او همیشه خودش را در آینهی نگاه دیگران میبیند، میان عکسها، موفقیتها و لبخندهای دیگران گم میشود. هر بار که کسی را برتر، زیباتر یا موفقتر از خود میبیند، قلبش سنگینتر میشود. در ذهنش مدام خودش را با دیگران مقایسه میکند، انگار در مسابقهای بیپایان گیر افتاده که هرگز برندهی آن نخواهد بود.
هر تعریف و تمجیدی را موقتی میداند و هر نقص کوچکی را بزرگتر از آنچه هست میبیند. فکر میکند اگر کمی لاغرتر بود، اگر پوستش بینقصتر بود، اگر موقعیت بهتری داشت، شاید احساس کافیبودن میکرد. اما هر تغییری هم که بکند، باز هم چشمانش دنبال چیزی میگردند که ندارد.
نمیداند که زیبایی و ارزش، در مقایسه با دیگران سنجیده نمیشود. نمیفهمد که کافی بودن، یک حس درونیست، نه نتیجهی رسیدن به استانداردهای بیرونی. اگر فقط برای لحظهای میتوانست خودش را از بیرون ببیند، همانطور که یک دوست او را میبیند، شاید میفهمید که همین حالا هم کافی است، همین حالا هم زیباست.
هر تعریف و تمجیدی را موقتی میداند و هر نقص کوچکی را بزرگتر از آنچه هست میبیند. فکر میکند اگر کمی لاغرتر بود، اگر پوستش بینقصتر بود، اگر موقعیت بهتری داشت، شاید احساس کافیبودن میکرد. اما هر تغییری هم که بکند، باز هم چشمانش دنبال چیزی میگردند که ندارد.
نمیداند که زیبایی و ارزش، در مقایسه با دیگران سنجیده نمیشود. نمیفهمد که کافی بودن، یک حس درونیست، نه نتیجهی رسیدن به استانداردهای بیرونی. اگر فقط برای لحظهای میتوانست خودش را از بیرون ببیند، همانطور که یک دوست او را میبیند، شاید میفهمید که همین حالا هم کافی است، همین حالا هم زیباست.
لبخندت مثل جادویی است که همه چیز را زیباتر میکند، انگار دنیا برای دیدن آن لحظهای آرام میگیرد. وقتی حرف میزنی، صدایت آرامشی دارد که روحم را در خود غرق میکند.
دستانت، گرمایی دارند که سرمای روزگار را از یادم میبرد. کنار تو بودن مثل راه رفتن در باغی از شکوفههای معطر است، جایی که زمان معنا ندارد.
موهایت را که باد نوازش میکند، دلم میلرزد، انگار نسیم هم حسادت میکند به لطافت آنها. تو شعری هستی که هیچ شاعری توان سرودنش را ندارد، تصویری که هیچ نقاشی نمیتواند بر بوم خلق کند.
شاید برای کسی معنایی نداشته باشند، شاید حتی تناقضآمیز به نظر برسند، اما راستیناند؛ رها از قیدِ انتظار، از بندِ تفسیر. من نمینویسم که کسی مرا بفهمد، مینویسم که واژهها نفس بکشند.
ساختِمآنِ مَتروکه
"خونین دل" – ایندفعه | سینا ساعی
قلبی نبود، اون قلبو پس بهم داد
جونی نبود، اون جون بهم اضافه کرد
چشامم تازه دید تا شدم از کنارش رد
حاضرم اینا رو نشون ندم له شم
ولی اگع دستمو بگیره ببوستم زنده ام
کنارم نشستهای، اما انگار هزار سال از من دوری…
چشمانت را به من بدوز، حتی اگر مرا نمیشناسی…
همان نگاهی که حال در چهره ام سرگردان اند, بی انکه مرا بشناسند،
بیآنکه بدانند این دستهای لرزان، روزی پناهگاهشان بودند.
نامم را صدا نمیزنی، دیگر از عشق نمیگویی…
میبینمت، کنارم نشستهای، اما چشمانت مرا نمیجویند.
حافظهات مرا از خود رانده، حتی به لبخندم هم پاسخی نمیدهی...
درد، در رگهایم میدود،جانم را میسوزاند،
وقتی میبینم که بیاحساس و خاموش، مرا چون غریبهای مینگری.
کجای راه را گم کردی، عشق من؟
چرا خاطراتمان را باد برد؟
چرا تمام آن لحظههایی که در آغوشت جان میگرفتم،
در ظلمت فراموشی دفن شد؟
تو گم شده ای در دنیایی که درآن،من هیچ نیستم.
دلم میخواهد گریه کنم، اما اشکهایم تو را بازنمیگردانند.
میخواهم فریاد بزنم، نامم را در گوشَت تکرار کنم،
شاید از میان این تاریکی، دوباره به من برسی…
شاید لحظهای، یک لحظه کوتاه،
دوباره مرا به یاد بیاوری…
منی که در سکوت این فراموشی سالهاست مرده ام.
چشمانت را به من بدوز، حتی اگر مرا نمیشناسی…
همان نگاهی که حال در چهره ام سرگردان اند, بی انکه مرا بشناسند،
بیآنکه بدانند این دستهای لرزان، روزی پناهگاهشان بودند.
نامم را صدا نمیزنی، دیگر از عشق نمیگویی…
میبینمت، کنارم نشستهای، اما چشمانت مرا نمیجویند.
حافظهات مرا از خود رانده، حتی به لبخندم هم پاسخی نمیدهی...
درد، در رگهایم میدود،جانم را میسوزاند،
وقتی میبینم که بیاحساس و خاموش، مرا چون غریبهای مینگری.
کجای راه را گم کردی، عشق من؟
چرا خاطراتمان را باد برد؟
چرا تمام آن لحظههایی که در آغوشت جان میگرفتم،
در ظلمت فراموشی دفن شد؟
تو گم شده ای در دنیایی که درآن،من هیچ نیستم.
دلم میخواهد گریه کنم، اما اشکهایم تو را بازنمیگردانند.
میخواهم فریاد بزنم، نامم را در گوشَت تکرار کنم،
شاید از میان این تاریکی، دوباره به من برسی…
شاید لحظهای، یک لحظه کوتاه،
دوباره مرا به یاد بیاوری…
منی که در سکوت این فراموشی سالهاست مرده ام.
نیمهشب است و باز هم قلب خونینم در تب درد میتپد.
حالم آشفتهتر از سکوت شب، در حصار اندوهی بیانتها سرگردانم.
خاطرات، همچون خنجری زهرآلود، بر تار و پود مغزم فرود میآیند،
مرا در تاریکی گذشتهای که زخمهایش هنوز تازهاند، اسیر کردهاند.
حالم آشفتهتر از سکوت شب، در حصار اندوهی بیانتها سرگردانم.
خاطرات، همچون خنجری زهرآلود، بر تار و پود مغزم فرود میآیند،
مرا در تاریکی گذشتهای که زخمهایش هنوز تازهاند، اسیر کردهاند.