برایم از رنج باغچه بگو
وقتی تبر در دست باغبان است
وقتی ریشه را خاک میجَود
و آب را کسی آلوده به زهر کرده
که قرار بود
در خانهمان بذرهای نو بکارد
وقتی تبر در دست باغبان است
وقتی ریشه را خاک میجَود
و آب را کسی آلوده به زهر کرده
که قرار بود
در خانهمان بذرهای نو بکارد
دستم را بگیر و مرا به جایی دور ببر،
جایی که ایمان من به تو،
ایمان تو به من
و ایمان ما به عشق گم نشود؛
میان هفت رنگی روزگار...
جایی که ایمان من به تو،
ایمان تو به من
و ایمان ما به عشق گم نشود؛
میان هفت رنگی روزگار...
تمام من بودی و نمیدانستی نیمیات
پیش از زاده شدن، از من ربوده شد.
تمام تو را برای خود میخواستم و
نمیدانستم تو ناتمامترین اندوه دنیایی...
امروز که خاکسترت در هوا خواهد رقصید
خودم برایت میخوانم لالایی عشق را.
امروز، تو به دورافتادهترین دشت نیا پر خواهی زد
و من، از همآغوشیات با شعلهها
همسفر مرگ خواهم شد...
پیش از زاده شدن، از من ربوده شد.
تمام تو را برای خود میخواستم و
نمیدانستم تو ناتمامترین اندوه دنیایی...
امروز که خاکسترت در هوا خواهد رقصید
خودم برایت میخوانم لالایی عشق را.
امروز، تو به دورافتادهترین دشت نیا پر خواهی زد
و من، از همآغوشیات با شعلهها
همسفر مرگ خواهم شد...
برای تکجَوونههای اُمید تو برهوتِ زندگی،
یا تکستارههای روشن تو تاریکترین شب سال
یا تکستارههای روشن تو تاریکترین شب سال
شهر، دیگر رنگی نداشت.
نه سیاه بود، نه سفید؛ چیزی میانِ خستگی و فراموشی.
خیابانها کش آمده بودند، مثل رگهایی که خون در آنها دیگر شوقی برای جریان نداشت.
نه سیاه بود، نه سفید؛ چیزی میانِ خستگی و فراموشی.
خیابانها کش آمده بودند، مثل رگهایی که خون در آنها دیگر شوقی برای جریان نداشت.
آدمها راه میرفتند، اما قدمهایشان تصمیم نبود؛
عادت بود.
چشمها باز بود، ولی نگاهها مدتها پیش بسته شده بودند.
هیچکس نمیپرسید «چرا زندهام؟»
همه فقط بلد بودند دوام بیاورند.
عادت بود.
چشمها باز بود، ولی نگاهها مدتها پیش بسته شده بودند.
هیچکس نمیپرسید «چرا زندهام؟»
همه فقط بلد بودند دوام بیاورند.
خانهها نفس نمیکشیدند، فقط ایستاده بودند.
پنجرهها شاهد بودند، اما شهادت نمیدادند.
متروکه نبود شهر؛
دلها متروکه شده بودند.
پنجرهها شاهد بودند، اما شهادت نمیدادند.
متروکه نبود شهر؛
دلها متروکه شده بودند.
اینجا زندگی اتفاق نمیافتاد،
اجرا میشد.
مثل نمایشی اجباری که بازیگرانش یادشان رفته چرا روی صحنهاند.
غم، قانون نانوشته شهر بود
و لبخند، جرم مشکوک.
اجرا میشد.
مثل نمایشی اجباری که بازیگرانش یادشان رفته چرا روی صحنهاند.
غم، قانون نانوشته شهر بود
و لبخند، جرم مشکوک.
شب که میشد، تاریکی نمیآمد؛
از قبل آنجا بود.
روز فقط چراغی بود که واقعیت را واضحتر نشان میداد.
و مردم…
نه مرده بودند، نه زنده.
فقط بودند.
از روی اجبار.
از قبل آنجا بود.
روز فقط چراغی بود که واقعیت را واضحتر نشان میداد.
و مردم…
نه مرده بودند، نه زنده.
فقط بودند.
از روی اجبار.
احساس میکنم در نبردی هولناک
سفیر صلح بودهام؛
ولی جنازهام افتاده در مرز دو خاک…
سرباز دشمن ناجوانمردانه نیزه بر قلبم میزند و
سرباز خودی نادیدهام میگیرد…
سفیر صلح بودهام؛
ولی جنازهام افتاده در مرز دو خاک…
سرباز دشمن ناجوانمردانه نیزه بر قلبم میزند و
سرباز خودی نادیدهام میگیرد…
احساس میکنم در مرکز غروبی ناتمام ایستادهام....
که دیروزش سرخ بود،
امروزش سرخ است،
فردا و روزهای دگرش هم سرخ خواهد بود…
از آفتابش پیاپی خون میچکد و
آسمانش مداوم فریاد «غربت» است؛
روزگارم تاسیانیست نامتناهی؛
که نه وعدهی «شامگاه» میدهد،
نه به «سحر» میرسد…
که دیروزش سرخ بود،
امروزش سرخ است،
فردا و روزهای دگرش هم سرخ خواهد بود…
از آفتابش پیاپی خون میچکد و
آسمانش مداوم فریاد «غربت» است؛
روزگارم تاسیانیست نامتناهی؛
که نه وعدهی «شامگاه» میدهد،
نه به «سحر» میرسد…
یافتن تو،
بزرگ ترین پیروزیِ زندگی من بود.
این را به تو تنها اعتراف نمیکنم؛
بلکه با صدای بلند
با فریاد همهجا گفتهام…!
بزرگ ترین پیروزیِ زندگی من بود.
این را به تو تنها اعتراف نمیکنم؛
بلکه با صدای بلند
با فریاد همهجا گفتهام…!
«من ادم رویاهای شبانهات نیستم
هیچ درخورِ زیباییات نیستم
راستگو نیستم، درستکار نیستم
چارهای نیست، هیچکس نیستم»
هیچ درخورِ زیباییات نیستم
راستگو نیستم، درستکار نیستم
چارهای نیست، هیچکس نیستم»
من
در خواب، فهمیده بودم که “خواب” میبینم!
پَر زدم سمتت
بوسیدمت
بوسیدیام
دیگر نه تو فریاد میزدی: “برای من بجنگ!”
نه من میگریستم که “رفتنیام!”
نه اطرافیانْ مدام فریاد!
نه زندگیات پُر از اجبار!
در خواب، فهمیده بودم که “خواب” میبینم!
پَر زدم سمتت
بوسیدمت
بوسیدیام
دیگر نه تو فریاد میزدی: “برای من بجنگ!”
نه من میگریستم که “رفتنیام!”
نه اطرافیانْ مدام فریاد!
نه زندگیات پُر از اجبار!