من گم شدم در هزارتوی بیمار گونه ای گم شدم .
میروم،از خود ناکوک و عاصی ام می روم.
من میرسم به سان ابری در دل دگرگونی ها و دل
نگرانی ،ها به امید باریدن به کویر وازده ای که تمام
عمر گشت و ندید هیچ نوری را هیچ امیدی را!
خنکای نسیم صحرای نهیبش زد که تو از چه سان
چنین خشکیدی؟ با نوای غم زده نالید وقتی نه نوری
هست و نه گرمای و نه امیدی، من از سکون و
خاموشی، از انتظار و بی اعتنایی، از بی کسی
خشکیدم !
میروم،از خود ناکوک و عاصی ام می روم.
من میرسم به سان ابری در دل دگرگونی ها و دل
نگرانی ،ها به امید باریدن به کویر وازده ای که تمام
عمر گشت و ندید هیچ نوری را هیچ امیدی را!
خنکای نسیم صحرای نهیبش زد که تو از چه سان
چنین خشکیدی؟ با نوای غم زده نالید وقتی نه نوری
هست و نه گرمای و نه امیدی، من از سکون و
خاموشی، از انتظار و بی اعتنایی، از بی کسی
خشکیدم !
❤🔥5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
من گم شدم در هزارتوی بیمار گونه ای گم شدم . میروم،از خود ناکوک و عاصی ام می روم. من میرسم به سان ابری در دل دگرگونی ها و دل نگرانی ،ها به امید باریدن به کویر وازده ای که تمام عمر گشت و ندید هیچ نوری را هیچ امیدی را! خنکای نسیم صحرای نهیبش زد که تو از چه…
هنگامی که در میان عزیزانت هستی ولی باز هم احساس تنهایی میکنی!
در میان ازدحام از مردمی اما باز هم این احساس تنهایی
تنهایت نمیگذارد.
شاید این باشد بی کسی!
واقعاً حس مضحکی است.
#دوشیزه_سادات
در میان ازدحام از مردمی اما باز هم این احساس تنهایی
تنهایت نمیگذارد.
شاید این باشد بی کسی!
واقعاً حس مضحکی است.
#دوشیزه_سادات
❤3💔1
گفت: آرزویت چه است؟
گفتم: اینکه پسر بودم.
گفت: چرا؟
گفتم: مگر چرا هم دارد؟ این بشر کاری با ما کردن که پسر بودن شده آرزوی هر دختر ی.
گفت: و اما تو چه دانی از سختی های پسر بودن.
#دوشیزه_سادات
گفتم: اینکه پسر بودم.
گفت: چرا؟
گفتم: مگر چرا هم دارد؟ این بشر کاری با ما کردن که پسر بودن شده آرزوی هر دختر ی.
گفت: و اما تو چه دانی از سختی های پسر بودن.
#دوشیزه_سادات
👍3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفت: آرزویت چه است؟ گفتم: اینکه پسر بودم. گفت: چرا؟ گفتم: مگر چرا هم دارد؟ این بشر کاری با ما کردن که پسر بودن شده آرزوی هر دختر ی. گفت: و اما تو چه دانی از سختی های پسر بودن. #دوشیزه_سادات
گاهی در میان نگاههای جامعه، تصور میشود که پسر بودن به معنای آزادی و بیدغدغه بودن است، اما آیا ما به واقع درک کردهایم که پسرا نیز در دل خود دردهایی دارند که از آنها سخن نمیگویند؟
آرزوهای پسران شاید هیچ وقت بر زبان نمیآید، اما هر روز با چالشهایی روبهرو هستند که در سکوت از آنها عبور میکنند. فشارهای اجتماعی، انتظارات خانواده، و تلاش برای برآورده ساختن انتظاراتی که به آنها تحمیل میشود، همه بر دوش آنها سنگینی میکند.
اینکه یک دختر بخواهد پسر باشد، شاید نشاندهندهی جایی باشد که به راحتی برای او قابل فهم است، جایی که فکر میکند شاید آزادی و بیدغدغه بودن در آن قرار دارد. اما این حقیقت که پسر بودن هم همراه با مسئولیتهای سنگین و انتظارات بیپایان است، نباید نادیده گرفته شود.
