چـکـامـهـ زار 🌘📜
450 subscribers
529 photos
75 videos
10 files
347 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
غمگین نیستم، زندگی ام را می‌گذرانم کار می‌کنم درس می‌خوانم...
اما اگر حالم را بپرسی و اگر اینجا بودی ساعت ها برایت می‌گریستم...

#دوشیزه_سادات
💔8🍓2🔥1
در وصف این روز هایم چه گویم که همه‌ش در اضطراب می‌گذرد...

#دوشیزه_سادات
💔6🔥2🍓2
می‌گفت: تو از خودت خیلی توقع داری،
و دلیل استرس بیش از حدت همین است!
توقع داری همیشه همه چیز را به عالی ترین شکل انجام بدهی،
و وقتی اینطور نمیشه از خودت بیزار میشی.
در چشمانم نگاه کرد و ادامه داد:
تو یک آدم معمولی هستی
نه خیلی باهوش نه خیلی بی عرضه!
آدم‌های معمولی یک روز قوی ان یک روز ضعیف، یک روز همه چیز را خوب پیش میبرن و یک روز همه چیز را خراب می کنند و این طبیعی است.
هوای خودت را داشته باش.
چون اولین بار است که داری زندگی را تجربه میکنی...!

ولی خب ای کاش میشد بی‌خیال بود اما نمی‌شود ناممکن است...
💔3🍓3🤝3🔥1🐳1
فوروارد کن، تا در فولدر قرار بگیری، و اینجا جوین باش! 🤍🦢
💊4🔥1
می‌گفت: گویا زیبایی در شعر نبوده در متون عربی هم نبوده بلکه همه‌ی آن زیبایی ها در تو بودند در وجود تو...

#دوشیزه_سادات
🔥4🕊3💊3
در آیینه نگاه کرد به خودش به چشمانش که کمی از جام شراب نداشت! سرخ همانند رنگ خون...
به موهای بلند اش نگاه کرد، که سیاهی شان شب را خجل می‌کرد...
او را چه شده بود؟
این صورت،صورت او نبود...
با خود گفت پس چه شد آن همه زیبایی
چه بلایی بر سرش آمده بود
آدم ها ترس ها اضطراب و نگرانی های آینده از او چگونه موجودی ساخته بود
نه رنگِ به رخ داشت و نه رنگِ به لب.
شده بود مانند مرده های متحرك...!

#دوشیزه_سادات
💔4🔥3💊2🕊1😭1
چشمانش روز و شب همانند کاسه‌ی خون بود...
پوستِ در لب هایش نمانده بود و ناخن هایش...
از بس که آنها را می‌جَوید، اصلاً نیازِ به ناخن گیر نداشت ...
موهای بلندش ژولیده و پریشان بود با حجم خیلی، کم...
حتی نای این را نداشت تا یکم به سر و وضع خود برسد برایش مهم نبود دیگران در موردش چه فکری می‌کنند و چه نه، چون حوصله نداشت نه حوصله‌ی دیگران را و نه حتی حوصله‌ی خود را.
در منجلاب گیر کرده بود در بلا تکلیفی ...
در رگ رگ اش بجای خون اضطراب‌ و نگرانی جریان داشت.
حرف نمی‌زد...
گریه نمی‌کرد...
فقط به یک نقطه‌ی کور و تاریک خیره می‌شد!
بی‌خواب نبود، اما مانند قبل ها خیلی هم نمی‌خوابید.
سر دردی...
قبلاً ها به آنانیکه از سر دردی می نالیدن میخندید و اما حالا همان درد شده بود دوست و رفیق جان جانی اش...!
گویا زندگی در این سن کم به کام اش تلخ شده بود و هیچ قند و شهدی نمی‌توانست آنرا شیرین کند.


#دوشیزه_سادات
💔3❤‍🔥2🌚2💊2🔥1
در رگ رگ اش بجای خون، اضطراب‌ و نگرانی جریان داشت...!

#دوشیزه_سادات
💔4🕊2💊2💯1
بخاطر اینکه استرسم کم بشه بعد سالها روی آوردم به گیم زدن ( Call of Duty )
برعلاوه اینکه استرسم کم نشد دو چند هم شد
و حالا شدم یک آدم استرسی و معتاد به گیم...!
(برای شما هم پیشنهاد می‌کنم کشتن کشتن مزه میده)
😁2👻2💊2😭1💅1
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
چون می‌گذره غمی نیست،
اما تا بگذره هم درد کمی نیست.
💯4💊2
چه بدانم، شاید اگر متن های که برایش نوشتم را می‌دید و یا اشعاری که در وصف اش سرودم را می‌خواند خودش با پا های خود سمت ام می‌آمد...

#دوشیزه_سادات
💊4💔3🤝1
چه خوشختی محبوبم نیستی ولی اینجا یکی هست که برای تو می‌نویسد...

#دوشیزه_سادات
💊3🙈2💅2
گفت:
فکر کن نویسنده ای عاشق بشود خب که چی؟
چه خواهد شد؟
گفتم: هیچی فقط خوشبخت تر از آن شخص در جهان پیدا نخواهد شد...
شخصی که نویسنده‌ی عاشقش بشود خوشبخت ترین فرد جهان خواهد بود.

#دوشیزه_سادات
💯6💅2💊2🙈1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی این ویدیو ها را دیدم تمامی صحنه های رمان مثل یک فیلم از نظرم گذشت...🥲🖤
🙈3😁2💘2
🖤...
🕊6🍓2
با دیدن اینها دلم شد همین حالا بروم بخوانم اش💘😭
🌚6❤‍🔥2
قشنگی این عکس با این متن دو چند شد.💘
💘6🙈2🔥1🌚1

سلام علیکم بانو سادات عزیز
امیدوارم روزگارتان به آرامش بگذرد و تنتان در صحت کامل باشد.

باورم نمی‌شد؛ با این‌که کانال‌تان پیش چشمم بود، مدتی از دیدنم پنهان مانده بود.

امشب اما، حقیقتی زیبا برایم آشکار شد؛
این‌که نویسنده‌ی رمان دلنشینی که مرا تا نیمه‌های شب بیدار نگه داشت، امیره‌القلوب، خودِ شما بودید.
راستش مدت‌ها در پیِ یافتن نویسنده‌ی این اثر بودم.
بعد از رمان قلب رویین، این دومین رمانی بود که خواندم؛

رمانی سرشار از احساس، آمیخته با واژه‌هایی زنده، نثری روان و ادبیاتی که آرام‌آرام در دل می‌نشیند و ریشه می‌دواند.
در دو روز تمامش کردم، اما اثرش هنوز با من است.
آن‌قدر دل‌نشین بود که خواب از چشمم می‌گریخت و کتاب از دستم نمی‌افتاد.

هرچند این روزها سهم رمان در مطالعه‌ام کمتر شده و بیشتر به کتاب‌های دیگر پناه برده‌ام،
اما قلم شما مرا دوباره به دنیای داستان بازگرداند..

دنیایی که سال‌ها بود از آن فاصله گرفته بودم.
برای شما، موفقیت‌های پی‌درپی آرزو دارم؛
قلمی همیشه رسا،
راهی روشن،

و دلی سبک که از سنگینی ناگفته‌ها خالی باشد.
خواستم نظر دلم را با شما شریک بسازم؛
چون باور دارم حرفی که از دل بگذرد،
نباید در دل بماند.

با مهر و احترام
آوایِ‌گم‌نام...
🌚7🤝1