ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
بگذار این نالهٔ خاموش، چون دودِ چوبِ تر، از درونِ سینه بالا رود؛ دیگر نه امیدی هست که به فردا دل ببندم، نه توانی برای فراموش کردنِ دیروز، تنها این حجمِ بی‌پایانِ تنهایی‌ست که چون مهِ صبحگاهی بر تمامِ روزهایم سایه افکنده است. هر تپشِ قلب، ضربه‌ای‌ست به دیواری که دورِ خودم کشیده‌ام، دیواری که از جنسِ تردید و خستگی است و راهِ عبورِ هیچ نوری به آن نیست.
گاه چنان تنها می‌شوم که گویی نامم از دفترِ جهان خط خورده است؛ من همان برگِ جداافتاده‌ای هستم که باد، بی‌هیچ درنگی از شاخه ربود و در کوچه‌های سردِ پاییز رها کرد. دیگر نه درختی مرا می‌شناسد و نه باغی سراغم را می‌گیرد.
گاهی احساس می‌کنم در میانهٔ جمع ایستاده‌ام، اما صدایم به هیچ گوشی نمی‌رسد؛ مثل ناقوسی شکسته در معبدی متروک که هرچه به صدا درآید، پژواکش پیش از شنیده شدن می‌میرد.
سرنوشتِ من شاید شبیه چراغی در انتهای کوچه‌ای فراموش‌شده است؛ می‌سوزد، بی‌آنکه رهگذری از روشنایی‌اش بهره ببرد، و خاموش می‌شود بی‌آنکه کسی بفهمد روزگاری نوری در آن تاریکی بوده است.
چایی اخرین راه حلیه که برای حل مشکلاتم دارم.
گاهی حقیقت شبیهِ ستاره‌ای دور است؛ هرچه بیشتر به آن خیره می‌شویم، بیشتر درمی‌یابیم که فاصله‌اش از آن چیزی که گمان می‌کردیم بسیار عمیق‌تر است.
چه سخت است هر روز، جامهٔ آرامش بر تن کردن، آنگاه که روح در خفاء به دنبال مرحمی برای زخم هایش است.
دِل به خون می غَلتَد از یادِ تبسُم های یار
هَمچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند.
من ازت عکس میگیرم چون ادما ممکنه برن یا عوض بشن اما اون ادمی که تو اون لحظه بوده تا ابد باقی میمونه