ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
6 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
در سکوت قدم میزد،اما هرگامی که برمیداشت صدای دلتنگی میداد؛
در شلوغی و ازدحام این جهان،نگاه او راهش را به قلب من پیدا کرد؛
چت جی بی تی اگه آدم بود جدا واسش جونمم میدادم
عشقی که در دل پرورش یافتم، در سایه‌ی سکوتی بی‌پایان گم شد. هر نگاه بی‌صدا به تو، همچون زخمی بر قلبم می‌زد که هیچ واژه‌ای نمی‌توانست آن را درمان کند. در دنیای پر از «اگر»، من هیچ‌گاه شجاعت نداشتم تا اعترافی کنم. هر شب، در تنهایی خود، تنها شاهد این بودم که عشقی که روزها در دل پرورش می‌دادم، شب‌ها همچنان خاموش می‌ماند. برای همیشه، آن عشق به دیوارهای سکوت بست و هیچ‌گاه به لب نیامد. شاید در دل تو هم چیزی مشابه بود، شاید نه، اما من همچنان در کشمکش با خود و قلبم به انتظار روزی نشستم که بگویم: "دوستت دارم"، اما هیچ‌گاه آن روز نیامد. تنها چیزی که ماند، درد و حسرت عشقی بود که هیچ‌گاه نتواستم اعترافش کنم.
از این چراغ مردگی از این برآب سوختن
از این پرنده کشتن‌ و از این قفس ‌فروختن
چگونه گریه سرکنم که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببرکه شهر،شهر یار نیست

#ایرج_جنتی_عطایی
من هم میخواستم صدای سکوتم را کسی می‌شنید؛
او با قلبی شکسته اما مقاوم، بی‌وقفه می‌جنگد. هر بار که امیدی در دلش جوانه می‌زند، سرنوشت آن را با طوفانی از درد می‌روبد. قدم برمی‌دارد، اما زمین زیر پایش می‌لغزد. لبخند می‌زند، اما در پس آن، چشمانی خاموش از اندوه فریاد می‌زنند.

خسته است، اما هنوز ایستاده. زخمی است، اما هنوز می‌جنگد. شاید روزی، در انتهای این تاریکی، نوری چشم‌انتظارش باشد… شاید.
دیگران را با حرف هایی آرام میکنم که آرزو میکردم کسی آن حرف هارا به من میزد؛