در کافهای خاموش میان خیابانهای خیسِ پاریس، بخار قهوه با بوی کهنهی کتاب آمیخته بود. جهان آن بیرون میگذشت، بیآنکه به درون این صفحهها سرکی بکشد. من اما، در پناه واژهها، فهمیدم که گاهی یک جرعهی تلخ و یک جملهی درست، نجاتبخشتر از هزار گفتوگوی ناتماماند.
آدمها همیشه با صدای بلند نمیروند، گاهی در سکوت، در میان خندهها، در میان جملههای نصفه، کمرنگ میشوند و محو. و تو فقط وقتی میفهمی، که دیگر نیستند؛ نه برای شنیدن، نه برای ماندن، فقط برای یادآوری.
بوی قهوه، مثل یک معجزهی تلخ و شیرین، از دل فنجانی داغ بالا میکشد و در هوا میرقصد؛ عطری که انگار از دل شبهای بارانی زاده شده. پنجره نیمهباز است، و بادی نرم و بازیگوش، بوی باران را با خودش میآورد و روی گونهات مینشیند، انگار دست نوازشی از آسمان. قهوه در دستت، گرم و آرام، مثل دلی که هنوز به رؤیاها ایمان دارد. ترکیب بوی خاک خیس و قهوه، مثل بوسهایست از خاطرات دور؛ چیزی میان گذشته و خیال. قطرههای باران آرام به شیشه میکوبند، و هر ضربه، ضربان قلبیست که در سکوت این لحظه، عاشقانه میتپد. دنیا برای لحظهای متوقف میشود؛ فقط تویی، باد، باران و قهوهای که تمام حسهای جهان را به رقص درآورده.
آن دو بیت چشم تو خیام را دیوانه کرد
خانه و کاشانهی عطار را ویرانه کرد
مثنویهای لبت را شصت من کاغذ کم است
مولوی و شمس را با یکدگر بیگانه کرد
هر چه شاعر بود و هر صاحبمقامی عاقبت!
سرخوش از چشمانمستت راهی میخانه کرد
گیسوانت را نده هر دم به آغوش نسیم
موج گیسویت شرار اندر دل پروانه کرد
عشوه و طنازیت را حافظ شیراز دید
گفت: خوش بر حال معشوقی که مویت شانه کرد!
#اعظم_تفرشی
#شعر
خانه و کاشانهی عطار را ویرانه کرد
مثنویهای لبت را شصت من کاغذ کم است
مولوی و شمس را با یکدگر بیگانه کرد
هر چه شاعر بود و هر صاحبمقامی عاقبت!
سرخوش از چشمانمستت راهی میخانه کرد
گیسوانت را نده هر دم به آغوش نسیم
موج گیسویت شرار اندر دل پروانه کرد
عشوه و طنازیت را حافظ شیراز دید
گفت: خوش بر حال معشوقی که مویت شانه کرد!
#اعظم_تفرشی
#شعر