ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
يا گرمى يك بوسه به پيشانى من باش
يا علت يك عمر پريشانى من باش
با فاصله‌اى امن كه آسيب نبينى
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش
هر بار كه عاقل شده‌ام خير نديدم
يك‌بار بيا و تو به نادانى من باش
من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزل‌خوانى من باش

ناچار به مرگم ته اين قصه بيا و
يك معجزه در قسمت پايانى من باش

#سیدتقی_سیدی
#شعر
وقتی آنلاینه ولی سین نمیکنه مثل مولانا
بهش بگو:
«دل من ببردی به کجا سپردی!؟
نه جوابگویی، نه دهی رهایی!»
حفظ کن فاصله را تا به تو عادت نکنم
به زنِ توی غزلهات حسادت نکنم

حرفها دارم و یک عمر نباید بزنم
طبق معمول برو زودکه فرصت نکنم

طبق معمول عذابم بده تا شک نکنم
عاجزم پیش تو احساس شهامت نکنم

زندگی بیشتر از ظرفیتم طول کشید
دور کن اسلحه را تا که حماقت نکنم

با خودم قهرم و تصمیم گرفتم دیگر
از همین ثانیه با آینه صحبت نکنم

«شازده» پیش تو وُ اینهمه آدم تنهام
در زمین کاش از امروز اقامت نکنم

آسمانی تر از آنی که کنارت باشم
حفظ کن فاصله را تا به تو عادت نکنم...
#شعر
ساختِمآنِ مَتروکه
"خونین دل" – یا رب | هایده
وقتی هایده خدارو میبره زیر سوال و حرف همه ی مارو بهش میزنه:
شده تقدیر کسی باشی و قسمت نشود؟
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟

پشت یک قلب به ظاهر خوش و یک خنده تلخ
شده زنجیر کسی باشی و قسمت نشود؟

در میان تپش آینه پنهان شوی و
روح و تصویر کسی باشی و قسمت نشود؟

شده در اوج جوانی با همین ظاهر شاد 
تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟

شده آزاد و رها باشی و تا عمق وجود
رام و تسخیر کسی باشی و قسمت نشود؟

می شود با همه ی ریشه و رگهای تنت
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟


#داریوش_کشاورز
#شعر
بدهم تکیه به تو ، شانه شدن را بلدی؟
گرمی ثانیه ای ، خانه شدن را بلدی؟

تو که ویرانه کننده است غمت ، می دانم !
خوردن غصّه و ویرانه شدن را بلدی؟

آنقدر سوخته قلبم که قلم می سوزد .
شمعِ گریان شده ، پروانه شدن را بلدی؟

مرغ عشقی شده دل ، میل پریدن دارد !
بال و پر در قدمت ، لانه شدن را بلدی؟

می نویسم من عاشق ، فقط از قصّه ی تو !
در غزل های من ، افسانه شدن را بلدی؟

اشک شب های سحر سوخته ام ، پیشکش ات !
تلخی گریه ی مردانه شدن را ، بلدی؟

هر کسی دیده مرا شاعر "مجنون" خوانده !
تو بگو ، "لیلی" "دیوانه" شدن را بلدی؟

این همه ناز کشیدم بشوم معتکفت !
بدهم تکیه به تو ... ،شانه شدن را بلدی؟


#علی_نیاکوئی_لنگرودی
#شعر
من اگر عاشق شوم بی پرده شیدا میشوم
در میان مردمان شهر رسوا میشوم

کل عالم گر تو را بد نام سازند نزد من
یک تنه در بینشان دیوار حاشا میشوم

تو اگر مجنون شوی در عشقمان این را بدان
تا دم آخر برایت مثل لیلا میشوم

دست پاچه میشوم گم میشوم در شعر تو
در عوض با هر نگاهت تازه پیدا میشوم

گر بیایم در دل شب در میان خانه ات
شک نکن چیزی شبیه کودتا ها میشوم

این زن عاشق اگر منها شود از عشق تو
هیچ وپوچ و صفر و خالی؛بی سر و پا میشوم

یک شبی آرام و ساکت آمدی در قلب من
هر شب اما در دلت آشوب و غوغا میشوم.
#شعر
یه جایی بین خستگیِ مزمن و بی‌حوصلگیِ فلسفی گیر افتادم. نه حوصله‌ی رفتن دارم، نه انگیزه‌ی موندن. همه‌چی انگار توی یه سکوت سنگینِ کش‌دار معلقه، مثل یه آهنگ قدیمی که هزار بار پخش شده ولی هنوز یه چیزی ته دل آدمو تکون می‌ده. هیچ خبری نیست، اما یه جور عجیبی دلم آشوبه.