ما باید درک کنیم که پسران نیز مانند دختران احساسات، آرزوها، و مشکلات خاص خود را دارند. در دنیایی که همیشه برای آنها باید قوی و بینقص باشند، گاهی فراموش میشود که آنها هم به درک، محبت و حمایت نیاز دارند.
در حال حاضر انتظارات و توقعات را که فاميل ها از پسران خود دارند حتی دشوار تر از این است که دختران حق تحصیل را ندارند.
#دوشیزه_سادات💯3🔥1
❤1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
#حرف_بزنیم معمولاً چه چیزی باعث میشه گریه کنید؟ حالا چه دختر چه پسر!
سپاس از جواب های تان!
❤1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
سپاس از جواب های تان!
گر چه جوابی نمیبینم و نمیخوانم
اما همینکه نظاره گر هستید خودش جای سپاس دارد.
اما همینکه نظاره گر هستید خودش جای سپاس دارد.
😁3
فرض کنید سال ۱۴۰۴ فرا رسیده است. مکاتب و دانشگاهها درهای خود را به روی دختران و پسران گشودهاند، اما آیا واقعاً تفاوتی ایجاد شده است؟ برای دختران، آیا چیزی تغییر کرده است؟
دختری که پیش از این باید آزمون کنکور را میگذراند و به دانشگاه میرفت، اکنون مجبور است دوباره سالهای گذشته را تکرار کند؛ سالهای ۱۱ و ۱۲ که شاید هیچ معنایی برای او نداشته باشد جز حسرت و یادآوری روزهای از دست رفته.
و یا همان دختر که روزی میبایست در سمسترهای بالاتر دانشگاه میبود یا حتی تحصیلاتش را به پایان میرساند، حالا در حالی که در دوراهی زندگی قرار دارد، به خاطر ازدواج و مسئولیتهای مادرانه، دنیای جدیدی از رویاهای فراموششده را تجربه میکند. شاید دیگر نمیتواند به همان شکوه و لذتی که پیش از این برایش میسر بود، دست یابد.
آن لذتی که زمانی پر از شور و امید بود، اکنون در ابهامِ مسئولیتها و روزمرگیها گم شده است. زندگی به گونهای دیگر از مسیر پیشبینیشدهاش ادامه مییابد و گاهی این سوال پیش میآید: آیا این تغییرات، این فرصتهای ازدسترفته و این گذر زمان، ارزش آنچه را که به دنبال آن بودیم، دارند؟
در پایان، آن امیدی که روزگاری دلمان را روشن میکرد، اکنون به تیرهگویی و شکافهای درونِ ذهنی تبدیل شده است. آیا واقعا برای ما که به آینده چشم دوخته بودیم، چیزی باقی مانده است؟
#دوشیزه_سادات
دختری که پیش از این باید آزمون کنکور را میگذراند و به دانشگاه میرفت، اکنون مجبور است دوباره سالهای گذشته را تکرار کند؛ سالهای ۱۱ و ۱۲ که شاید هیچ معنایی برای او نداشته باشد جز حسرت و یادآوری روزهای از دست رفته.
و یا همان دختر که روزی میبایست در سمسترهای بالاتر دانشگاه میبود یا حتی تحصیلاتش را به پایان میرساند، حالا در حالی که در دوراهی زندگی قرار دارد، به خاطر ازدواج و مسئولیتهای مادرانه، دنیای جدیدی از رویاهای فراموششده را تجربه میکند. شاید دیگر نمیتواند به همان شکوه و لذتی که پیش از این برایش میسر بود، دست یابد.
آن لذتی که زمانی پر از شور و امید بود، اکنون در ابهامِ مسئولیتها و روزمرگیها گم شده است. زندگی به گونهای دیگر از مسیر پیشبینیشدهاش ادامه مییابد و گاهی این سوال پیش میآید: آیا این تغییرات، این فرصتهای ازدسترفته و این گذر زمان، ارزش آنچه را که به دنبال آن بودیم، دارند؟
در پایان، آن امیدی که روزگاری دلمان را روشن میکرد، اکنون به تیرهگویی و شکافهای درونِ ذهنی تبدیل شده است. آیا واقعا برای ما که به آینده چشم دوخته بودیم، چیزی باقی مانده است؟
#دوشیزه_سادات
💔6❤1
من از نهایت شب حرف میزنم،از نهایت تاریکی!
