ساختِمآنِ مَتروکه
"ساختمان متروکه" – بهارا | رشید رضایی
آب حیات من است خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!
متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟
به جز این گنه ندانم، که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟
به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت
ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!
متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟
به جز این گنه ندانم، که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!
متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟
به جز این گنه ندانم، که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟
به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت
ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!
متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟
به جز این گنه ندانم، که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
She wandered through the rain-drenched streets, clutching memories like wilted flowers.
No one noticed the sorrow stitched into her silence,
nor the dreams she buried beneath every polite smile.
London, vast and grey, mirrored the ache in her soul
a quiet mourning no umbrella could shelter from.
No one noticed the sorrow stitched into her silence,
nor the dreams she buried beneath every polite smile.
London, vast and grey, mirrored the ache in her soul
a quiet mourning no umbrella could shelter from.
مجازی باعث میشه از خودم متنفر باشم؛ پس من کتاب،موسیقی،فیلم،خواب رو انتخاب میکنم.
چقدر سخته که نمیتونم همزمان یه ویولینیست،پینیست، گیتاریست،خواننده،بیزینس وومن،نقاش،دنسر،برنامه نویس، نینجا،آشپز، مهندس ساختمان سازی و... باشم.
انسان میان جبر جهان و آزادی اندیشه ایستاده.
نه کاملاً آزاد است، نه کاملاً مقید.
اما همین ناتمامی، سرچشمه معناست.
فلسفه، تلاشیست برای فهم این میانبودگی؛
برای یافتن نور، در تاریکیِ دانستهها.
نه کاملاً آزاد است، نه کاملاً مقید.
اما همین ناتمامی، سرچشمه معناست.
فلسفه، تلاشیست برای فهم این میانبودگی؛
برای یافتن نور، در تاریکیِ دانستهها.
انسان، موجودیست میان رؤیا و منطق؛
مدام در تلاش است تا از دل بینظمیِ جهان، نظمی بیرون بکشد که آرامش بدهد، اما حقیقت شاید هرگز آرامش نداشته باشد.
فکر میکند تا بفهمد، ولی هرچه بیشتر میفهمد، بیشتر در مییابد که داناییاش محدود است.
ما نه برای رسیدن، بلکه برای پرسیدن آفریده شدهایم.
و شاید فلسفه، فقط زمزمهایست در تاریکی، که نگذارد در سکوت مطلق گم شویم.
مدام در تلاش است تا از دل بینظمیِ جهان، نظمی بیرون بکشد که آرامش بدهد، اما حقیقت شاید هرگز آرامش نداشته باشد.
فکر میکند تا بفهمد، ولی هرچه بیشتر میفهمد، بیشتر در مییابد که داناییاش محدود است.
ما نه برای رسیدن، بلکه برای پرسیدن آفریده شدهایم.
و شاید فلسفه، فقط زمزمهایست در تاریکی، که نگذارد در سکوت مطلق گم شویم.