ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
اتاقش مثل حصاری مقدس بود، جایی که هیچ‌کس اجازه نداشت وارد شود، جایی که بوی کاغذهای کهنه و چوب کهنه‌ی سازش در هوا می‌پیچید. شب‌ها کنار پنجره می‌نشست، انگشتانش میان سیم‌های ساز سرگردان، و نگاهش به چراغ‌های دوردست، که هیچ‌کدام به اندازه‌ی چراغ کم‌نور اتاقش دلنشین نبودند.
تمام حرف‌های نگفته‌اش را روی کاغذ می‌ریخت، کلماتی که اگر به زبان می‌آمدند، شاید دنیا را ویران می‌کردند. بیرون، شهر زنده بود، خیابان‌ها پر از هیاهو، اما او میان دیوارهایش در دنیای خودش غرق می‌شد. کسی نمی‌فهمید چرا این‌همه از رفتن امتناع می‌کرد، چرا همیشه به جای آغوش‌های زنده، به عطر کتاب‌ها و نت‌های قدیمی پناه می‌برد.
گاهی فکر می‌کرد شاید اگر در را باز کند، کسی انتظارش را بکشد، اما حقیقت این بود که هیچ‌کس منتظرش نبود. پس دوباره در را می‌بست، سایه‌ی تنهاییش را روی دیوار تماشا می‌کرد و در خلوت اتاقش، با عشق‌های نزیسته‌اش زندگی می‌کرد.
Forwarded from ساختِمآنِ مَتروکه ("خونین دل")
نیستی و نوشته هایم صاحبی ندارند؛
هر بار که لبخند روی لبانش می‌نشیند، سایه‌ای سرد از گذشته بر شانه‌هایش سنگینی می‌کند. گویی شادی برای او لحظه‌ای گذراست، سرابی که هر بار نزدیک‌تر می‌شود، محو می‌گردد.
چشم‌هایش از اشک‌های پنهانی خسته‌اند، اشک‌هایی که پشت پلک‌هایش صف کشیده‌اند اما فرصتی برای رهایی نمی‌یابند. او به آسمان نگاه می‌کند، اما ستاره‌ها برای او نمی‌درخشند.
هر بار که می‌خواهد دوباره از نو آغاز کند، گذشته همچون طنابی نامرئی دور قلبش پیچیده می‌شود. لبخند می‌زند، اما آن لبخند چیزی جز تکه‌ای شکسته از یک رؤیا نیست.
زندگی برای او تکرار مداوم همین چرخه است: امید، تلاش، شکست، غم. انگار که شادی از ابتدا برای او خلق نشده است. انگار که او تنها برای گریستن به این دنیا آمده است.
خوبم اما...
اگر فکر کنم گریه ام خواهد گرفت؛
«کنار درخت زیتون»
می دانم که تصمیم درستی گرفته ام اما کاش تصمیم درست این نبود!
«صد سال تنهایی»
"اما در آن لحظه دریافت که هیچ‌چیز وحشتناک‌تر از تردید و ناتوانی نیست. هیچ‌چیز دردناک‌تر از این نیست که بدانی باید کاری را انجام دهی اما حتی قدمی هم نمی‌توانی برداری."
«جنایات و مکافات- فئودور داستایوفسکی»
"پسری که بودم، در آن شب، میان شعله‌های آتش سوخت و از بین رفت. دیگر هیچ‌چیز همان نخواهد شد."

«شب- الی ویزل»
ماه، چون نقره‌ای مذاب بر بام دنیا می‌چکد و سکوت را در آغوش شب می‌ریزد. ویولن آرام در دستانم بیدار می‌شود. زخمه‌ی آرشه روی سیم‌ها، شبیه نسیمی‌ است که از میان شاخه‌های یاس عبور می‌کند لطیف، عمیق، و بی‌انتها.
آرشه را بر سیم‌ها می‌لغزانم، و نخستین نُت، همچون نخستین قطره‌ی باران، بر بام شب می‌نشیند. لرزش صدا، گویی بازتاب روح من است رها، بی‌قرار، و سرشار از ناگفته‌ها. موسیقی، مثل نسیمی که گندمزار را به رقص وا می‌دارد، بر هوای اتاق جاری می‌شود و مرزهای سکوت را می‌شکند.
ویولن در آغوشم می‌لرزد، گویی او نیز در شور این روایت شریک است. نغمه‌هایش چون موجی از احساس در شب طنین می‌اندازند، در گوش زمین زمزمه می‌کنند و ستارگان را به رقص وا‌می‌دارند.
در این لحظه، مرز میان من و سازم محو می‌شود. من ویولنم، و ویولن من است یک روح، یک نَفَس، یک سرود بی‌پایان در ظلمت شب.
من خودِ موسیقی‌ام، خودِ نوایی که میان هستی و نیستی، میان خواب و بیداری، در جریان است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باد، هراس‌زده از لابه‌لای شاخه‌های خشک می‌گذرد، انگار که در گوش شب رازی نگفتنی زمزمه کند. آسمان، ابری و غمزده، ستاره‌هایش را از زمین دریغ کرده و مهتاب، رنگ‌پریده و خاموش، در مرداب تاریکی غرق شده است.
سایه‌ای بی‌نام، در سکوت کوچه‌های متروک قدم می‌زند. ردپاهایش روی سنگفرش سرد، زخمی کهنه را بیدار می‌کنند. خانه‌ای در دوردست، چراغی خاموش دارد، و پنجره‌ای که سال‌هاست چشم‌به‌راه کسی باقی مانده است.
زمان، بی‌اعتنا می‌گذرد، اما بعضی دردها جاودانه‌اند. در انتهای این شب بی‌رحم، جایی در قلب کسی، شمعی کم‌سو هنوز می‌سوزد… اما دیگر امیدی به طلوع نیست.