اگر روزی به خانهٔ من آمدی ای مهربان با خود چراغی بیاور،
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت و عالم خوشبخت بنگرم.
#دوشیزه_سادات
#تاریکی_بکام
اگر روزی به خانهٔ من آمدی ای مهربان با خود چراغی بیاور،
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت و عالم خوشبخت بنگرم.
#دوشیزه_سادات
#تاریکی_بکام
❤🔥2❤1
Forwarded from کلبه آرامش خیال 🥀
جاده آرزو ها:
قدم زنان روان بودم در کنار جمعیت این شهر، شلوغی سر و صدا ها ،وسایل نقلیه و مردم.
مسیرم را در پیش گرفتم میخواستم رد شوم از سرک که چشمم به جاده یی خورد که پا هایم را سمت خود کشید و مسیرم را عوض کردم، به طرف سرک دیدم و کنار جاده ایستاد شدم. جاده ای که دل تنک اش بودم و با حسرت به جاده چشم دوختم جاده یی که اکنون برایم مانند اقیانوس بود و تیر شدن با پا هایم ازش مهال بود مرا با خود به فکر بورد سه سال پیش این جاده روی و رنک خاصی داشت و آدم های که از این جاده عبور میکردند رنگ تازه یی به جاده می بخشیدن.گروه های کوچک و بزرگ دختران و پسران و یا تنهایی کنار جاده قدم زدن و عبور و مرور زیاد از وسایل نقلیه بر شلوغی این جاده بیشتر میافزود و پای هزاران جوانان دختر و پسر را این جاده به خود می کشید و هر کی با شوق و ذوق فراوان روانه این جاده شده و راه آرزو های خود را می پیمودند وانتهای جاده منظره زیبایی از طبیعت و دست معماران تزیین شده ماحول و محیط خوب و آرام بخش را برای محصلان خود ساخته بود و دل هزاران نفر را به خود گره زده بخاطر آینده موفق ،پیشرفت و رسیدن به آرزو های شأن.
و تا چشمم کار کرد به آخر جاده باز مرا برد افکارم به عالم آرزو ،خیال و گذشته. مکان که همه برای رسیدن به موفقیت و رسیدن به آرزو های شأن اینجا را انتخاب میکردند و با ظاهر آراسته و لب خندان و دل های که پشت صورت های خندان و زیبا پنهان شده بود و هیچ کس از آن دل ها آگاه نبود که با چی روزگاری دست و پنجه نرم میکند و چی میگذرد بر سر شأن با هزار مشکل و شوق فراوان می آمدن برای درس و تحصیل.
و فضای از صمیمیت و درس خواندن را با گرد همایی ایجاد میکردند.
یک بار به خود آمدم و دلم به آن روز ها پر زد و دل تنک آن روز ها شدم که کنار صنفی های عزیزم و دوستان مهربانم بودم و روز های خوب و خوش را بی خیال ای زمان میگذراندیم و بی خبر از سرنوشت تاریک و مبهم ما. چشمانم نم ز و کاش میتوانستم از این جاده که مانند اقیانوس برای من بود رد شوم و کنار دانشگاه ام پیاده شده و شانه به شانه کنار دوستانم روانه این دانشگاه شویم. اما افسوس که دخترم و اجازه ورود به اینجا را ندارم.
آه دنیا چی ها که ندیدیم سه سال عمر ما را به مسابه سی سال عمر گذراندیم.
از افکار خود بیرون شدم و چند نفس عمیق و تازه گرفتم و خواستم از اینجا دور شوم.
جاده که دیگر از رنگارنگی دختران خبری نبود و مسیری که برای دختران بسته شده بود و اکنون تنها قدم های استوار پسران را به خود اختصاص داده بود .
