Forwarded from لاٰـم…ོ ⏾ (ناآشــنـٰا❤︎)
من شمالِ تو را دوست دارم،
تو جنوبِ مرا دوست بدار.
من شرقِ تو را دوست دارم،
تو غربِ مرا دوست بدار.
من بلخِ تو را دوست دارم،
تو پکتیایِ مرا دوست بدار.
من پنجشیرِ تو را دوست دارم،
تو قندهارِ مرا دوست بدار.
من تخارِ تو را دوست دارم،
تو کابلِ مرا دوست بدار.
من هراتِ تو را دوست دارم،
تو هلمندِ مرا دوست بدار.
من قرسکِ تو را دوست دارم،
تو آتنِ مرا دوست بدار.
من هر آنچه در تو پشتو است دوست دارم،
تو هر آنچه در من دری و فارسیست دوست بدار.
بیا همدیگر را بسازیم…
نه از راهِ یکسان شدن،
بل از راهِ پذیرفتن؛
تو با تمامِ تو،
من با تمامِ من…
~ناآشنا🇦🇫
تو جنوبِ مرا دوست بدار.
من شرقِ تو را دوست دارم،
تو غربِ مرا دوست بدار.
من بلخِ تو را دوست دارم،
تو پکتیایِ مرا دوست بدار.
من پنجشیرِ تو را دوست دارم،
تو قندهارِ مرا دوست بدار.
من تخارِ تو را دوست دارم،
تو کابلِ مرا دوست بدار.
من هراتِ تو را دوست دارم،
تو هلمندِ مرا دوست بدار.
من قرسکِ تو را دوست دارم،
تو آتنِ مرا دوست بدار.
من هر آنچه در تو پشتو است دوست دارم،
تو هر آنچه در من دری و فارسیست دوست بدار.
بیا همدیگر را بسازیم…
نه از راهِ یکسان شدن،
بل از راهِ پذیرفتن؛
تو با تمامِ تو،
من با تمامِ من…
~ناآشنا
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥5
لاٰـم…ོ ⏾
من شمالِ تو را دوست دارم، تو جنوبِ مرا دوست بدار. من شرقِ تو را دوست دارم، تو غربِ مرا دوست بدار. من بلخِ تو را دوست دارم، تو پکتیایِ مرا دوست بدار. من پنجشیرِ تو را دوست دارم، تو قندهارِ مرا دوست بدار. من تخارِ تو را دوست دارم، تو کابلِ مرا دوست بدار.…
من تخارِ تو را دوست دارم،
تو کابلِ مرا دوست بدار.
تو کابلِ مرا دوست بدار.
❤🔥6💯2🔥1
لاٰـم…ོ ⏾
من شمالِ تو را دوست دارم، تو جنوبِ مرا دوست بدار. من شرقِ تو را دوست دارم، تو غربِ مرا دوست بدار. من بلخِ تو را دوست دارم، تو پکتیایِ مرا دوست بدار. من پنجشیرِ تو را دوست دارم، تو قندهارِ مرا دوست بدار. من تخارِ تو را دوست دارم، تو کابلِ مرا دوست بدار.…
من هر آنچه در تو پشتو است دوست دارم،
تو هر آنچه در من دری و فارسیست دوست بدار.
تو هر آنچه در من دری و فارسیست دوست بدار.
🍓6❤🔥3💯1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
امروز، یکی از قشنگ ترین روز هایم بود با او...🫀
من میدانم اشخاص مریضی در اینجا حضور دارند ولی حیف که ثابت کرده نمیتوانم...!💅
🔥4😁1💯1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
♥️👀
هر روز، بیدار شدنش حوالی یازده ظهر خلاصه میشد؛ انگار صبحها هیچگاه برایش عجلهای نداشت. اما آن روز… فرق میکرد. صبح هنوز نفسِ تازهای داشت که او بیدار شده بود؛ با شوقی آرام و پنهان، دستبهکار شده بود تا کیک کاکائویی مورد علاقهام را آماده کند.
نمیدانم چرا، اما همان لحظه فهمیدم بعضی آدمها را هیچوقت آنطور که باید، نمیشناسیم…
جنابم، با تمام سادگیاش، آن روز برایم شگفتی شد...
کدبانویی که در سکوت، محبت را بلد بود.
با آنکه از قبل گفته بود فقط بیرون میرویم و در خانه نمیمانیم، اما باز هم مرا مهمان کرد؛ نه فقط به یک کیک ساده، بلکه به گرمای یک سفرهی عیدی که بوی صمیمیت میداد. گفتیم غذا را بیرون میخوریم، اما نپذیرفت…
غذای دلخواهم را آماده کرد، با نوشابهای که همیشه انتخابم بود؛ و من، بیآنکه بخواهم، در نان و نمکش گره خوردم.
سپس، هر دو شالهای سرخ کشمیریمان را یکسان بر سر انداختیم؛ گویی بیقرارِ یک هماهنگی نانوشته بودیم. قدم زدیم…
دو نفره، آرام، بیشتاب…
اولین باری بود که اینگونه، تنها با هم، تا دورترین فاصلههایی که به نظرمان نزدیک میآمد، پیش رفتیم.
در رستورانت، میان همهمهی صداها، صدای خندهی من گم نمیشد؛ از بس حرفهایش شیرین بود.
آیسکریم سفارش داد… و بعد، با حالتی که بیشتر شبیه پشیمانی کودکانه بود، از انتخابش منصرف شد؛ و من، میان خنده و تماشا، فقط نگاهش میکردم.
