ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
صادق بودم محکوم به هدایت شدم؛
تو بیش از حد زیبایی
نه میتوانم عشق تورا فراموش کنم
نه میتوانم دفنش کنم
تو چه کردی با من؟
تو چه بودی که اینگونه گرفتارت شدم؟
"زندگی من خسته‌کننده‌تر از آن است که به آن فکر کنم."
-فرناندو پسوا
بعد از رفتن تو بخشی از من همراه تو رفت و من سالهاست دنبال شخصی ام که بتونه قسمت خالی من رو پر کنه
هیچکس نمیتونه مثل تو با من رفتار کنه
هیچکس نمیتونه مثل تو من رو دوست داشته باشه
من.. دلتنگم واقعا دلتنگم
من یادمه هربار دست هام که سرد میشد بین دست هات جا میدادم و همیشه هم این سوال رو میپرسیدم
«چطور دست هات همیشه گرمن؟»
آسمان ابری است، دلش گرفته، انگار بغضی قدیمی در گلویش گیر کرده و هنوز نمی‌داند ببارد یا نه. ابرها آرام و سنگین بر سر شهر سایه انداخته‌اند، گویی دستی مهربان اما اندوهگین، زمین را در آغوش گرفته است. باد می‌وزد، با خود زمزمه‌های خاموشی را می‌آورد که میان برگ‌های لرزان گم می‌شوند. خیابان‌ها خلوت‌ترند، گویی زمان هم در این هوای دلگیر آهسته‌تر قدم برمی‌دارد. بوی نم خاک، سکوتی که در هوا موج می‌زند، و آسمانی که هیچ قولی برای آفتاب فردا نمی‌دهد... این همان حس غریبی است که آدم را به خاطراتی دور پرتاب می‌کند، به لحظاتی که دیگر نیستند، به صداهایی که خاموش شده‌اند. انگار این هوای گرفته، شبیه دلی است که حرف‌هایش را فرو خورده و فقط در سکوت، در دل ابرها گریه می‌کند.