شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجرهای در دل سیمانی ماست...
#فاضل_نظر
او همیشه خودش را در آینهی نگاه دیگران میبیند، میان عکسها، موفقیتها و لبخندهای دیگران گم میشود. هر بار که کسی را برتر، زیباتر یا موفقتر از خود میبیند، قلبش سنگینتر میشود. در ذهنش مدام خودش را با دیگران مقایسه میکند، انگار در مسابقهای بیپایان گیر افتاده که هرگز برندهی آن نخواهد بود.
هر تعریف و تمجیدی را موقتی میداند و هر نقص کوچکی را بزرگتر از آنچه هست میبیند. فکر میکند اگر کمی لاغرتر بود، اگر پوستش بینقصتر بود، اگر موقعیت بهتری داشت، شاید احساس کافیبودن میکرد. اما هر تغییری هم که بکند، باز هم چشمانش دنبال چیزی میگردند که ندارد.
نمیداند که زیبایی و ارزش، در مقایسه با دیگران سنجیده نمیشود. نمیفهمد که کافی بودن، یک حس درونیست، نه نتیجهی رسیدن به استانداردهای بیرونی. اگر فقط برای لحظهای میتوانست خودش را از بیرون ببیند، همانطور که یک دوست او را میبیند، شاید میفهمید که همین حالا هم کافی است، همین حالا هم زیباست.
هر تعریف و تمجیدی را موقتی میداند و هر نقص کوچکی را بزرگتر از آنچه هست میبیند. فکر میکند اگر کمی لاغرتر بود، اگر پوستش بینقصتر بود، اگر موقعیت بهتری داشت، شاید احساس کافیبودن میکرد. اما هر تغییری هم که بکند، باز هم چشمانش دنبال چیزی میگردند که ندارد.
نمیداند که زیبایی و ارزش، در مقایسه با دیگران سنجیده نمیشود. نمیفهمد که کافی بودن، یک حس درونیست، نه نتیجهی رسیدن به استانداردهای بیرونی. اگر فقط برای لحظهای میتوانست خودش را از بیرون ببیند، همانطور که یک دوست او را میبیند، شاید میفهمید که همین حالا هم کافی است، همین حالا هم زیباست.
لبخندت مثل جادویی است که همه چیز را زیباتر میکند، انگار دنیا برای دیدن آن لحظهای آرام میگیرد. وقتی حرف میزنی، صدایت آرامشی دارد که روحم را در خود غرق میکند.
دستانت، گرمایی دارند که سرمای روزگار را از یادم میبرد. کنار تو بودن مثل راه رفتن در باغی از شکوفههای معطر است، جایی که زمان معنا ندارد.