چـکـامـهـ زار 🌘📜
451 subscribers
536 photos
75 videos
10 files
349 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_پنجاه_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات

بِرک گرفتم و موتر با یک تکان شدید ایستاد. دستم را روی اشتیرینگ فشار دادم و نفس بریده‌ای کشیدم.
"اینا کیستن؟" صدای لمر حالا پر از وحشت بود.
قبل از این‌که بتوانم جوابی بدهم، چند مرد مسلح با لباس‌های سیاه از موترها پایین شدند.
یکی از آن‌ها جلو آمد و با صدای سردی گفت: "پیاده شوید. بی‌هیچ سوالی!"
نفسم بند آمد. قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که فکر می‌کردم هر لحظه ممکن است بیهوش شوم.
لمر کنارم خشکش زده بود. آرام زمزمه کرد: "کلثوم… اینا… شاید دزد باشند؟"
اما من می‌دانستم که این فقط یک دزدی عادی نیست. این بیشتر از آن بود.
یکی از مردها موبایلش را درآورد و شماره‌ای را گرفت.
"بله، گرفتیم‌شان. حالا به یوسف خبر بده."
چشم‌هایم گرد شد. یوسف؟
این‌ها دشمن‌های یوسف بودند! و حالا… ما گروگان آن‌ها بودیم!
یاالله، حالا چه می‌شود؟!
نفسم سنگین شده بود. لمر کنارم خشکش زده بود، اما دستم را محکم گرفته بود. هنوز نمی‌توانستم باور کنم که این اتفاق واقعاً دارد برای ما می‌افتد.
یکی از مردها به طرف موتر آمد، دستش روی اسلحه‌اش بود. با صدای محکمی گفت: "پیاده شوید، همین حالا!"
گلویم خشک شده. اگر پیاده نمی‌شدیم، شاید از زور استفاده می‌کردند، اما اگر می‌شدیم… چه اتفاقی در انتظار ما بود؟!
نگاهی به لمر انداختم. چشمانش پر از ترس بود. آهسته گفتم: "بیایید آرام باشیم… شاید راهی پیدا کنیم."
به سختی در موتر را باز کردم و پایین شدم. دلم می‌خواست راهی برای فرار پیدا کنم، اما اطراف ما را کاملاً بسته بودند. لمر هم آرام آرام از موتر پایین شد، اما بدنش می‌لرزید.
یکی از مردها جلو آمد، ماسکش را پایین آورد. "فقط کاری را که می‌گوییم انجام دهید، وگرنه اوضاع برایتان سخت می‌شود."
لمر با ترس گفت: "ما کی را آزار دادیم؟ چرا ما را گرفتید؟"
مرد لبخند سردی زد. "شما؟ نه، شما برای ما مهم نیستید. اما کسی که برای شما اهمیت می‌دهد، برای ما مهم است."
یوسف!
قلبم تندتر زد. این‌ها می‌خواستند با ما یوسف را تهدید کنند!
یکی از مردها اشاره کرد و گفت: "ببریدشان داخل موتر."
دو نفر جلو آمدند. یکی‌شان دستم را محکم گرفت، آن‌قدر که حس کردم استخوان‌هایم در حال شکستن‌اند. از شدت شوک جیغ کوتاهی کشیدم، اما او با خشونت گفت: "حرف اضافه نزن، خانم!"
لمر هم تقلا کرد، اما فایده نداشت. ما را به طرف یکی از موترهای سیاه‌شان کشیدند و در را باز کردند.
قبل از این‌که وارد شوم، یک نگاه آخر به جاده انداختم…
یاالله، آیا کسی ما را نجات خواهد داد؟
داخل موتر انداخته شدیم، درها را محکم بستند. فضای داخل تاریک است، تنها نور کم‌رنگی از شیشه‌های دودی می‌تابید. قلبم دیوانه‌وار می‌زد، دستم را مشت کردم تا لرزشش را پنهان کنم.
لمر کنارم نشسته بود، بدنش می‌لرزید. به سختی نفسش را کنترل می‌کرد، اما از چشم‌هایش معلوم بود که دارد وحشت‌زده می‌شود. دستم را روی دستش گذاشتم و آرام گفتم: "آرام باش… یک راه پیدا می‌کنیم."
یکی از مردها جلو برگشت و با صدای خشنی گفت: "بهتر است آرام باشید و هیچ کار احمقانه‌ای نکنید. اگر مطیع باشید، شاید زنده بمانید."
"شاید؟!" دلم می‌خواست فریاد بزنم، اما دندان‌هایم را روی هم فشار دادم.
موتر حرکت کرد. نمی‌دانستم ما را کجا می‌برند، اما یک چیز واضح بود: این یک گروگان‌گیری بود و هدف اصلی‌شان یوسف بود.
لمر با صدای لرزانی پرسید: "کلثوم… فکر می‌کنی یوسف زود می‌فهمد؟ یعنی… یعنی ما را پیدا می‌کند؟"
نفسم را با سختی بیرون دادم. "اگر بفهمد، حتماً می‌آید. اما…" سکوت کردم. نمی‌خواستم ترس بیشتری در چهره‌اش ببینم، اما حقیقت این بود که هیچ تضمینی وجود نداشت. شاید یوسف متوجه شود، شاید هم نه…