#شبستان ✍
#کلبه_آرامش_خیال 🥀
قدم زنان روان بودم در کنار جمعیت این شهر، شلوغی سر و صدا ها ،وسایل نقلیه و مردم.
مسیرم را در پیش گرفتم میخواستم رد شوم از سرک که چشمم به جاده یی خورد که پا هایم را سمت خود کشید و مسیرم را عوض کردم، به طرف سرک دیدم و کنار جاده ایستاد شدم. جاده ای که دل تنک اش بودم و با حسرت به جاده چشم دوختم جاده یی که اکنون برایم مانند اقیانوس بود و تیر شدن با پا هایم ازش مهال بود مرا با خود به فکر بورد سه سال پیش این جاده روی و رنک خاصی داشت و آدم های که از این جاده عبور میکردند رنگ تازه یی به جاده می بخشیدن.گروه های کوچک و بزرگ دختران و پسران و یا تنهایی کنار جاده قدم زدن و عبور و مرور زیاد از وسایل نقلیه بر شلوغی این جاده بیشتر میافزود و پای هزاران جوانان دختر و پسر را این جاده به خود می کشید و هر کی با شوق و ذوق فراوان روانه این جاده شده و راه آرزو های خود را می پیمودند وانتهای جاده منظره زیبایی از طبیعت و دست معماران تزیین شده ماحول و محیط خوب و آرام بخش را برای محصلان خود ساخته بود و دل هزاران نفر را به خود گره زده بخاطر آینده موفق ،پیشرفت و رسیدن به آرزو های شأن.
و تا چشمم کار کرد به آخر جاده باز مرا برد افکارم به عالم آرزو ،خیال و گذشته. مکان که همه برای رسیدن به موفقیت و رسیدن به آرزو های شأن اینجا را انتخاب میکردند و با ظاهر آراسته و لب خندان و دل های که پشت صورت های خندان و زیبا پنهان شده بود و هیچ کس از آن دل ها آگاه نبود که با چی روزگاری دست و پنجه نرم میکند و چی میگذرد بر سر شأن با هزار مشکل و شوق فراوان می آمدن برای درس و تحصیل.
و فضای از صمیمیت و درس خواندن را با گرد همایی ایجاد میکردند.
یک بار به خود آمدم و دلم به آن روز ها پر زد و دل تنک آن روز ها شدم که کنار صنفی های عزیزم و دوستان مهربانم بودم و روز های خوب و خوش را بی خیال ای زمان میگذراندیم و بی خبر از سرنوشت تاریک و مبهم ما. چشمانم نم ز و کاش میتوانستم از این جاده که مانند اقیانوس برای من بود رد شوم و کنار دانشگاه ام پیاده شده و شانه به شانه کنار دوستانم روانه این دانشگاه شویم. اما افسوس که دخترم و اجازه ورود به اینجا را ندارم.
آه دنیا چی ها که ندیدیم سه سال عمر ما را به مسابه سی سال عمر گذراندیم.
از افکار خود بیرون شدم و چند نفس عمیق و تازه گرفتم و خواستم از اینجا دور شوم.
جاده که دیگر از رنگارنگی دختران خبری نبود و مسیری که برای دختران بسته شده بود و اکنون تنها قدم های استوار پسران را به خود اختصاص داده بود .
#شبستان ✍
#کلبه_آرامش_خیال 🥀
❤5
مرا از تنهايي نترسانيد
تا دلتان بخواهد داشته ام،
چه روزها و شب هاي كه
سَرَم را روي شانه هاي خودم گذاشته ام
و خودم به خودم دلداري داده ام
تقريبا تمام عمرم...
تا دلتان بخواهد داشته ام،
چه روزها و شب هاي كه
سَرَم را روي شانه هاي خودم گذاشته ام
و خودم به خودم دلداري داده ام
تقريبا تمام عمرم...
❤4❤🔥2💔1
Forwarded from .
خودشناسی و خداشناسی؛ سفری به روشنایی
گاهی در هیاهوی زندگی، خودمان را فراموش میکنیم؛ اما کافیست لحظهای درنگ کنیم و به درون خود بنگریم. در ژرفای قلبمان، حقیقتی نهفته است که راه به سوی الله دارد.
