در شهری که خورشید با ضربههای نرم قلممو بر بوم آسمان نقش میبست، نقاشی میزیست که رنگها را نه بر بوم، بلکه در روح خویش میریخت. هر خطی که بر صفحهی سفید میکشید، پژواکی از افکار خاموشش بود، هر سایهای، رازی نهفته در گوشههای ذهنش.
او با قلممویش نمیکشید، مینوشت. واژهها را با ضربههای نرم رنگها به تصویر میکشید و جهان را با نگاه متفاوتی میدید؛ آبیهایش آرامشی بود که هرگز نیافت، قرمزهایش شور و جنونی که در سینه میجوشید، و سیاههایش زمزمههای شبهایی که در تاریکی غرق میشد.
گاه در میان خطوط منحنی گم میشد، درون موجهای رنگ فرو میرفت و چشمانش دیگر دیوارها را نمیدید، بلکه افقهای بیکران ذهنش را پیش رویش مییافت. گویی بوم سفید، آیینهای بود که رؤیاهای او را در آغوش میگرفت، آیینهای که تنها حقیقتش در آن نقش میبست.
مردم آثارش را تحسین میکردند، اما هیچکس نمیدانست که هر تابلو، برگی از دفتر خاطراتیست که هرگز نوشته نشد. هر نقش، اندیشهای بود که در دل شب متولد شد و در سپیدهدم بر بوم نشست. و او، همانگونه که رنگها را میآفرید، آرامآرام در میانشان محو میشد، بیآنکه کسی بداند این آخرین پرده از رؤیای بیپایان یک نقاش است...
او با قلممویش نمیکشید، مینوشت. واژهها را با ضربههای نرم رنگها به تصویر میکشید و جهان را با نگاه متفاوتی میدید؛ آبیهایش آرامشی بود که هرگز نیافت، قرمزهایش شور و جنونی که در سینه میجوشید، و سیاههایش زمزمههای شبهایی که در تاریکی غرق میشد.
گاه در میان خطوط منحنی گم میشد، درون موجهای رنگ فرو میرفت و چشمانش دیگر دیوارها را نمیدید، بلکه افقهای بیکران ذهنش را پیش رویش مییافت. گویی بوم سفید، آیینهای بود که رؤیاهای او را در آغوش میگرفت، آیینهای که تنها حقیقتش در آن نقش میبست.
مردم آثارش را تحسین میکردند، اما هیچکس نمیدانست که هر تابلو، برگی از دفتر خاطراتیست که هرگز نوشته نشد. هر نقش، اندیشهای بود که در دل شب متولد شد و در سپیدهدم بر بوم نشست. و او، همانگونه که رنگها را میآفرید، آرامآرام در میانشان محو میشد، بیآنکه کسی بداند این آخرین پرده از رؤیای بیپایان یک نقاش است...
درد در استخوانهایش لانه کرده بود، نفسهایش سنگین، چشمانش خسته، اما کار منتظر نمیماند. با دستانی که از درد میلرزید، ادامه داد؛ چون زندگی رحم نداشت، چون ایستادن، انتخاب نبود… مجبور بود.