دیگه ستارهها رو نمیشمرم…
نه به خاطر اینکه آسمون ابریه،
به خاطر اینکه چشمهام دنبال هیچ چیزی برای برق زدن نمیگرده.
و اینو تو از من گرفتی.
نه به خاطر اینکه آسمون ابریه،
به خاطر اینکه چشمهام دنبال هیچ چیزی برای برق زدن نمیگرده.
و اینو تو از من گرفتی.
در شلوغی و ازدحام این جهان،نگاه او راهش را به قلب من پیدا کرد؛
عشقی که در دل پرورش یافتم، در سایهی سکوتی بیپایان گم شد. هر نگاه بیصدا به تو، همچون زخمی بر قلبم میزد که هیچ واژهای نمیتوانست آن را درمان کند. در دنیای پر از «اگر»، من هیچگاه شجاعت نداشتم تا اعترافی کنم. هر شب، در تنهایی خود، تنها شاهد این بودم که عشقی که روزها در دل پرورش میدادم، شبها همچنان خاموش میماند. برای همیشه، آن عشق به دیوارهای سکوت بست و هیچگاه به لب نیامد. شاید در دل تو هم چیزی مشابه بود، شاید نه، اما من همچنان در کشمکش با خود و قلبم به انتظار روزی نشستم که بگویم: "دوستت دارم"، اما هیچگاه آن روز نیامد. تنها چیزی که ماند، درد و حسرت عشقی بود که هیچگاه نتواستم اعترافش کنم.