ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد
غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم
بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد
غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم
بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد
ببین اگه اینروزا بهت بی توجهی میکنم برات وقت صرف نمیکنم و باهات حرف نمیزنم من واقعا ازت معذرت میخوام من هنوزم دوست دارم ولی اینروزا من حتی با خودم هم غریبم خودم رو هم نمیشناسم اینروزا عجیب سرد و تاریک میگذره خودم با خودم درخودم میجنگم
وقتی آنلاینه ولی سین نمیکنه مثل مولانا
بهش بگو:
«دل من ببردی به کجا سپردی!؟
نه جوابگویی، نه دهی رهایی!»
بهش بگو:
«دل من ببردی به کجا سپردی!؟
نه جوابگویی، نه دهی رهایی!»
گیریم خنجر حرف تو بر پهلوی باور ها نشست ، نوش دارویی، شرابی ، شیونی ... شعری به کارش میکنیم .دل که چرکین شد چکارش میکنیم !؟
باید یک دستورالعملی برای این زندگی وجود میداشت، مگر چقدر طولانیست که انقدر زمین بخوریم و با زانوان زخمی و صورت خیس از گریه، دوباره به راه بیوفتیم؟