در همین فکرها بودم که ناگهان یکی از مردها دوباره موبایلش را درآورد و تماس گرفت.
"بله، گرفتیم‌شان… حالا وقتش است. خبر بده که اگر می‌خواهد آن‌ها را زنده ببیند، باید خودش را تسلیم کند."
دستم را روی دهانم گذاشتم تا نفس بریده‌ام را کنترل کنم. این‌ها قصد کشتن ما را داشتند، اگر یوسف کاری نمی‌کرد…
لمر با چشمانی پر از وحشت به من نگاه کرد. "کلثوم… ما باید زنده بمانیم!"
بله، باید زنده می‌ماندیم. اما چطور؟!
ما را از کنار موترها رد کردند و به سمت یک ساختمان نیمه‌ویران بردند. دیوارهایش ترک خورده است و نور چراغ‌های موترها سایه‌های وحشتناکی روی زمین انداخته اند. داخل، بوی نم و زنگ‌زدگی فضا را پر کرده. صدای پای ما روی زمین خاکی طنین می‌انداخت، و هر قدمی که برمی‌داشتیم، انگار بیشتر در تاریکی فرو می‌رفتیم.
9👍3
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!"
لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا می‌خواهید چکار کنید؟!"
مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!"
نگاه خشمگینی به او انداختم، اما چیزی نگفتم. دست لمر را محکم گرفتم و هر دو وارد شدیم. در پشت سرمان محکم بسته شد.!
تاریکی مطلق است. تنها یک نور کم‌سو از پنجره‌ی شکسته‌ی بالای دیوار به داخل می‌تابید. گوشه‌ای نشستم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرام باشم.
لمر کنارم نشسته "کلثوم، فکر می‌کنی… فکر می‌کنی یوسف واقعاً می‌آید؟"
لبم را به دندان گرفتم. "بله… حتماً می‌آید."
اما چقدر طول می‌کشید؟ آیا قبل از اینکه اتفاق بدتری برای ما بیفتد، می‌رسید؟
همین که این فکرها در ذهنم می‌چرخید، صدای همهمه‌ای بیرون آمد. بعد، صدای فریاد.
در یک لحظه، در آهنی با شدت باز شد و صدای فریاد بلند شد.
یوسف و دیان!
و بعد... جهنم شروع شد.
همه‌چیز یک‌باره منفجر شد. صدای گلوله‌ها، فریادها، مشت‌هایی که با قدرت فرود می‌آمدند. دیان با یک حرکت، مردی را به دیوار کوبید. یوسف شلیک می‌کرد، اما تعدادشان زیاد بود. خیلی زیاد.
یکی از مرد ها به سوی لمر حمله کرد تحمل کرده نتوانستم من؟ دیگر نمی‌توانستم فقط تماشا کنم. قلبم با شدت می‌کوبید، حالا وقتش است تا آن ‌ بُکس یاد گرفتن ها به درد بخورد!
به طرف همان  مرد حمله کردم. ضربه‌ای به پهلویش زدم، بعد با زانو سینه‌اش را شکستم. دیان با سرعت برق‌آسا یکی را از پشت گرفت و به زمین کوبید. یوسف هنوز در حال جنگ است. بعد اینکه شخص مقابل را به زمین زد رو به من و لمر کرد و با آرامش گفت: "حال تان خوب است؟ نترسید، همه چیز تمام شد."
لمر از جایش بلند شد و به یوسف و دیان نگاه کرد. هنوز در شوک بود، اما به سختی گفت: "شکر که آمدید…"
همه‌چیز خوب پیش می‌رفت... تا این‌که دنیا در یک لحظه متوقف شد.
صدای شلیک.
چرخیدم.
یوسف!
او به عقب خم شد، دستش را روی شکمش گذاشت، خون از میان انگشتانش جاری شد.
"نه!" صدایم لرزید، اما وقت نشد.
چشمانش بسته بود، اما نفس‌هایش همچنان سنگین و کُند بودند.
لمر فریاد کشید و بی‌اراده به سمت او دوید. "یوسف! یوسف!" صدای لمر در گوش من پیچید،
دوباره صدای شلیک. دردی داغ از پشت به بدنم پیچید. سوزشی شدید، گویا که آتش از میان گوشت و استخوانم عبور کرد.
نفسم بند آمد. پاهایم سست شد. دیان فریاد زد.
همه‌چیز تار شد...
و بعد، تاریکی مرا بلعید.
تاریکی… سنگین، عمیق، بی‌پایان. گویا درون خلا افتاده بودم، معلق بین بودن و نبودن. صدای فریادها هنوز در گوشم زنگ می‌زد، اما کم‌کم محو می‌شد. پلک‌هایم سنگین بودند، گویا وزنه‌ای رویشان گذاشته باشند، اما درد… درد واقعی بود.
احساس کردم روی چیزی سخت افتاده‌ام، نفس کشیدن سخت بود. سوزش شدیدی از کمرم پخش می‌شد، گویی آتشی خاموش‌نشدنی در درونم شعله‌ور شده باشد. خواستم تکان بخورم، اما بدنم به حرفم گوش نمی‌داد.
ناگهان صدای دیان را شنیدم. پر از خشم، نگرانی، و… ترس.
" کلثوم! لعنتی! بیدار بمان!

