ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
در گوشه‌ای از خاطرات، جایی که غبار زمان هم جرأت ندارد قدم بگذارد، نام تو هنوز با طراوتِ نخستین نجواها زمزمه می‌شود. بارانِ شب‌های بی‌قراری، هنوز ردّ انگشتانت را بر شیشه‌ی روحم نقاشی می‌کند، و در هر طلوع، انعکاس خنده‌ات را میان پرده‌های نور می‌بینم.

عشق تو زخمی نبود که کهنه شود، گلی بود که حتی در زمستانِ جدایی هم شکفتن را فراموش نکرد. عطرش در واژه‌هایم ماند، در نفس‌هایم، در نگاه‌هایی که به آسمان می‌دوزم به امید نشانی از تو.

گاهی گمان می‌کنم، این جهان نقشه‌ای دارد که ما را در هزار توی لحظه‌ها گم کند، اما مگر می‌شود تو را گم کرد؟ تو جاری شدی در رگ‌های رویاهایم، در نجواهای شبانه‌ی باد، در موسیقی که بی‌اختیار به لبانم می‌نشیند.

فراموشی؟ چه واژه‌ی غریبی‌ست! عشق ما نه بر دیوار زمان نوشته شد، نه در خطوط ناپایدار روزمرگی؛ که در تار و پود هستی‌ام ریشه دواند. تو را فراموش کردن، یعنی خودم را از یاد ببرم، یعنی جهان بی‌معنا شود، یعنی نفس‌هایم بوی زندگی ندهند.

و من هنوز، در هر عبورِ عابری ناشناس، در هر عطرِ گلی که بی‌هوا در خیابان‌های خلوت می‌پیچد، در هر آوای دوردستی که از پنجره‌ی شب می‌گذرد، حضورت را حس می‌کنم. تو رفته‌ای، اما عشق تو هرگز...
اتفاقی که به آن میخندیدم
حال دارد مرا میکشد...
-لئو تولستوی
"ما همان چیزی می‌شویم که از آن متنفر بودیم."
— فریدریش نیچه
"بزرگ‌ترین تراژدی زندگی، مرگ نیست، بلکه چیزی است که درون ما می‌میرد در حالی که هنوز زنده‌ایم."
— نورمن کازینز
اتاقش مثل حصاری مقدس بود، جایی که هیچ‌کس اجازه نداشت وارد شود، جایی که بوی کاغذهای کهنه و چوب کهنه‌ی سازش در هوا می‌پیچید. شب‌ها کنار پنجره می‌نشست، انگشتانش میان سیم‌های ساز سرگردان، و نگاهش به چراغ‌های دوردست، که هیچ‌کدام به اندازه‌ی چراغ کم‌نور اتاقش دلنشین نبودند.
تمام حرف‌های نگفته‌اش را روی کاغذ می‌ریخت، کلماتی که اگر به زبان می‌آمدند، شاید دنیا را ویران می‌کردند. بیرون، شهر زنده بود، خیابان‌ها پر از هیاهو، اما او میان دیوارهایش در دنیای خودش غرق می‌شد. کسی نمی‌فهمید چرا این‌همه از رفتن امتناع می‌کرد، چرا همیشه به جای آغوش‌های زنده، به عطر کتاب‌ها و نت‌های قدیمی پناه می‌برد.
گاهی فکر می‌کرد شاید اگر در را باز کند، کسی انتظارش را بکشد، اما حقیقت این بود که هیچ‌کس منتظرش نبود. پس دوباره در را می‌بست، سایه‌ی تنهاییش را روی دیوار تماشا می‌کرد و در خلوت اتاقش، با عشق‌های نزیسته‌اش زندگی می‌کرد.
Forwarded from ساختِمآنِ مَتروکه ("خونین دل")
نیستی و نوشته هایم صاحبی ندارند؛
هر بار که لبخند روی لبانش می‌نشیند، سایه‌ای سرد از گذشته بر شانه‌هایش سنگینی می‌کند. گویی شادی برای او لحظه‌ای گذراست، سرابی که هر بار نزدیک‌تر می‌شود، محو می‌گردد.
چشم‌هایش از اشک‌های پنهانی خسته‌اند، اشک‌هایی که پشت پلک‌هایش صف کشیده‌اند اما فرصتی برای رهایی نمی‌یابند. او به آسمان نگاه می‌کند، اما ستاره‌ها برای او نمی‌درخشند.
هر بار که می‌خواهد دوباره از نو آغاز کند، گذشته همچون طنابی نامرئی دور قلبش پیچیده می‌شود. لبخند می‌زند، اما آن لبخند چیزی جز تکه‌ای شکسته از یک رؤیا نیست.
زندگی برای او تکرار مداوم همین چرخه است: امید، تلاش، شکست، غم. انگار که شادی از ابتدا برای او خلق نشده است. انگار که او تنها برای گریستن به این دنیا آمده است.
خوبم اما...
اگر فکر کنم گریه ام خواهد گرفت؛
«کنار درخت زیتون»
می دانم که تصمیم درستی گرفته ام اما کاش تصمیم درست این نبود!
«صد سال تنهایی»