در حیاط قدیمی، سماور آرام میجوشد و بوی چای، خاطره را قلقلک میدهد.
گربهای بر لب طاقچه چرت میزند، بیخیال هیاهوی جهان.
رادیو از دور، تصنیفی قدیمی را زمزمه میکند؛
دلِ پیرِ کوچه، هنوز در انتظار قدمهای کسی میتپد.
و آسمان، مثل گذشته، دلش برای شاعران تنگ شده است.
گربهای بر لب طاقچه چرت میزند، بیخیال هیاهوی جهان.
رادیو از دور، تصنیفی قدیمی را زمزمه میکند؛
دلِ پیرِ کوچه، هنوز در انتظار قدمهای کسی میتپد.
و آسمان، مثل گذشته، دلش برای شاعران تنگ شده است.
نقاشی، جادوییست که رنگها را به زبان بدل میکند، و قلممو، عصای جادوگریست در دستان روحی بیقرار.
وقتی بوم سفید پیش رویت آرام میگیرد، انگار جهان سکوت میکند تا تنها تو باشی و خیالِ بیمرزت.
رنگها، بیهیچ واژهای، رازهای پنهانت را فاش میکنند؛ آبیِ غم، قرمزِ شور، سبزِ امید...
در لحظهای میان دو ضربهی قلممو، گم میشوی؛ نه زمان هست، نه مکان، فقط تویی و جهانی که خودت میسازی.
هر قطره رنگ، ضربان دل است، هر خط، زمزمهای از روحی که چیزی برای گفتن دارد.
گاهی نقاشی، پناه است؛ جایی امن برای فرار از شلوغی فکرها.
و گاهی هم، مبارزه است؛ با خطوطی که نمیخواهند رام شوند و رنگهایی که با هم کنار نمیآیند.
اما در پایان، آرامشی میماند شبیه بوی رنگ تازه و سکوتی پر از حرف.
انگار تکهای از جانت را روی بوم جا میگذاری، و با هر تابلو، خودت را دوباره میشناسی.
نقاشی، نه فقط هنر، که اعترافیست بیصدا... اما پر از معنا.
وقتی بوم سفید پیش رویت آرام میگیرد، انگار جهان سکوت میکند تا تنها تو باشی و خیالِ بیمرزت.
رنگها، بیهیچ واژهای، رازهای پنهانت را فاش میکنند؛ آبیِ غم، قرمزِ شور، سبزِ امید...
در لحظهای میان دو ضربهی قلممو، گم میشوی؛ نه زمان هست، نه مکان، فقط تویی و جهانی که خودت میسازی.
هر قطره رنگ، ضربان دل است، هر خط، زمزمهای از روحی که چیزی برای گفتن دارد.
گاهی نقاشی، پناه است؛ جایی امن برای فرار از شلوغی فکرها.
و گاهی هم، مبارزه است؛ با خطوطی که نمیخواهند رام شوند و رنگهایی که با هم کنار نمیآیند.
اما در پایان، آرامشی میماند شبیه بوی رنگ تازه و سکوتی پر از حرف.
انگار تکهای از جانت را روی بوم جا میگذاری، و با هر تابلو، خودت را دوباره میشناسی.
نقاشی، نه فقط هنر، که اعترافیست بیصدا... اما پر از معنا.
لطفا به کسی نگو برایت گریه کردم، شایعه است بی احساس ترین مرد این شهرم.
يا گرمى يك بوسه به پيشانى من باش
يا علت يك عمر پريشانى من باش
با فاصلهاى امن كه آسيب نبينى
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش
هر بار كه عاقل شدهام خير نديدم
يكبار بيا و تو به نادانى من باش
من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزلخوانى من باش
ناچار به مرگم ته اين قصه بيا و
يك معجزه در قسمت پايانى من باش
#سیدتقی_سیدی
#شعر
يا علت يك عمر پريشانى من باش
با فاصلهاى امن كه آسيب نبينى
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش
هر بار كه عاقل شدهام خير نديدم
يكبار بيا و تو به نادانى من باش
من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزلخوانى من باش
ناچار به مرگم ته اين قصه بيا و
يك معجزه در قسمت پايانى من باش
#سیدتقی_سیدی
#شعر
وقتی آنلاینه ولی سین نمیکنه مثل مولانا
بهش بگو:
«دل من ببردی به کجا سپردی!؟
نه جوابگویی، نه دهی رهایی!»
بهش بگو:
«دل من ببردی به کجا سپردی!؟
نه جوابگویی، نه دهی رهایی!»