ادامه‌ دارد‌...
13👍1
بحث کردن با کسی که به دلایل و استدلال اعتقادی ندارد بسیار شبیه خوراندن دارو به مرده است!

👤 توماس‌پین
 
👍6
سخن حق


منشا اشتباهات ندانستن نیست
بلکه اعتقادات کورکورانه است...
👍4💯2
.



دوستا تشویش رمضان ره نکنین
رمضان فقط 15 روز اول و 15 روز آخرش سخت اس دگه مشکل نداره😑😴😂
🤣8😁3
-دعاى روز دوم •

((اللَّهُمَّ قَرَّبْنِى فِيهِ اِلَى مَرْضَاتِك وَجَنَّبْنِى فِيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَنَقْمَائِكَ وَوَفَقْنِى فِيهِ لِقَرَائَةِ آيَاتِك
بِرَحْمَتِك يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين)
«بار خدايا! دراين روز مرا به خشنوديهايت نزديك گردان واز خشم وانتقامت دور كن وبر خواندن آياتت موفق گردان به مهربانيت اى دلسوزترين مهربانان!»🍃🦋
❤‍🔥61👍1
رمضان رفته رفته باز آمد

بی نماز ها سر نماز آمد 🫥
😁8🤣5💔1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمضان رفته رفته باز آمد بی نماز ها سر نماز آمد 🫥
رمضان سی روز یاری میکنه
شکم های پر ره خالی میکنه 🦦
😂💔
😁15🌚1
عزیزان دل
امشب رمان نداریم متسفانه مشکلی پیش آمده که نمیتانن نشر کنن
.! 🙃
💔5👍1😁1
یا شایدم نشر بشه نمیدونم🙊
👏2
یک دلم میگه رمان خودم را نشر کنم
بعد میگم بزار تمام بشه بعد
😐
4👍1😁1
سبحان‌الله 🫠
ان‌شاءالله الله ما را هم‌برساند به چنین روزی❤️
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر چنین روزی هستم که من هم بتوانم این‌ چنین تلاوت کنم او هم از حفظ🫀❤️‍🩹
11🥰2
یک طرف بیمِ گناه و یک طرف روی نگار
یا الهی رحم نما بر عاشقان روزه دار.! 🫠

#یک_شعری_هم_روا
6🔥2
سلام به همه
راستش میخام دلیل نشر نشدن رمان ره برتان روشن بسازم
.!
👍5🤔2
رمان وقتی دوشیزه سادات میخاستن دیشب نشر کنن از پیش‌شان اشتباهاً پاک شده و مجبوراً دوباره از سر بنویسند تا اینکه تمام شود صبور باشید.! 😊
💔4😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
چشم‌تان روشن 😐
😁9🙈1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!" لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا می‌خواهید چکار کنید؟!" مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!" نگاه خشمگینی به او انداختم،…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_پنجاه_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات


" کلثوم! لعنتی! بیدار بمان!
لطفاً چشمانت را باز بگیر نگذار از حال بروی لطفاً!
آه خداااا پس کجاستی؟
کمک کن شهبانویم از دست می‌رود خواهش می‌کنم کمکم کن!
قطرات اشکش بر گونه هایم چکید یعنی گریه دارد او هم بخاطر من؟!
با لکنت گفتم: نکن... ن...نکن گریه یار لجبازم!
وقتِ
"مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم، تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم."
_ _ _ کلثووووم نکن ترا هیچ چیزی نمی‌شود.
آه لعنتی! خدایا چیکار کنم؟!
اصلاً نمی‌گذارم حق نداری چیزیت شود!
چه کسی گفته واژهها جان ندارند؟ دارند... خوب هم دارند! خدا دیده بود که او با کلمه هایش چطور لرزانده بود دلِ
رنجیده ام را.!
_ _ _ کلثوم کوشش کن به هوش باشی!
خنده‌ای تلخی سر دادم گفتم: حتی در همین حال هم امر می‌کنی؟!
_ _ _ نکن عمر من خودت را خسته نساز حتماً درد داری حالا به شفاخانه می‌رسیم!
گفت عمر من؟!
مرا گفت؟!
درد داشتم؟! شاید اما
گویا خدا در صدایش کدئین تزریق کرده با من که حرف می‌زند همه درد هایم تسکین می یابد.
دوست داشتم با او صحبت‌ ها داشته باشم اما...
نشد که نشد!
   سیاهی مرا بلعید !
مانند چشمان سیاهش که قلبم را بلعیده بود!