خودشناسی، آغاز سفری است که ما را به آگاهی میرساند؛ جایی که میفهمیم ما فقط جسمی خاکی نیستیم، بلکه روحی بیکران داریم که به سوی نور میتپد. وقتی خود را شناختیم، الله را در هر لحظه، در هر نفس، و در هر ذرهی هستی خواهیم یافت.
الله نه در آسمانهای دور، نه در معابد و مساجد، بلکه در قلبی است که بیدار شده و حقیقت را یافته است. پس خودت را بشناس، که الله در درون توست...
#حسنا_سادات
❤6
خیلی جالب است برایم.!
از وقتی که نشر رمان تمام شده خیلی ها لف میدهند، ریکتها کم شدند، و کسی فعالیت نمیکند.
مگر همین شما نبودید میگفتید که اگر رمان تمام هم شود بازم ما با شما استیم و حمایت میکنیم.؟!
از وقتی که نشر رمان تمام شده خیلی ها لف میدهند، ریکتها کم شدند، و کسی فعالیت نمیکند.
مگر همین شما نبودید میگفتید که اگر رمان تمام هم شود بازم ما با شما استیم و حمایت میکنیم.؟!
💔5❤3
Forwarded from ♡ (𝓪şᵃღ)
#Asa
هیچگاه بزرگسالی را
چنین وحشتناک نمیدانستم...
برای اندکی شادی به اندازهی دریاها گریستن،
برای ذرهایی امید، زندگی را زیر و رو کردن
و برای عشق از تمامِ خود گذشتن.
اینکه حالِ خوبت گره بخورد به خوشحالیهای دسته جمعی اما تنهایی، بدجور از گلوی زندگیات پایین برود...
ترس از آیندهایی که نیامده و فرار از اکنونی که درست نمیشود
و گذشتهایی که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند...
#truth
@Dark_vibes7
#Asa
هیچگاه بزرگسالی را
چنین وحشتناک نمیدانستم...
برای اندکی شادی به اندازهی دریاها گریستن،
برای ذرهایی امید، زندگی را زیر و رو کردن
و برای عشق از تمامِ خود گذشتن.
اینکه حالِ خوبت گره بخورد به خوشحالیهای دسته جمعی اما تنهایی، بدجور از گلوی زندگیات پایین برود...
ترس از آیندهایی که نیامده و فرار از اکنونی که درست نمیشود
و گذشتهایی که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند...
#truth
@Dark_vibes7
❤3🕊2
آدم ضعیفی نبود؛ اما دیگر حوصلهی سختیها را نداشت.
گر چه چندان سنی هم نداشت و اصلاً زندهگی نکرده نبود!
اما
میل عجیبی به گریز پیدا کرد؛ به ندیدن، ندانستن، رفتن برای همیشه.
#دوشیزه_سادات
گر چه چندان سنی هم نداشت و اصلاً زندهگی نکرده نبود!
اما
میل عجیبی به گریز پیدا کرد؛ به ندیدن، ندانستن، رفتن برای همیشه.
#دوشیزه_سادات
❤4🔥1
میرسد اینجا بهاری تازه با احوالِ نو
حیف دیگر شوقِ ما را این زمستان برده است
حیف دیگر شوقِ ما را این زمستان برده است
❤4💔2
🦋
«وَالضّـحیٰ وَاللَّیْلِ اِذا سَجیٰ
ماوَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ماقَلیٰ»
قسم به آفـتاب فراگـیر و قسـم به شب آرام و آرامش بخش که پروردگارت نـه تـو را رها کرده و نه بر تـو خـشم گرفته است. . .
✨🌙
«وَالضّـحیٰ وَاللَّیْلِ اِذا سَجیٰ
ماوَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ماقَلیٰ»
قسم به آفـتاب فراگـیر و قسـم به شب آرام و آرامش بخش که پروردگارت نـه تـو را رها کرده و نه بر تـو خـشم گرفته است. . .
✨🌙
❤10