ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
نوروز می‌رسد، اما انگار دلِ زمین هم خسته است.
باد، شکوفه‌ها را بی‌رحمانه از شاخه‌ها می‌تکاند، آسمان، ابرهایش را از بغضی کهنه سنگین کرده، و درخت‌ها با هزار زخم از زمستان گذشته، خاموش به استقبال بهار می‌روند.
کوچه‌ها پر از نور و خنده‌اند، اما این شورِ ساختگی دردی را دوا نمی‌کند.
چشمانم به سفره‌ی هفت‌سین خیره می‌ماند، به سبزه‌ای که بی‌جان‌تر از همیشه سر از خاک برآورده، به سکه‌هایی که بوی نیاز می‌دهند، نه برکت.
سال نو می‌شود، اما چیزی تغییر نمی‌کند، جز تقویمی که برگ می‌خورد و دلی که هر سال پیرتر از پیش می‌شود.
می‌گویند نوروز نویدبخش امید است، اما امید برای آن‌هایی‌ست که هنوز چیزی برای از دست دادن دارند.
برای من، نوروز تنها فصلی دیگر از دلتنگی‌ست، بوی بهاری که هیچ‌گاه قرار نیست از راه برسد، نوای خنده‌هایی که دیگر در این خانه طنین نمی‌اندازند.
زمان می‌گذرد، گل‌ها می‌شکفند، زمین بیدار می‌شود، اما در دلِ من، زمستانی هست که هیچ بهاری توانِ آب کردن یخ‌هایش را ندارد...
سکوت می‌کنم، نه از آرامش، که از طوفانی که در من می‌گذرد و هیچ دستی توان مهارش را ندارد.
شب که می‌شود، سایه‌ها بلندتر از خاطرات قد می‌کشند، و من در تاریکی، به چیزی که نیست خیره می‌مانم.
خسته نیستم، فقط دیگر دلیلی برای جنگیدن نمی‌بینم.
گاهی آن‌قدر دور می‌شوم که حتی خودم هم راه برگشت را به یاد نمی‌آورم.
کجایی؟ کجای این شبِ بی‌انتها گم شدی که دیگر حتی رد پایت را باد هم با خود نبرد؟ هنوز هم گاهی خیال می‌کنم اگر دست دراز کنم، انگشتانم نوکِ پرِ خاطره‌هایت را لمس خواهد کرد، اما هوا تهی‌تر از آن است که رویاها را در آغوش بگیرد.
ای گمشده در پیچ‌وخمِ سرنوشت، ای نانوشته در صفحاتِ فردا، اگر گذرت بر این سطور افتاد، بدان که هنوز هم کسی در گوشه‌ای از جهان با هر باران، بویِ قدم‌هایت را از خاک نفس می‌کشد. بدان که رویالِ من، قصری از خاطراتِ تو ساخته، قصری که در آن، تو هنوز هستی، حتی اگر دیگر هیچ کجای این دنیا نباشی.
مزخرف است!