****


صدای اذان در کوچه پیچیده بود. هوای سحرگاهی خنک و آرام بود، اما درون خانه، گرمای زندگی تازه‌ مان جریان داشت. با چشمان نیمه‌باز از خواب بیدار شدم. هنوز خسته بودم، اما قلبم سبک بود، آرام‌تر از همیشه.
نگاهی به پهلویم انداخت. دیان، در خواب عمیقی فرو رفته بود. نفس‌هایش منظم و چهره‌اش آرام بود. نوری ضعیف از پنجره‌ی نیمه‌باز روی صورتش افتاده بود، خطوط جدی چهره‌اش را نرم‌تر از همیشه نشان می‌داد.
لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبم نشست. همیشه او را جدی، محکم و گاهی مغرور دیده بودم، اما حالا، در این لحظه، چیزی در آرامش چهره‌ی او بود که باعث شد نگاهم برای چند ثانیه روی او ثابت بماند.
اما وقت نماز بود.
آرام خم شدم، دستم را روی بازوی دیان گذاشتم و کمی تکانش دادم. با صدایی نرم اما محکم گفتم:
"دیان… بیدار شو."
او تکانی خورد اما هنوز خواب بود. این بار نزدیک‌تر شدم و با نوک بینی ام به بینی اش ضربه‌ای زده و با لحنی آرام اما جدی، کنار گوشش زمزمه کرد:
"الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ…"
دیان که تا آن لحظه بی‌حرکت بود، ابروهایش را کمی درهم کشید و چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد. نگاه خسته‌اش به من افتاد که با چشمانی جدی، اما نرم به من نگاه می‌کرد.
"اوففف… فقط پنج دقیقه‌ی دیگه، کلثوم…" صدایش خواب‌آلود و بم بود.
لبخندی زدم. خوب می‌دانستم که اگر رهایش کنم، دوباره می‌خوابد. کمی از پتو را کنار زده و بازویش را بیشتر تکان دادم.
"دیان، بلند شو. نماز بهتر از خواب است."
دیان ناله‌ای کرد و چشمانش را بست. "تو برو، من هم بعدش می‌آیم …"
اما من کوتاه نیامدم. ابروهایم را کمی بالا برده و جدی‌تر گفت: "دیان، نماز قضا شود، خودت مسئولش استی."
چشمانش را باز کرد، نگاه کوتاهی به من انداخت و آهی کشید. بعد، بالاخره از جای خود نیم‌خیز شد.
رفتم طهارت کرده دوباره به اتاق مشترک مان برگشتم دیدم که نیست پس بالاخره بیدار شدی آقای دیان!
بعد از نماز، قرآن‌کریمی را که دیان در عربستان برایم هدیه کرده بود را گرفته شروع کردم به قرائت.
" وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ." (روم: ۲۱)
و از نشانه‌های او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و میان شما محبت و رحمت قرار داد. بی‌تردید در این امر نشانه‌هایی است برای مردمی که تفکر می‌کنند." (سوره روم، آیه ۲۱)
راوی:                                   
صدایش در اتاق پیچید، گرم، عمیق و پر از احساس.
دیان که قصد داشت جانمازش را جمع کند، در همان لحظه مکث کرد. نگاهش روی کلثوم ثابت ماند.
او را این‌گونه دیده بود، بارها، در دانشگاه، در زمانی که هنوز فاصله‌ای میانشان بود… اما حالا، دیدنش در این لحظه، در خانه‌ی خودشان، در روشنایی ملایم سحر، با حجابی ساده و قلبی پر از ایمان، چیز دیگری بود.
محوش شد.
چگونه کسی می‌توانست به این صدا گوش دهد و قلبش آرام نگیرد؟
کلثوم، بی‌آنکه متوجه نگاه خیره‌ی دیان باشد، با صدایی آرام اما قاطع، قرائتش را تمام کرد. بعد، نگاهی به دیان انداخت که هنوز به او خیره مانده بود.
11👍1