ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
احساس می‌کنم در مرکز غروبی‌ ناتمام ایستاده‌ام....
که دیروزش سرخ بود،
امروزش سرخ است،
فردا و روزهای دگرش هم سرخ خواهد بود…
از آفتابش پیاپی خون می‌چکد و
آسمانش مداوم فریاد «غربت» است؛
روزگارم تاسیانی‌ست نامتناهی؛
که نه وعده‌ی «شامگاه» می‌دهد،
نه به «سحر» می‌رسد…
یافتن تو،
بزرگ‌ ترین پیروزیِ زندگی من بود.
این را به تو تنها اعتراف نمی‌‌کنم؛
بلکه با صدای بلند
با فریاد همه‌‌جا گفته‌ام…!
«من ادم رویاهای شبانه‌ات نیستم
هیچ درخورِ زیبایی‌ات نیستم
راستگو نیستم، درستکار نیستم
چاره‌ای نیست، هیچ‌کس نیستم»
من
در خواب، فهمیده بودم که “خواب” می‌بینم!
پَر زدم سمتت
بوسیدمت
بوسیدی‌ام
دیگر نه تو فریاد می‌زدی: “برای من بجنگ!”
نه من می‌گریستم که “رفتنی‌ام!”
نه اطرافیانْ مدام فریاد!
نه زندگی‌ات پُر از اجبار!
در وجودم حسِ فقدانی‌ست که قادر به
بیان‌ِ آن نیستم ؛
گویی همه‌چیز می‌توانست
جورِ دیگری باشد .
قهوه بهانه بود؛ ما برای مکثی کوتاه از هیاهوی جهان روبه‌روی هم نشستیم، اما در سکوتِ میانِ بخارِ فنجان‌ها چیزی عمیق‌تر از گفت‌وگو جریان داشت. بوی تلخِ قهوه با گرمای حضورت در هم می‌آمیخت و زمان، برای لحظه‌ای از حرکت بازمانده بود. من به ظاهر جرعه‌ای می‌نوشیدم، اما در حقیقت در نگاهت غرق می‌شدم؛ و نمی‌دانم چرا حس می‌کردم پشت آن لحظهٔ ساده، سرنوشتی آرام و ناگفته در حال نوشته شدن است.
💔1
من بی تو پریشان و
تو انگار نـه انگار...
بنشین. بگذار این سیگارِ لعنتی تا ته بسوزد و به خاکستر تبدیل شود، درست مثل تمامِ آن چیزهایی که روزگاری فکر می‌کردیم مقدس‌اند. بگذار رازی را به تو بگویم: هیچ‌کس در این دنیا بیش از آن‌که من با خودم در صلح باشم، با من در جنگ نیست.
زندگی، رفیقِ عزیز، یک ضیافتِ باشکوه نیست؛ یک «رقص با دشمن» است. و تراژدیِ ماجرا آنجاست که دشمن، همیشه همان کسی است که هر صبح در آینه به تو خیره می‌شود. من عمری را صرفِ یادگیریِ گام‌های این رقصِ مرگبار کردم. چرخیدم، خم شدم، و هر بار که تیغه‌یِ خنجرِِ روزگار به پهلویم کشیده شد، لبخندی زدم که گویی زیباترین ملودیِ جهان را می‌شنوم. اما در زیرِ این نقابِ باوقار، در زیرِ این پارچه‌هایِ دوخته شده در خیاط‌خانه‌هایِ لندن، قلبی می‌تپد که مدت‌هاست در راهروهایِ سردِ جنون، راهش را گم کرده.
مرا با آن چشم‌هایِ پرسشگر نگاه نکن. من قهرمان نیستم، هیولا هم نه؛ من فقط مردی هستم که می‌داند چگونه در میانِ خرابه‌ها، بلندترین آوازِ غمگینِ جهان را بخواند. انتهایِ این داستان را نمی‌دانی؟ بگذار برایت بگویم: هیچ‌کس پیروز نمی‌شود. ما فقط در پایانِ این رقص، خسته‌تر از آن هستیم که بتوانیم به خانه برگردیم. پس بگذار بنوشیم، به افتخارِ تمامِ شکست‌هایی که در آستین داریم، به افتخارِ این جنونِ شیرین که تنها یادگارِ ما از زندگی‌ست.
ساختِمآنِ مَتروکه
آخرین دیدار؛ – میراثِ خاکستر
من تمامِ عمرم را صرفِ ساختنِ دیوارهایِ بلند کردم. برای محافظت از چیزهایی که فکر می‌کردم مهم‌اند. اما وقتی به این نت‌هایِ موسیقی گوش می‌دهم، می‌فهمم که این دیوارها زندانِ خودم بودند. و این ملودی.. فقط یک ملودیِ غمگین برای کسی‌ست که یک عمر با ظرافتی زیبا با دشمنانش رقصید.
حتی در این سمفونیِ غم هم، گذشته دست از سرِ آدم برنمی‌دارد.
حالا گوش کن… به این نتِ آخر. این دیگر یک موسیقی نیست. این صدایِ تمامِ آن چیزهایی است که برایِ پنهان کردنشان، یک عمر جنگیدم.
تفاوتِ من با بقیه در این است که من همیشه می‌دانستم مهمانی کی تمام می‌شود. وقتی هنوز همه مشغولِ رقصیدن و نوشیدنِ شراب‌هایِ گران‌قیمت هستند، من صدایِ شکستنِ شیشه‌ها را از دور می‌شنوم.
من به خیلی چیزها چنگ زدم. به قدرت، به انتقام، به محافظت از کسانی که نباید به من نزدیک می‌شدند. و حالا؟ حالا ایستاده‌ام وسطِ خرابه‌هایی که خودم با دست‌هایِ خودم چیده‌ام.
امشب، بگذار موسیقی حرف بزند. چون کلمات، مدت‌هاست که ارزشِ خودشان را در دنیایِ من از دست داده‌اند. امشب، ضیافت تمام است. چراغ‌ها خاموش می‌شوند و من… من ترجیح می‌دهم در تاریکی، با همین نت‌هایِ زخمی، تنها بمانم.
1