عکس گرفتیم…
ویدیو ساختیم…
خاطرههایی که شاید ساده به نظر برسند، اما در دل، عجیب عمیق شدند.
با آن عینکهایی که خیال میکردیم ما را “خاص” نشان میدهند، آنقدر “پرزه” شنیدیم که خندههایمان واقعیتر شد و چند ناسزایی را هم نثار شان کردیم...
در پایان، دستبندهای ست گرفتیم؛ چیزی کوچک، اما پر از معنا…
بعضی روزها، فقط روز نیستند…
میشوند حس، میشوند خاطره، میشوند بخشی از دل که هیچوقت پاک نمیشود.
و آن روز…
یکی از قشنگترین روزهای سال ۱۴۰۵ من شد… 🤍✨💕
#خاطره_نویسی
نمیدانم چرا، اما همان لحظه فهمیدم بعضی آدمها را هیچوقت آنطور که باید، نمیشناسیم…
جنابم، با تمام سادگیاش، آن روز برایم شگفتی شد...
کدبانویی که در سکوت، محبت را بلد بود.
با آنکه از قبل گفته بود فقط بیرون میرویم و در خانه نمیمانیم، اما باز هم مرا مهمان کرد؛ نه فقط به یک کیک ساده، بلکه به گرمای یک سفرهی عیدی که بوی صمیمیت میداد. گفتیم غذا را بیرون میخوریم، اما نپذیرفت…
غذای دلخواهم را آماده کرد، با نوشابهای که همیشه انتخابم بود؛ و من، بیآنکه بخواهم، در نان و نمکش گره خوردم.
سپس، هر دو شالهای سرخ کشمیریمان را یکسان بر سر انداختیم؛ گویی بیقرارِ یک هماهنگی نانوشته بودیم. قدم زدیم…
دو نفره، آرام، بیشتاب…
اولین باری بود که اینگونه، تنها با هم، تا دورترین فاصلههایی که به نظرمان نزدیک میآمد، پیش رفتیم.
در رستورانت، میان همهمهی صداها، صدای خندهی من گم نمیشد؛ از بس حرفهایش شیرین بود.
آیسکریم سفارش داد… و بعد، با حالتی که بیشتر شبیه پشیمانی کودکانه بود، از انتخابش منصرف شد؛ و من، میان خنده و تماشا، فقط نگاهش میکردم.
عکس گرفتیم…
ویدیو ساختیم…
خاطرههایی که شاید ساده به نظر برسند، اما در دل، عجیب عمیق شدند.
با آن عینکهایی که خیال میکردیم ما را “خاص” نشان میدهند، آنقدر “پرزه” شنیدیم که خندههایمان واقعیتر شد و چند ناسزایی را هم نثار شان کردیم...
در پایان، دستبندهای ست گرفتیم؛ چیزی کوچک، اما پر از معنا…
بعضی روزها، فقط روز نیستند…
میشوند حس، میشوند خاطره، میشوند بخشی از دل که هیچوقت پاک نمیشود.
و آن روز…
یکی از قشنگترین روزهای سال ۱۴۰۵ من شد… 🤍✨💕
#خاطره_نویسی
🕊5🔥1💯1🍓1💘1
ما سکوت کردیم بلکه شرمسار شوند اما وقیحتر شدند، حالا دیگر سکوت ما از نجابت نیست از بیاعتنایی است.
🍓6🐳3💔1
Forwarded from مُـردآبــ»🇦🇫 (سین.)
🐳1
بله؛ آدم میتواند همزمان كه دارد براى آينده برنامه ريزى میكند به اين فكر كند كه كاش شب بخوابد و صبح بيدار نشود.
💔5🐳1😭1
احساس مىكنم هرچى سنم بيشتر میشود ناراحت شدن از دست يک نفر برایم بىمعنىتر میشود؛ يعنى ديگر حوصلهش را ندارم بخواهم از کسی حتی ناراحت بشوم.
💯5🐳1🤝1🗿1
Forwarded from نُـکتـورا | بـانـوامـیـری
🐳1
Forwarded from زادهِ خیال…
یک جای نوشته بود:
دختر نزار قبانی در مورد پدرش میگه:
پدر تو گند زدی به زندگیِ من هر مردی آمد در مسیرم با تو مقایسه اش کردم و(از چشمم افتاد)
دختر نزار قبانی در مورد پدرش میگه:
پدر تو گند زدی به زندگیِ من هر مردی آمد در مسیرم با تو مقایسه اش کردم و(از چشمم افتاد)
🍓4🐳1😭1
بیایید همهی ما قبول کنیم اگر دخترِ واقعاً بخواهد درس بخواند بیسواد نخواهد ماند حتی اگر درِ مکاتب بسته باشد، آن هم در عصر امروزی...!
#دوشیزه_سادات
#دوشیزه_سادات
💯4🍓2🔥1🐳1🙈1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مثلاً فردا دوباره شروع است عذاب من...
نا شکری هم نمیکنم به قول یکی تا باشد از این عذاب ها...!
🍓6🐳1
زندگی همین است
آدمهایی میآیند و آدمهایی میروند و تو که هربار باید یاد بگیری چطور خودت را از نو جمع کنی بدون اینکه از هم بپاشی.
آدمهایی میآیند و آدمهایی میروند و تو که هربار باید یاد بگیری چطور خودت را از نو جمع کنی بدون اینکه از هم بپاشی.
🍓6💯2❤🔥1🐳1