درد در استخوانهایش لانه کرده بود، نفسهایش سنگین، چشمانش خسته، اما کار منتظر نمیماند. با دستانی که از درد میلرزید، ادامه داد؛ چون زندگی رحم نداشت، چون ایستادن، انتخاب نبود… مجبور بود.
شب، چنگالهای سردش را بر تن زمین فرو کرده بود. هوا سنگین بود، لبریز از سکوتی که در رگهای شب جریان داشت. ستارهها، خاموش و بیاعتنا، در دل آسمان بیرحمانه نظارهگر بودند، گویی مرگ را از پیش میشناختند.
او در میان سایههای لرزان دیوار، تنها ایستاده بود، همچون شبحی که دیگر به این دنیا تعلق نداشت. نگاهش بیرمق، خالی از اشتیاق، بر نقطهای نامعلوم قفل شده بود. گذشتهاش در برابرش رژه میرفت، خاطراتی که روزگاری جان داشتند، اکنون چون برگهای پوسیدهی پاییزی در ذهنش فرو میریختند.
انگشتانش سرد بود، لبهایش بیحرکت، و قلبش، بیآنکه مرگی رسمی را اعلام کند، پیش از تن، مُرده بود. دیگر هیچچیز مهم نبود؛ نه طلوع فردا، نه اشکهایی که نریخته بود، نه صداهایی که هیچگاه شنیده نشدند. آخرین نفس را فرو داد، عمیق و سنگین، گویی میخواست تمام نبودنش را در یک دم خلاصه کند.
و آنگاه، سکوت.
نه صدای فریادی، نه نجوایی، نه حتی انعکاس نفسی بر شیشهی سرد پنجره.
تنها سایهای که آرامآرام در تاریکی فرو میرفت، و جهانی که لحظهای مکث نکرد تا نبودنش را حس کند.
او در میان سایههای لرزان دیوار، تنها ایستاده بود، همچون شبحی که دیگر به این دنیا تعلق نداشت. نگاهش بیرمق، خالی از اشتیاق، بر نقطهای نامعلوم قفل شده بود. گذشتهاش در برابرش رژه میرفت، خاطراتی که روزگاری جان داشتند، اکنون چون برگهای پوسیدهی پاییزی در ذهنش فرو میریختند.
انگشتانش سرد بود، لبهایش بیحرکت، و قلبش، بیآنکه مرگی رسمی را اعلام کند، پیش از تن، مُرده بود. دیگر هیچچیز مهم نبود؛ نه طلوع فردا، نه اشکهایی که نریخته بود، نه صداهایی که هیچگاه شنیده نشدند. آخرین نفس را فرو داد، عمیق و سنگین، گویی میخواست تمام نبودنش را در یک دم خلاصه کند.
و آنگاه، سکوت.
نه صدای فریادی، نه نجوایی، نه حتی انعکاس نفسی بر شیشهی سرد پنجره.
تنها سایهای که آرامآرام در تاریکی فرو میرفت، و جهانی که لحظهای مکث نکرد تا نبودنش را حس کند.
ایکاش میتونستم به آدمها بگم اگر من احترام میزارم و مهربون برخورد میکنم به این معنی نیست که عاشق شدم یا احساساتی نسبت به شما دارم،صرفا برای احترام گذاشتن و شخصیت خودم هست.