گفت مهربان تر از مادر است ولی اونو فراموش کرده بود، حضورشو در کنارش حس نمیکرد، به حال خود رها شده بود،
تصمیم گرفت در تاریکی ملطق فرو برود وکنج متروکی را انتخاب گزیند او نمیخاست ولی مجبور بود ساختمانی متروک را به تمام زیباایی ظاهر ترجیح دهد
اری او شیطان شد، او کافرترین مردم شد.
همچون انعکاس ماهی هستی روی دریاچه ای
در شبی تاریک و پر از خفقان
زیبا و دل فریب اما ترسناک
دور ولی قابل دسترس
شیطان ادم نما که قابل ستایشی
در شبی تاریک و پر از خفقان
زیبا و دل فریب اما ترسناک
دور ولی قابل دسترس
شیطان ادم نما که قابل ستایشی
فقط
چشم هاي تو مانده در یادم
و صدایت در گوشم...
بگو
چگونه دیوانه نباشم
وقتی با هر صدایی
یا هر نگاهی
تنها
تو مجسم میشوی....
چشم هاي تو مانده در یادم
و صدایت در گوشم...
بگو
چگونه دیوانه نباشم
وقتی با هر صدایی
یا هر نگاهی
تنها
تو مجسم میشوی....
تو ماه خونین شده ی او بودی
همچون نیلوفرابی تمام کثیفی ها را از بین میبردی و جگوار درون او را ارام میکردی تا سرکشی نکند و مردم این شهر را خونی نکند
ولی الان چی؟؟
تو بردی و او تبدیل شده به کافرترین مردم این شهر
همچون نیلوفرابی تمام کثیفی ها را از بین میبردی و جگوار درون او را ارام میکردی تا سرکشی نکند و مردم این شهر را خونی نکند
ولی الان چی؟؟
تو بردی و او تبدیل شده به کافرترین مردم این شهر
او عاشق شعر و ادبیات است اما در نهایت
عاشق مردی میشود که حتی بلد نیست حرف
دلش را بزند.
عاشق مردی میشود که حتی بلد نیست حرف
دلش را بزند.